☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡38
________
خستگیِ شب گذشته زیرِ چشمهای هاری حلقهی کبودِ عمیقی انداخته بود. او سعی میکرد رویِ یادداشتهایش تمرکز کند، اما دستش مدام رویِ یقهی روپوشش میرفت؛ همانجایی که انگشتانِ تهیونگ دیشب آن را لمس کرده بود. هنوز هم سرما و فشارِ آن تماس، مثلِ یک لکهیِ ناپاک رویِ پوستش مانده بود.
هنوز از فکرِ هشدارهایِ تهیونگ بیرون نیامده بود که صدایِ جیغِ لاستیکهایِ آمبولانس در محوطه و به دنبالش، همهمهیِ پرسنل اورژانس در راهرو پیچید.
«یک مورد تصادف زنجیرهای! سریعتر باشید!»
هاری ناخودآگاه با بقیه به سمتِ بخشِ اورژانس دوید. فضا پر از هیاهو بود. یکی از مصدومان، مرد جوانی بود که خونِ زیادی از دست داده بود و با چهرهای رنگپریده رویِ برانکارد میلرزید. هاری جلو رفت تا به پانسمانِ اولیه کمک کند، اما ناگهان گروهی از انترنهای سالبالایی مثلِ دیواری انسانی جلوی او را گرفتند.
چول مینهو با همان لبخندِ کج و متکبرانهاش که همیشه نشانهیِ آمادهباش برای یک تحقیرِ عمومی بود، بازویِ هاری را گرفت و با شدتی که باعث شد او عقب برود، کنارش زد. در کنار او، کانگ سویون و اوه جیهون ایستاده بودند؛ سویون با چشمهایِ ریزشده و حالتی که انگار هاری موجودِ بیگانهای است به او نگاه میکرد و جیهون در حالِ تنظیمِ دستکشهایش بود، انگار که حضورِ هاری اصلاً ارزشِ نگاه کردن را هم نداشت.
مینهو با پوزخند گفت و در حالی که به بقیه انترنها نگاه میکرد تا تاییدشان را بگیرد، با صدایی که کاملاً شنیده میشد اضافه کرد: «برو عقب، دستوپاگیر! نمیبینی داریم کارِ اصلی رو انجام میدیم؟ تو برو همون کارهایِ دفتریِ سادهات رو بکن، این بیمارِ اورژانسی جایِ بازیِ تو نیست.»
جیهون با لحنی آمیخته به تمسخرِ سرد، در حالی که به کارهایِ دستوپاشکستهیِ خودش برایِ احیایِ بیمار ادامه میداد، زیرِ لب گفت: «شنیدم دیشب تا دیروقت تویِ دفترِ مدیریت بوده، حتماً اونجا یاد گرفته چطور فقط تماشا کنه و هیچکاری نکنه! شاید هم ماموریت داره فقط گزارش بده کی کارش رو خوب انجام نمیده!»
سویون هم با صدایی تیز و بلند خندید و گفت: «بیخیال جیهون، اون حتی نمیتونه فشارِ روانیِ این بخش رو تحمل کنه، چه برسه به یه جراحیِ واقعی.»
هاری احساس کرد خون به صورتش دوید. «من فقط میخواستم کمک کنم، فشارِ خونش داره میافته، باید سریعتر احیا رو شروع کنیم!»
مینهو چشمغرهای رفت و با تحکم گفت: «بهتره دهنت رو ببندی، هاری. اگه به خاطرِ حماقتِ تو این بیمار زیرِ دستمون بمیره، فکر کردی کی مسئولیتش رو قبول میکنه؟ برو کنار و همونطور که رئیس گفته، فقط یه مهرهیِ ساکت باش.»
هاری با چشمهایی که از شدتِ تحقیر میسوخت، به آنها خیره شد. انترنها مثلِ یک گروهِ متحد دورِ بیمار حلقه زده بودند و با تکیه بر جایگاهِ خود، عملاً او را از صحنه حذف کرده بودند. هاری در میانهیِ آن راهرو، حس کرد چقدر کوچک و بیپناه است. دستهایش را در جیبهایش مشت کرد. او میتوانست ببیند که چطور انترنها به دلیلِ بیتجربگی، دارند مسیرِ اشتباهی را در اکسیژنرسانی طی میکنند.
او میخواست فریاد بزند، میخواست بگوید که آنها دارند جانِ آن مرد را به خطر میاندازند، اما نگاهِ سنگین و تهدیدآمیزِ مینهو و زمزمههایِ تمسخرآمیزِ گروهیِ همکارانش، او را در جایِ خودش میخکوب کرده بود.
او آنجا ایستاد، در میانِ غوغایِ اورژانس، و با دردی عمیق در قفسهی سینهاش نظارهگر شد که چگونه غرورِ همکارانش، دارد به قیمتِ جانِ یک انسان تمام میشود. هاری میدانست که حتی اگر حقیقت را بگوید، هیچکس به حرفِ یک انترنِ «ساکت و منزوی» گوش نمیدهد....پس دست به کار شد و بدون توجه به احساسات خودش مین هو رو کنار زد و دستگاه اکسیژن رو به درستی به بیمار متصل کرد.*
مین هو:..هی!_
* با عجله به یکی از تخت ها منتقل کرد..الان جان یکی بیمار خیلی بیشتر از احساس ناراحتی که باید برای چندتا سال بالایی احساس میکرد اهمیت داشت*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡38
________
خستگیِ شب گذشته زیرِ چشمهای هاری حلقهی کبودِ عمیقی انداخته بود. او سعی میکرد رویِ یادداشتهایش تمرکز کند، اما دستش مدام رویِ یقهی روپوشش میرفت؛ همانجایی که انگشتانِ تهیونگ دیشب آن را لمس کرده بود. هنوز هم سرما و فشارِ آن تماس، مثلِ یک لکهیِ ناپاک رویِ پوستش مانده بود.
هنوز از فکرِ هشدارهایِ تهیونگ بیرون نیامده بود که صدایِ جیغِ لاستیکهایِ آمبولانس در محوطه و به دنبالش، همهمهیِ پرسنل اورژانس در راهرو پیچید.
«یک مورد تصادف زنجیرهای! سریعتر باشید!»
هاری ناخودآگاه با بقیه به سمتِ بخشِ اورژانس دوید. فضا پر از هیاهو بود. یکی از مصدومان، مرد جوانی بود که خونِ زیادی از دست داده بود و با چهرهای رنگپریده رویِ برانکارد میلرزید. هاری جلو رفت تا به پانسمانِ اولیه کمک کند، اما ناگهان گروهی از انترنهای سالبالایی مثلِ دیواری انسانی جلوی او را گرفتند.
چول مینهو با همان لبخندِ کج و متکبرانهاش که همیشه نشانهیِ آمادهباش برای یک تحقیرِ عمومی بود، بازویِ هاری را گرفت و با شدتی که باعث شد او عقب برود، کنارش زد. در کنار او، کانگ سویون و اوه جیهون ایستاده بودند؛ سویون با چشمهایِ ریزشده و حالتی که انگار هاری موجودِ بیگانهای است به او نگاه میکرد و جیهون در حالِ تنظیمِ دستکشهایش بود، انگار که حضورِ هاری اصلاً ارزشِ نگاه کردن را هم نداشت.
مینهو با پوزخند گفت و در حالی که به بقیه انترنها نگاه میکرد تا تاییدشان را بگیرد، با صدایی که کاملاً شنیده میشد اضافه کرد: «برو عقب، دستوپاگیر! نمیبینی داریم کارِ اصلی رو انجام میدیم؟ تو برو همون کارهایِ دفتریِ سادهات رو بکن، این بیمارِ اورژانسی جایِ بازیِ تو نیست.»
جیهون با لحنی آمیخته به تمسخرِ سرد، در حالی که به کارهایِ دستوپاشکستهیِ خودش برایِ احیایِ بیمار ادامه میداد، زیرِ لب گفت: «شنیدم دیشب تا دیروقت تویِ دفترِ مدیریت بوده، حتماً اونجا یاد گرفته چطور فقط تماشا کنه و هیچکاری نکنه! شاید هم ماموریت داره فقط گزارش بده کی کارش رو خوب انجام نمیده!»
سویون هم با صدایی تیز و بلند خندید و گفت: «بیخیال جیهون، اون حتی نمیتونه فشارِ روانیِ این بخش رو تحمل کنه، چه برسه به یه جراحیِ واقعی.»
هاری احساس کرد خون به صورتش دوید. «من فقط میخواستم کمک کنم، فشارِ خونش داره میافته، باید سریعتر احیا رو شروع کنیم!»
مینهو چشمغرهای رفت و با تحکم گفت: «بهتره دهنت رو ببندی، هاری. اگه به خاطرِ حماقتِ تو این بیمار زیرِ دستمون بمیره، فکر کردی کی مسئولیتش رو قبول میکنه؟ برو کنار و همونطور که رئیس گفته، فقط یه مهرهیِ ساکت باش.»
هاری با چشمهایی که از شدتِ تحقیر میسوخت، به آنها خیره شد. انترنها مثلِ یک گروهِ متحد دورِ بیمار حلقه زده بودند و با تکیه بر جایگاهِ خود، عملاً او را از صحنه حذف کرده بودند. هاری در میانهیِ آن راهرو، حس کرد چقدر کوچک و بیپناه است. دستهایش را در جیبهایش مشت کرد. او میتوانست ببیند که چطور انترنها به دلیلِ بیتجربگی، دارند مسیرِ اشتباهی را در اکسیژنرسانی طی میکنند.
او میخواست فریاد بزند، میخواست بگوید که آنها دارند جانِ آن مرد را به خطر میاندازند، اما نگاهِ سنگین و تهدیدآمیزِ مینهو و زمزمههایِ تمسخرآمیزِ گروهیِ همکارانش، او را در جایِ خودش میخکوب کرده بود.
او آنجا ایستاد، در میانِ غوغایِ اورژانس، و با دردی عمیق در قفسهی سینهاش نظارهگر شد که چگونه غرورِ همکارانش، دارد به قیمتِ جانِ یک انسان تمام میشود. هاری میدانست که حتی اگر حقیقت را بگوید، هیچکس به حرفِ یک انترنِ «ساکت و منزوی» گوش نمیدهد....پس دست به کار شد و بدون توجه به احساسات خودش مین هو رو کنار زد و دستگاه اکسیژن رو به درستی به بیمار متصل کرد.*
مین هو:..هی!_
* با عجله به یکی از تخت ها منتقل کرد..الان جان یکی بیمار خیلی بیشتر از احساس ناراحتی که باید برای چندتا سال بالایی احساس میکرد اهمیت داشت*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۴.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط