{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از ناهار به سمت اتاق نیکولاس رفت تا دوشی بگیرد دوشش حدود نیم ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁵
..................................................
بعد از ناهار به سمت اتاق نیکولاس رفت تا دوشی بگیرد. دوشش حدود نیم ساعت طول کشید و بعد با استفاده از سشوار نیکولاس، موهایش را خشک کرد. کراپ تاپ آبی آسمانی با آستین های کوتاه و شلوار جین گشاد و بلندی پوشید و موهایش را دم اسبی بست. به خودش در آینه نگاه کرد. ظاهرش برای یک ملاقات معمولی خوب شده بود. گوشی اش را برداشت و از عمارت خارج شد. ساعت تقریبا 1 و نیم بود. امیلی راه کوتاهی را پیاده طی کرد تا کمی از عمارت دور شود. و سپس تاکسی گرفت و آدرس کافه را به راننده داد. وقتی به کافه رسید، لایرا زود تر به کافه آمده بود. تا امیلی وارد کافه شد، لایرا ایستاد و با هیجان گفت"هی! اینجا!...." امیلی لبخندی زد و به طرف لایرا رفت. اما در اواسط راه ایستاد؛ خشکش زده بود. این... این امکان نداشت... امیلی برای اولین بار داشت رایحه ی لایرا و گرگ‌های اطرافش را حس میکرد. حالا داشت هاله‌ی لایرا را حس میکرد. چشمانش از تعجب گرد شده بود و نفسش بند آمده بود. لایرا نگران شد و پرسید"امیلی؟..." امیلی که انگار با صدای لایرا به خودش آمده بود، با تعجب و نا باوری لب زد"لایرا... من... من هاله‌ت رو حس میکنم... من رایحه‌تو میفهمم!" لایرا دستش را روی دهانش گذاشت و گفت"دختر!... این عالیهههه" امیلی با شادی به طرف لایرا دوید و او را در آغوش گرفت و گفت"ملاقات با تو همیشه خوش یُمنه!" لایرا گفت"هنوز ۱۸ ساله نشدی ولی اشکال نداره... منم دقیقا یک هفته قبل از تولدم تونستم رایحه ها رو حس کنم!.." امیلی از آغوش لایرا بیرون آمد و با هم سر میز کوچکی نشستند. لایرا شروع به صحبت کرد"خب... بگو ببینم... کجا زندگی میکنی؟..." امیلی کمی مکث کرد و سپس به دروغ گفت"یه کار توی یه فروشگاه تو یه پک دیگه پیدا کردم و یه اتاق کرایه کردم..." لایرا که به نظر میرسید قانع شده باشد سرش را تکان داد و منو را جلوی امیلی گرفت و گفت"سفارش بده... من قبل از تو گفتم برام یه ترامیسو بیارن..." امیلی کمی با منو ور رفت و سر انجام گفت"منم یه چیز کیک میخوام..." پیشخدمت سرش را تکان داد و به طرف صندوق رفت تا سفارش امیلی را بگوید. امیلی هنوز در شوک بود و رایحه های اطرافش به قدری زیاد بودند که تشخیصش سخت بود و تقریبا باعث سردرد امیلی می‌شد. لایرا گفت"گیج شدی نه؟... به زودی عادت میکنی... بعدش راحت میتونی همه چیز رو تشخیص بدی و رایحه هر کسی رو بشناسی!" امیلی سرش را تکان داد و گفت"میفهمم... اما الان فقط باعث سردردم شده..." کمی بعد پیشخدمت سفارشات آنها را آورد. حدود سه ساعت با شوخی های مسخره، خاطرات و ماجرا های این چند روز لایرا و سفارشات دیگر گذشت. امیلی نگاهی به ساعت گوشی اش کرد و گفت"لایرا... ببین!... ساعت ۵ شد!... من دیگه باید برم..." احتمالا تا حالا نیکولاس هم برگشته بود. امیلی بلند شد و لایرا هم ایستاد تا امیلی را بدرقه کند.....
....................................................
بالاخره امیلی جون قراره بفهمه جفتش نیکولاسه🤣
پارت های بعدی رو فردا آپلود میکنم🏻
دیدگاه ها (۲۴)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁴............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³³....‌‌‌‌....................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁰............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط