{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قیافه اش مثل هر شب خسته به نظر میرسید وقتی وارد شد با دیدن ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁰
..................................................
قیافه اش مثل هر شب، خسته به نظر میرسید؛ وقتی وارد شد، با دیدن امیلی که روی کاناپه نشسته، به طرفش رفت. دستی در موهایش کشید و گفت"چرا هنوز نرفتی استراحت کنی؟..." امیلی ایستاد و گفت"منتظر بودم... به نظر خسته میای... شام خوردی؟" نیکولاس سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت"خوردم... فقط به یه دوش آب گرم نیاز دارم... بهتره تو بری بخوابی... امشب نیاز نیست پیشم بخوابی... راحت استراحت کن... فردا یه قرار ملاقات با آلفای یه پک دیگه دارم و معلوم نیست کی برگردم..." و بعد بدون هیچ حرف دیگری، به طبقه بالا و اتاقش رفت. امیلی کمی در اتاق نشیمن ایستاد و سپس به اتاق مهمان برگشت. امیلی تمام شب، ذهنش درگیر بود. به این فکر می‌کرد که نیکولاس به نظر خیلی خسته می‌آمد. تا اینکه بالاخره به خواب رفت. امیلی آلارم ساعت را روشن نکرده بود و بخاطر همین، فردای آن روز، تقریبا ساعت 2 ظهر بیدار شد. خبری از نیکولاس نبود که یعنی او در عمارت نیست. سریع به طرف حمام رفت و دوش کوتاهی گرفت و یک شلوار بلند اما نازک و راحت و یک تاپ سفید تنگ پوشید. به طبقه پایین رفت تا برای ناهار غذای ساده ای درست کند و بخورد. بعد از ناهار کمی در فضای مجازی گشت و بعد تماسی با لایرا گرفت تا او را از حالش با خبر کند. تماس با لایرا زیاد طول کشید، زیرا لایرا ماجراهای جالبی برای تعریف داشت. امیلی واقعا دلش برای لایرا تنگ شده بود. نزدیک به غروب بود که امیلی خودش را حدود 2 ساعت به آشپزی مشغول کرد. بعد از خوردن غذا، تقریبا ساعت 10 شب بود. اما نیکولاس نیامده بود. با هر سختی ای که بود، خودش را تا ساعت 12 سرگرم کرد اما وقتی دید هنوز از نیکولاس خبری نیست، تصمیم گرفت بخوابد. تازه چشمانش گرم شده بود که صدای در عمارت آمد و نشان میداد که نیکولاس برگشته. امیلی پتویش را کنار زد و لبه ی تخت نشست. صدای قدم های نیکولاس را میشنید که از پله ها بالا آمده و به طرف راهرو می‌آید. چند لحظه بعد، نیکولاس بدون در زدن، در اتاق امیلی را باز کرد و وارد اتاق شد. خیلی عصبانی و کلافه به نظر میرسید. امیلی همانطور که لبه ی تختش نشسته بود، با تعجب نگاهی به نیکولاس کرد. نیکولاس به طرف امیلی آمد و جلوی پایش، کنار تخت، زانو زد. با بی میلی لب زد"امروز روز خیلی بدی بود!... لعنت بهش..." امیلی پرسید"چیزی شده؟..." نیکولاس که کلافه به نظر میرسید، سرش را روی پای امیلی گذاشت و گفت"فعلا بزار آروم شم‌‌‌..." و دستش را دور کمر امیلی حلقه کرد. امیلی از این حرکات نیکولاس کاملا متعجب بود. کمی تردید داشت اما انگار گرگش میخواست نیکولاس را آرام کند. بالاخره با تردید دستش را روی سر نیکولاس گذاشت و موهایش را نوازش کرد. نیکولاس شکایتی نکرد و گرگش هم به شدت از اینکه توسط جفتش لمس می‌شود راضی بود. نیکولاس سرش را بالا آورد و گفت"امروز با آلفای یکی از پک ها ملاقات داشتم... اون میخواد که با دخترش ازدواج کنم... نمیدونی چقدر سخت بود که خشمم رو کنترل کنم و اونا رو تیکه تیکه نکنم... اگه میتونستم اونا رو میکشتم... ولی نمیشه... امکان داره تفرقه بیفته و جون اعضای پک به خطر بیفته..." گرگ امیلی احساس عجیبی داشت؛ چیزی شبیه به حسادت؟ نه امکان نداشت.....(آره جون عمت🤡)
........................................................
اولین پارت آپلود شد
دو تای دیگه شب آپلود میشه❤🎀
دیدگاه ها (۱۶)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²²............................................

DON'T GET ME DIRTY 👀

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁵............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط