عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۲۲
هانا آرام روی زانو نشست.
نوک انگشتش را روی رد باریک روغن کشید.
چند لحظه به غلظت و رنگ آن نگاه کرد.
بعد بدون تردید گفت:
«این روغن موتور نیست.»
جونگ کوک با تعجب کنارش ایستاد.
او قطره روغن را بین دو انگشتش مالید.
«روغن دیفرانسیله.»
«ویسکوزیتهاش بیشتره.»
«ماشینش موقع فرار تحت فشار بوده و از دیفرانسیل نشتی داده.»
یکی از مأمورهای پلیس با دقت به حرفهایش گوش میداد.
هانا از جا بلند شد.
رد روغن را دنبال کرد.
هر چند متر، یک قطره کوچک روی آسفالت دیده میشد.
او لبخند زد.
«انگار خودش داره مسیر رو بهمون نشون میده.»
جونگ کوک بیسیم را برداشت.
«تمام واحدها، مسیر جنوبی رو دنبال کنید.»
«به دنبال رد روغن باشید.»
فرمانده پلیس پاسخ داد:
«دریافت شد.»
چند ماشین پلیس مسیر را تغییر دادند.
تعقیب دوباره آغاز شد.
هانا پشت فرمان فراری نشست.
موتور را روشن کرد و آرام حرکت کرد.
برخلاف قبل، این بار سرعت زیادی نداشت.
تمام تمرکزش روی جاده بود.
چشمهایش کوچکترین نشانهها را بررسی میکرد.
جونگ کوک پرسید:
«چرا سرعت نمیگیری؟»
هانا نگاهش را از جاده برنداشت.
«رد روغن با سرعت بالا دیده نمیشه.»
«الان دقت مهمتر از سرعته.»
جونگ کوک آرام سر تکان داد.
چند دقیقه بعد وارد منطقهای صنعتی شدند.
کارخانههای قدیمی دو طرف خیابان قرار داشتند.
رد روغن هنوز ادامه داشت.
اما ناگهان قطع شد.
همه ماشینها ایستادند.
یکی از مأمورها گفت:
«رد تموم شد.»
هانا از ماشین پیاده شد.
چند قدم جلو رفت و اطراف را نگاه کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
«نه... تموم نشده.»
او به جدول کنار خیابان اشاره کرد.
چند قطره روغن روی لبه سیمانی دیده میشد.
«راننده عمداً از روی جدول رد شده.»
«میخواسته ردش گم بشه.»
جونگ کوک با تحسین به او نگاه کرد.
هانا مسیر جدول را دنبال کرد.
چند متر جلوتر، جای لاستیک روی خاک نرم کنار خیابان افتاده بود.
او کنار رد لاستیک نشست.
عرض و عمق آن را بررسی کرد.
بعد گفت:
«همون ماشینه.»
جونگ کوک پرسید:
«مطمئنی؟»
هانا با انگشت به رد لاستیک اشاره کرد.
«قسمت داخلی لاستیک عقب ساییده شده.»
«تنظیم زاویه چرخش درست نیست.»
«همین الگو رو توی گاراژ هم دیدم.»
بیسیم دوباره روشن شد.
«هدف در دوربین خیابان شماره هفده دیده شد.»
جونگ کوک سریع نقشه را باز کرد.
«فقط دو کیلومتر باهامون فاصله داره.»
هانا کمربندش را بست.
«این بار نمیذارم فرار کنه.»
فراری دوباره با شتاب حرکت کرد.
موتور با هر تعویض دنده غرش عمیقی میکشید.
ماشینهای پلیس هم پشت سرشان حرکت میکردند.
فاصله هر لحظه کمتر میشد.
هیجان در خیابان موج میزد.
ناگهان خودروی مشکی از پیچ روبهرو ظاهر شد.
هانا بلافاصله فرمان را چرخاند و پشت سرش قرار گرفت.
فاصله فقط چند ماشین بود.
جونگ کوک گفت:
«همینه...»
«دیگه راه فرار نداره.»
اما راننده ناشناس ناگهان دکمهای را فشار داد.
از زیر سپر عقب خودرو، دود غلیظی وارد خیابان شد.
چند ماشین پلیس مجبور شدند ترمز کنند.
دید همه تقریباً صفر شده بود.
هانا لحظهای سرعت را کم کرد.
بعد شیشه را کمی پایین داد.
باد جهت دود را تغییر داد.
او مسیر حرکت ماشین را از روی صدای موتور تشخیص داد.
«سمت راسته!»
و دوباره پدال گاز را فشرد.
جونگ کوک با تعجب به او نگاه کرد.
«چطور فهمیدی؟»
هانا لبخند زد.
«صدای اگزوزش تغییر کرد.»
«وقتی پیچید، فشار موتور عوض شد.»
دود کمکم کنار رفت.
اما ماشین مشکوک دوباره از دید خارج شده بود.
در عوض، روبهروی آنها سه راهی بزرگی قرار داشت.
جونگ کوک به نقشه نگاه کرد.
هر سه مسیر به بزرگراه ختم میشد.
هانا بدون مکث فرمان را به سمت راست چرخاند.
جونگ کوک متعجب گفت:
«از کجا فهمیدی؟»
هانا با اطمینان جواب داد:
«اون آدم حرفهایه...»
«راننده حرفهای هیچوقت مسیر مستقیم رو انتخاب نمیکنه.»
**«چند ثانیه بعد، خودروی مشکی دقیقاً از همان مسیر ظاهر شد... اما این بار، فاصله آنها کمتر از ده متر بود.»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
پارت : ۲۲
هانا آرام روی زانو نشست.
نوک انگشتش را روی رد باریک روغن کشید.
چند لحظه به غلظت و رنگ آن نگاه کرد.
بعد بدون تردید گفت:
«این روغن موتور نیست.»
جونگ کوک با تعجب کنارش ایستاد.
او قطره روغن را بین دو انگشتش مالید.
«روغن دیفرانسیله.»
«ویسکوزیتهاش بیشتره.»
«ماشینش موقع فرار تحت فشار بوده و از دیفرانسیل نشتی داده.»
یکی از مأمورهای پلیس با دقت به حرفهایش گوش میداد.
هانا از جا بلند شد.
رد روغن را دنبال کرد.
هر چند متر، یک قطره کوچک روی آسفالت دیده میشد.
او لبخند زد.
«انگار خودش داره مسیر رو بهمون نشون میده.»
جونگ کوک بیسیم را برداشت.
«تمام واحدها، مسیر جنوبی رو دنبال کنید.»
«به دنبال رد روغن باشید.»
فرمانده پلیس پاسخ داد:
«دریافت شد.»
چند ماشین پلیس مسیر را تغییر دادند.
تعقیب دوباره آغاز شد.
هانا پشت فرمان فراری نشست.
موتور را روشن کرد و آرام حرکت کرد.
برخلاف قبل، این بار سرعت زیادی نداشت.
تمام تمرکزش روی جاده بود.
چشمهایش کوچکترین نشانهها را بررسی میکرد.
جونگ کوک پرسید:
«چرا سرعت نمیگیری؟»
هانا نگاهش را از جاده برنداشت.
«رد روغن با سرعت بالا دیده نمیشه.»
«الان دقت مهمتر از سرعته.»
جونگ کوک آرام سر تکان داد.
چند دقیقه بعد وارد منطقهای صنعتی شدند.
کارخانههای قدیمی دو طرف خیابان قرار داشتند.
رد روغن هنوز ادامه داشت.
اما ناگهان قطع شد.
همه ماشینها ایستادند.
یکی از مأمورها گفت:
«رد تموم شد.»
هانا از ماشین پیاده شد.
چند قدم جلو رفت و اطراف را نگاه کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
«نه... تموم نشده.»
او به جدول کنار خیابان اشاره کرد.
چند قطره روغن روی لبه سیمانی دیده میشد.
«راننده عمداً از روی جدول رد شده.»
«میخواسته ردش گم بشه.»
جونگ کوک با تحسین به او نگاه کرد.
هانا مسیر جدول را دنبال کرد.
چند متر جلوتر، جای لاستیک روی خاک نرم کنار خیابان افتاده بود.
او کنار رد لاستیک نشست.
عرض و عمق آن را بررسی کرد.
بعد گفت:
«همون ماشینه.»
جونگ کوک پرسید:
«مطمئنی؟»
هانا با انگشت به رد لاستیک اشاره کرد.
«قسمت داخلی لاستیک عقب ساییده شده.»
«تنظیم زاویه چرخش درست نیست.»
«همین الگو رو توی گاراژ هم دیدم.»
بیسیم دوباره روشن شد.
«هدف در دوربین خیابان شماره هفده دیده شد.»
جونگ کوک سریع نقشه را باز کرد.
«فقط دو کیلومتر باهامون فاصله داره.»
هانا کمربندش را بست.
«این بار نمیذارم فرار کنه.»
فراری دوباره با شتاب حرکت کرد.
موتور با هر تعویض دنده غرش عمیقی میکشید.
ماشینهای پلیس هم پشت سرشان حرکت میکردند.
فاصله هر لحظه کمتر میشد.
هیجان در خیابان موج میزد.
ناگهان خودروی مشکی از پیچ روبهرو ظاهر شد.
هانا بلافاصله فرمان را چرخاند و پشت سرش قرار گرفت.
فاصله فقط چند ماشین بود.
جونگ کوک گفت:
«همینه...»
«دیگه راه فرار نداره.»
اما راننده ناشناس ناگهان دکمهای را فشار داد.
از زیر سپر عقب خودرو، دود غلیظی وارد خیابان شد.
چند ماشین پلیس مجبور شدند ترمز کنند.
دید همه تقریباً صفر شده بود.
هانا لحظهای سرعت را کم کرد.
بعد شیشه را کمی پایین داد.
باد جهت دود را تغییر داد.
او مسیر حرکت ماشین را از روی صدای موتور تشخیص داد.
«سمت راسته!»
و دوباره پدال گاز را فشرد.
جونگ کوک با تعجب به او نگاه کرد.
«چطور فهمیدی؟»
هانا لبخند زد.
«صدای اگزوزش تغییر کرد.»
«وقتی پیچید، فشار موتور عوض شد.»
دود کمکم کنار رفت.
اما ماشین مشکوک دوباره از دید خارج شده بود.
در عوض، روبهروی آنها سه راهی بزرگی قرار داشت.
جونگ کوک به نقشه نگاه کرد.
هر سه مسیر به بزرگراه ختم میشد.
هانا بدون مکث فرمان را به سمت راست چرخاند.
جونگ کوک متعجب گفت:
«از کجا فهمیدی؟»
هانا با اطمینان جواب داد:
«اون آدم حرفهایه...»
«راننده حرفهای هیچوقت مسیر مستقیم رو انتخاب نمیکنه.»
**«چند ثانیه بعد، خودروی مشکی دقیقاً از همان مسیر ظاهر شد... اما این بار، فاصله آنها کمتر از ده متر بود.»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
- ۲.۶k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط