پارت پنج
پارت پنج
با چیزی که دیدم افتادم زمین اون جیکوپ بود
جیکوپ: اومدم ببرمت لینا
لینا بخاطر جیکوپ چون همش لینا رو میزد وقتی دست تو میاوردی بالا که سرشو لمس کنی فکر می کرد می خوای بزنیش برای همین میره یه گوشه دستشو رو گوشش میزاره و داد میزنه و میگه کمکم کنید فوبیا داره
لینا: من نمیام
که جیکوپ محکم میزنه تو گوش لینا لینا میوفته زمین دستشو میزاره رو گوشش داد میزنه همون لحظه جیمین اومد با چیزی که دید شوکه شد به بادیگارد ها گفت بندازینش بیرون اومد سمتم بغلم کرد آروم شدم بعد رفتیم نشستیم روی صندلی و من براش توضیح دادم
جیمین: من بهت قول میدم دیگه بهت آسیب نزنه امروز بریم خرید و زود بیایم تا برات وسایلی که نیاز داری برات بخرم
لینا: باشه ولی الان شبه من خریدم شاید طول کشید
جیمین بهم لباس خدمتکاری داد
جیمین: امیدوارم لباس اندازه تو باشه اندازه ام بود خدارو شکر
لینا: میشه الان بریم خرید
جیمین: ولی من با دوست دخترم قرار دارم
لینا: خودم با بادیگارد ها می
جیمین: باشه
رسیدم از ماشین پیاده شدم داشتم لباس انتخاب میکردم که گشنم شد رفتم کافه که کیک سفارش بدم چون واقعاً گشنم بود
ذهن جیمین: اگر هر کس دیگه ای بود خیلی ناراحت میشد ولی لینا نشد
رفتم پیش دوستام بهشون سلام دادم
یونگی: جیمین باید یه چیزی بهت بگم تو از لینا خوشت نمیاد خودت گفتی و دوست دختر داری منم از لینا خوشم میاد
جیمین: خب که چی
یونگی: الان لینا کجاست
جیمین: فروشگاه برو سوار ماشین شو آدرسشو برات میفرستم
یونگی رسید فروشگاه دنبال لینا بود که..............
با چیزی که دیدم افتادم زمین اون جیکوپ بود
جیکوپ: اومدم ببرمت لینا
لینا بخاطر جیکوپ چون همش لینا رو میزد وقتی دست تو میاوردی بالا که سرشو لمس کنی فکر می کرد می خوای بزنیش برای همین میره یه گوشه دستشو رو گوشش میزاره و داد میزنه و میگه کمکم کنید فوبیا داره
لینا: من نمیام
که جیکوپ محکم میزنه تو گوش لینا لینا میوفته زمین دستشو میزاره رو گوشش داد میزنه همون لحظه جیمین اومد با چیزی که دید شوکه شد به بادیگارد ها گفت بندازینش بیرون اومد سمتم بغلم کرد آروم شدم بعد رفتیم نشستیم روی صندلی و من براش توضیح دادم
جیمین: من بهت قول میدم دیگه بهت آسیب نزنه امروز بریم خرید و زود بیایم تا برات وسایلی که نیاز داری برات بخرم
لینا: باشه ولی الان شبه من خریدم شاید طول کشید
جیمین بهم لباس خدمتکاری داد
جیمین: امیدوارم لباس اندازه تو باشه اندازه ام بود خدارو شکر
لینا: میشه الان بریم خرید
جیمین: ولی من با دوست دخترم قرار دارم
لینا: خودم با بادیگارد ها می
جیمین: باشه
رسیدم از ماشین پیاده شدم داشتم لباس انتخاب میکردم که گشنم شد رفتم کافه که کیک سفارش بدم چون واقعاً گشنم بود
ذهن جیمین: اگر هر کس دیگه ای بود خیلی ناراحت میشد ولی لینا نشد
رفتم پیش دوستام بهشون سلام دادم
یونگی: جیمین باید یه چیزی بهت بگم تو از لینا خوشت نمیاد خودت گفتی و دوست دختر داری منم از لینا خوشم میاد
جیمین: خب که چی
یونگی: الان لینا کجاست
جیمین: فروشگاه برو سوار ماشین شو آدرسشو برات میفرستم
یونگی رسید فروشگاه دنبال لینا بود که..............
- ۳۴
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط