{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امیلی چیزی نگفت و فقط چشمانش را بست نیکولاس از اتاق خارج شد و ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²²
................................................
امیلی چیزی نگفت و فقط چشمانش را بست. نیکولاس از اتاق خارج شد و بعد از دوش کوتاهی، از عمارت خارج شد. امیلی باز هم تا دیر موقع خوابید. وقتی بیدار شد، ساعت 1 ظهر بود. سریع بلند شد و آبی به دست و صورتش زد و به طبقه پایین رفت. سریع ناهاری درست کرد و بعد از یک ساعت، ناهارش را خورد. کمی که گذشت، تصمیم گرف دوشی بگیرد. دوشش حدود نیم ساعت طول کشید. بعد شورتک مشکی کوتاهی و یک تیشرت نسبتا کوتاه سبز پوشید همانطور که حوله ای دور موهایش بود، به طرف اتاق نیکولاس رفت تا از سشوارش استفاده کند، مشغول به خشک کردن موهایش شد. کارش که تمام شد، داشت سشوار را سر جایش می‌گذاشت که در عمارت باز شد و کسی وارد شد. امیلی متوجه عطر شیرین تند زنانه ای شد که امکان نداشت متعلق به نیکولاس باشد. در جایش خشکش زد و کمی هم ترسیده بود. صدای کفش های پاشنه بلند زن می‌آمد که به طرف پله ها می آید. امیلی سریع به طرف در اتاق رفت، در را بست و به آرامی، طوری که صدا ندهد، در را قفل کرد. زن به طبقه بالا آمد. وقتی وارد راهرو شد، یکی یکی شروع به باز کردن در ها کرد تا اتاقی پیدا کند. صدای چرخ های وسیله ای هم شنیده می‌شد که به احتمال زیاد، صدای چمدان بود. زن به در اتاق کارلو رسید و دستگیره در را کشید اما در قفل بود. زن آهی کشید و با صدایی نازک گفت"اَه... چرا اتاقش قفله..." و در آخر در اتاقی را باز کرد و وارد آن شد، که به نظر میرسید که اتاق مهمان باشد. امیلی ترسیده بود و گوشی اش را محکم در دستش می‌فشرد. ناگهان به یاد آورد که شماره نیکولاس را دارد. سریع شماره را گرفت و منتظر ماند. بعد از چند بوق، نیکولاس جواب داد"بله؟..." لحنش سرد بود. امیلی به آرامی گفت"منم..." نیکولاس کمی مکث کرد و بعد گفت"چیزی شده؟... کاری داری؟..." لحن صدایش حالا انگار کمتر سرد به نظر میرسید؛ یا شاید امیلی اینطور تصور می‌کرد. زمزمه وار گفت"یه زن تو عمارته... ازت خواهش میکنم بیا... من میترسم...." نیکولاس با جدیت گفت"چطور جرئت کرده!... نترس... خودمو میرسونم!" و تماس را قطع کرد. امیلی از استرس، لبش را گاز گرفت و فقط منتظر ماند. صدای آن زن را میشنید که میگفت"اوه... از قبل همه چیو آماده کرده..." امیلی حدس زد که آن زن با لباس های امیلی روبرو شده. حدود ربع ساعت بعد، در عمارت با صدای وحشتناکی باز شد. نیکولاس وارد عمارت شد و سریع به طبقه بالا رفت. آن زن از اتاق مهمان بیرون آمد و با صدای نازکش گفت"اوه!... بالاخره اومدی!..." نیکولاس با خشم گفت"دهنتو ببند!.‌‌.. اون کجاست!؟" زن اخمی کرد و لب هایش را آویزان کرد و گفت"درست باهام رفتار کن... من نمی‌فهمم کی رو میگی... کسی اینجا نیست" نیکولاس فریاد زد"بهت گفتم اون کجاست!؟" در همین حین امیلی که صدای فریاد های نیکولاس را میشنید، در اتاق را باز کرد و به آرامی از اتاق بیرون آمد. زن تا امیلی را دید با تعجب گفت"خدای من!... این هر.زه توی اتاق تو چیکار میکرد!؟" نیکولاس سریع به طرف امیلی رفت و با دستش صورت امیلی را گرفت. برای اولین بار، نگرانی در چشمانش معلوم شده بود. وقتی با امیلی صحبت کرد، تن صدایش را پایین آورد"خوبی؟... ترسیدی... حرف بزن..." امیلی سرش را تکان داد و گفت"خوبم!... آروم باش... فقط ترسیدم..." زن پوزخند عصبی زد و گفت"سوالمو جواب بده!... این دیگه کیه!؟..." و با طعنه ادامه داد" شنیده بودم آلفای این پک هرکی وارد ملکش میشه رو میکشه... مثل اینکه دروغه، فکر نکنم تو عُرضه کشتن کسیو داشته باشی..." چشمان نیکولاس از خشم برق زد......
.........................................................
اینم از آخرین پارت امشب🎀❤
لایک یادتون نره گوگولیا💖
(حدس بزنین دختره کیه🤓)
دیدگاه ها (۱۸)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²³............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁴............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط