پارت چهار
پارت چهار
با چیزی که دیدم مردم از ترس یه پسر خوشتیپ با دست و صورت خونی وایساده بود کنار در یکی از اتاق ها من به روی خودم نیاوردم همینجور رد شدم
یونگی: هی کجا صبر کن این کاپشن رو برام نگه دار
رفت توی یکی از این اتاق ها لباسشو عوض کرد اومد
کاپشن رو از دستم گرفت گفت کمکم کن از پله برم پایین از ترس داشتم میمردم وقتی داشتم میرسیدم پیش جیمین پسر رو هل دادم رفتم پیش جیمین یاد حرف مینجی افتادم که میگفت جیمین از خیانت بدش میاد ترسیدم
جیمین: چیکار داری میکنی
لینا: م....من.....من ..اون
جیمین: ببین چه بلایی سر رفیقم آوردی
بعد با تعجب گفتم رفیق
پسر اومد جلو
یونگی: من یونگی هستم دوست جیمین اومدم اونجا طبقه بالا مواظبت باشم چون جیمین ازم خواست
لینا: ببخشید سرشو انداخت پایین
جیمین: بیا بریم دیگه خونه
رفتیم خونه رفتم توی اتاقم با خودم حرف میزدم که جیمین در زد و اومد داخل
جیمین: تو که میدونی ازدواج ما اجباری هست من یه دوست دختر دارم حق نداری دعواش کنی یا هی با من دعوا کنی فهمیدی
لینا: باشه
جیمین: آفرین شب بخیر
جیمین رفت بیرون من خوابیدم
صبح بلند شدم رفتم صبحونه خوردم جیمین نبود من رفتم خوابیدم وقتی بلند شدم دیدم جیمین داره آشپزی میکنه و ساعت هفت شب هست دیدم دارن در میزنن درو باز کردم با چیزی که دیدم افتادم زمین چی اون جیکوپ بود.........
با چیزی که دیدم مردم از ترس یه پسر خوشتیپ با دست و صورت خونی وایساده بود کنار در یکی از اتاق ها من به روی خودم نیاوردم همینجور رد شدم
یونگی: هی کجا صبر کن این کاپشن رو برام نگه دار
رفت توی یکی از این اتاق ها لباسشو عوض کرد اومد
کاپشن رو از دستم گرفت گفت کمکم کن از پله برم پایین از ترس داشتم میمردم وقتی داشتم میرسیدم پیش جیمین پسر رو هل دادم رفتم پیش جیمین یاد حرف مینجی افتادم که میگفت جیمین از خیانت بدش میاد ترسیدم
جیمین: چیکار داری میکنی
لینا: م....من.....من ..اون
جیمین: ببین چه بلایی سر رفیقم آوردی
بعد با تعجب گفتم رفیق
پسر اومد جلو
یونگی: من یونگی هستم دوست جیمین اومدم اونجا طبقه بالا مواظبت باشم چون جیمین ازم خواست
لینا: ببخشید سرشو انداخت پایین
جیمین: بیا بریم دیگه خونه
رفتیم خونه رفتم توی اتاقم با خودم حرف میزدم که جیمین در زد و اومد داخل
جیمین: تو که میدونی ازدواج ما اجباری هست من یه دوست دختر دارم حق نداری دعواش کنی یا هی با من دعوا کنی فهمیدی
لینا: باشه
جیمین: آفرین شب بخیر
جیمین رفت بیرون من خوابیدم
صبح بلند شدم رفتم صبحونه خوردم جیمین نبود من رفتم خوابیدم وقتی بلند شدم دیدم جیمین داره آشپزی میکنه و ساعت هفت شب هست دیدم دارن در میزنن درو باز کردم با چیزی که دیدم افتادم زمین چی اون جیکوپ بود.........
- ۱.۶k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط