{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستش را به طرف امیلی برد و او را در آغوش کشید امیلی تکانی ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁹
...................................................
دستش را به طرف امیلی برد و او را در آغوش کشید. امیلی تکانی خورد و جملات نامفهومی زیر لب زمزمه کرد. نیکولاس، صورتش را در موهای امیلی فرو کرد و نفس عمیقی کشید. دستش را از روی پارچه ی نازک لباس امیلی، روی شکمش گذاشت و او را محکم به خود چسباند. انگار که گرگش و همینطور خودش می‌ترسیدند که امیلی را از دست بدهند. بعد از چند دقیقه، نیکولاس هم به خواب رفت. صبح روز بعد، امیلی چشمانش را باز کرد و با نیکولاس روبرو شد که با بالاتنه برهنه کنارش خوابیده، برای لحظه ای شوکه شد و در جایش تکانی خورد. نیکولاس چشمانش را باز کرد. امیلی به آرامی زمزمه کرد"تو... اینجا چیکار میکنی؟..." نیکولاس گفت"نیاز داشتم آروم بشم... حالا بخواب و جرئت نکن مقاومت کنی... امروز کاری ندارم و میخوام بخوابم..." امیلی که جرئت مخالفت نداشت، دوباره دراز کشید و نیکولاس هم از این فرصت استفاده کرد و امیلی را باز به طرف خودش کشید. امیلی هینی کشید اما تکان نخورد. بعد از چند دقیقه نفس های نیکولاس منم شد و امیلی متوجه شد که نیکولاس به خواب رفته. بعد از مدتی، خود امیلی هم چشمانش سنگین شد و دوباره به خواب رفت. وقتی امیلی برای بار دوم چشمانش را باز کرد، نیکولاس را کنارش ندید. به طبقه پایین رفت و دید که نیکولاس روی کاناپه نشسته، لیوان ویسکی ای در دست دارد و به صفحه گوشی اش نگاه میکند. امیلی به طرف نیکولاس رفت و سعی کرد به بالاتنه برهنه و عضلاتش خیره نشود. به آرامی گفت"چرا بیشتر مواقع بالاتنه‌ت برهنه‌ست؟..." نیکولاس سرش را بالا آورد و به امیلی نگاه کرد و گفت"توی عمارت خودم، هر طور بخوام لباس میپوشم" و بعد با پوزخندی ادامه داد"‌معذبی؟... یا تحریک میشی؟..." امیلی از خشم و خجالت سرخ شد و گفت"حق با توعه..." و با اخم به طرف اتاق مهمان برگشت. بعد از یک ساعت، نیکولاس امیلی را برای ناهار صدا زد. وقتی امیلی به آشپزخانه رفت، نیکولاس تیشرتی پوشیده بود و سر میز منتظر بود.امیلی بدون اینکه چیزی بگوید، در سکوت نشست و شروع به خوردن کرد. اواسط غذا شروع به صحبت کرد"آلفا... من چند بار از بالکن یه گرگ رو دیدم..." نیکولاس سرش را بالا گرفت و گفت"مشکلش چیه؟" امیلی جواب داد"مطمئنم اون یه گرگ عادی نیست... یه وِره..." نیکولاس به آرامی گفت"نگران نباش‌‌‌... کسی جرئت نمیکنه این اطراف بیاد... و اگه انقد شجاع باشه باز هم جرئت نمیکنه وارد عمارت بشه..." امیلی سرش راد تکان داد و ادامه غذایش را خورد. نیکولاس ادامه داد"بعد از ظهر قراره به کارای پک رسیدگی کنم و تا بعد از شام هم نمیام..." امیلی سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد از غذا به اتاق برگشت تا چرت کوتاهی بزند. وقتی از خواب بیدار شد، نزدیک غروب بود و چرتش بیشتر از آنکه فکرش را میکرد طول کشیده بود. دوش کوتاهی گرفت و چیزی برای شام درست کرد و شام را به تنهایی خورد. در اتاق نشیمن مشغول تلویزیون تماشا کردن بود و منظر نیکولاس. تقریبا ساعت 9 شب بود که نیکولاس برگشت. قیافه اش مثل هر شب، خسته به نظر میرسید........
.............................................................
امیدوارم ازش لذت ببرین💙💞
دیدگاه ها (۹)

DON'T GET ME DIRTY 👀

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁵............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط