بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۳۸
شب، شهر سئول زیر نور هزاران چراغ میدرخشید. بعد از پایان جشن، جونگ کوک پشت فرمان همان ماشین مشکی همیشگی نشست؛ ماشینی که روزی با آن از میان گلولهها فرار میکردند، اما امشب قرار بود آنها را به آغاز زندگی مشترکشان ببرد.
آوا با خنده گفت: «باورم نمیشه این همون ماشینیه که چند ماه پیش شیشههاش پر از جای گلوله بود.» جونگ کوک نگاهی به او انداخت و لبخند زد. «از امروز فقط قراره ما رو به قرارهای عاشقانه برسونه، نه مأموریت.»
چند ساعت بعد، به ویلایی ساحلی رسیدند؛ جایی آرام که فقط صدای موجهای دریا شنیده میشد. آسمان پر از ستاره بود و نسیم خنکی بوی دریا را با خودش میآورد. آوا کفشهایش را درآورد و با ذوق روی شنهای نرم دوید.
جونگ کوک با لبخند نگاهش میکرد. برایش عجیب بود که همان دختر شجاع و جدی که روزی پشت لپتاپ در میان هک و خطر زندگی میکرد، حالا با خنده روی ساحل میدوید و از موجها فرار میکرد.
آوا برگشت و دستش را به سمت جونگ کوک دراز کرد. «فقط وای نستا... بیا.» جونگ کوک دستش را گرفت و هر دو کنار ساحل شروع به قدم زدن کردند. موجها آرام پاهایشان را خیس میکرد و صدای خندهشان با صدای دریا در هم میآمیخت.
چند دقیقه بعد، روی شنها نشستند. آوا سرش را روی شانهی جونگ کوک گذاشت و به آسمان پرستاره خیره شد. آرام گفت: «اگه یه نفر همون روز اول بهم میگفت آخر این بازی، کنار تو به این آرامش میرسم... هیچوقت باور نمیکردم.»
جونگ کوک دستش را دور شانههای او حلقه کرد و پاسخ داد: «منم هیچوقت فکر نمیکردم یه هکر لجباز، تمام دنیام بشه.» آوا خندید و با آرنج آرام به بازوی او زد. «هنوزم لجبازم.»
«و من هنوزم عاشق همون لجباز بودنتم.»
آوا سرش را بالا آورد. نگاهشان برای چند لحظه در هم گره خورد. جونگ کوک با مهربانی گونهی او را نوازش کرد و بوسهای آرام بر پیشانیاش زد. آوا لبخند زد، دستانش را دور گردن او حلقه کرد و این بار خودش بوسهای عاشقانه و آرام روی لبهای جونگ کوک نشاند؛ بوسهای که بیشتر از هر کلمهای، از عشق و آرامش بعد از تمام سختیها حرف میزد.
وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگ کوک پیشانیاش را به پیشانی آوا تکیه داد و آرام گفت: «هر بار که نگات میکنم، مطمئنتر میشم که ارزش داشت برای رسیدن به این لحظه، از همهی اون تاریکیها عبور کنیم.»
آوا دستش را روی قلب جونگ کوک گذاشت و با لبخندی گرم گفت: «و من قول میدم تا آخر عمر، دلیل تپیدن این قلب باشم.»
دوربین ذهنشان انگار از آنها فاصله میگرفت؛ زوجی که دست در دست هم کنار دریا ایستاده بودند، در حالی که موجها آرام به ساحل میرسیدند و ماه، مسیر روشن زندگی تازهشان را روی آب نقاشی میکرد.
خوشگلا یک سکانسی هست که توی پیج اسمات اپ می کنم فعلا بزارید بنویسم اونو بخونید بعد برید پار بعدی...
ادامه دارد... (پارت پایانی)
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان پارت بعدی پارت اخر و این فیک بسته میشه می خوام نظم پیج و معرفی فیک بعد رو بزارم یکی دو روز مرخصی می گیرم چون واقعا خسته شدم و مشغول نوشتن بودم باید به کار های روزمره هم برسم خوشحال می شم درک کنین.
پارت : ۳۸
شب، شهر سئول زیر نور هزاران چراغ میدرخشید. بعد از پایان جشن، جونگ کوک پشت فرمان همان ماشین مشکی همیشگی نشست؛ ماشینی که روزی با آن از میان گلولهها فرار میکردند، اما امشب قرار بود آنها را به آغاز زندگی مشترکشان ببرد.
آوا با خنده گفت: «باورم نمیشه این همون ماشینیه که چند ماه پیش شیشههاش پر از جای گلوله بود.» جونگ کوک نگاهی به او انداخت و لبخند زد. «از امروز فقط قراره ما رو به قرارهای عاشقانه برسونه، نه مأموریت.»
چند ساعت بعد، به ویلایی ساحلی رسیدند؛ جایی آرام که فقط صدای موجهای دریا شنیده میشد. آسمان پر از ستاره بود و نسیم خنکی بوی دریا را با خودش میآورد. آوا کفشهایش را درآورد و با ذوق روی شنهای نرم دوید.
جونگ کوک با لبخند نگاهش میکرد. برایش عجیب بود که همان دختر شجاع و جدی که روزی پشت لپتاپ در میان هک و خطر زندگی میکرد، حالا با خنده روی ساحل میدوید و از موجها فرار میکرد.
آوا برگشت و دستش را به سمت جونگ کوک دراز کرد. «فقط وای نستا... بیا.» جونگ کوک دستش را گرفت و هر دو کنار ساحل شروع به قدم زدن کردند. موجها آرام پاهایشان را خیس میکرد و صدای خندهشان با صدای دریا در هم میآمیخت.
چند دقیقه بعد، روی شنها نشستند. آوا سرش را روی شانهی جونگ کوک گذاشت و به آسمان پرستاره خیره شد. آرام گفت: «اگه یه نفر همون روز اول بهم میگفت آخر این بازی، کنار تو به این آرامش میرسم... هیچوقت باور نمیکردم.»
جونگ کوک دستش را دور شانههای او حلقه کرد و پاسخ داد: «منم هیچوقت فکر نمیکردم یه هکر لجباز، تمام دنیام بشه.» آوا خندید و با آرنج آرام به بازوی او زد. «هنوزم لجبازم.»
«و من هنوزم عاشق همون لجباز بودنتم.»
آوا سرش را بالا آورد. نگاهشان برای چند لحظه در هم گره خورد. جونگ کوک با مهربانی گونهی او را نوازش کرد و بوسهای آرام بر پیشانیاش زد. آوا لبخند زد، دستانش را دور گردن او حلقه کرد و این بار خودش بوسهای عاشقانه و آرام روی لبهای جونگ کوک نشاند؛ بوسهای که بیشتر از هر کلمهای، از عشق و آرامش بعد از تمام سختیها حرف میزد.
وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگ کوک پیشانیاش را به پیشانی آوا تکیه داد و آرام گفت: «هر بار که نگات میکنم، مطمئنتر میشم که ارزش داشت برای رسیدن به این لحظه، از همهی اون تاریکیها عبور کنیم.»
آوا دستش را روی قلب جونگ کوک گذاشت و با لبخندی گرم گفت: «و من قول میدم تا آخر عمر، دلیل تپیدن این قلب باشم.»
دوربین ذهنشان انگار از آنها فاصله میگرفت؛ زوجی که دست در دست هم کنار دریا ایستاده بودند، در حالی که موجها آرام به ساحل میرسیدند و ماه، مسیر روشن زندگی تازهشان را روی آب نقاشی میکرد.
خوشگلا یک سکانسی هست که توی پیج اسمات اپ می کنم فعلا بزارید بنویسم اونو بخونید بعد برید پار بعدی...
ادامه دارد... (پارت پایانی)
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان پارت بعدی پارت اخر و این فیک بسته میشه می خوام نظم پیج و معرفی فیک بعد رو بزارم یکی دو روز مرخصی می گیرم چون واقعا خسته شدم و مشغول نوشتن بودم باید به کار های روزمره هم برسم خوشحال می شم درک کنین.
- ۵۶۹
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط