{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اینم آیدی تلگراممونهمیشه چهارگام جلوترقسمت جلوتررا

اینم آیدی تلگراممون...همیشه چهارگام جلوتر...4قسمت جلوتررا درکانال تلگرام ما بخوانید
telegram.me/saqi_rad_roman
پندار+پس آقا دوتا کباب کوبیده بابرنج و مخلفات کامل....به اضافه ی دوغ...زیتون پرورده هم اگرهست ممنون میشم...
مردروی دفترچه ای توی دستش بود یادداشت کردو رفت...
پندار_اخ که چه ناهاری بشه امروووز...
من+هوی هوی...مسترتوهم...توهم برت نداره هاااا
پندار_وای...توی چشم سفیدبازاسممو مسخره کردی تابستون؟!!
من+بهاره...
پندار_الان که پاییزه....
من+حوصله ندارم....
پندار_حوصله ندارم...
من+مسخره...
پندار_مسخره...
من+خیلی بامزه ای هه هه
پندار_خیلی بامزه ای هه هه
من+میزنمتاااا
پندار_عاشقتم....
من+عه...پس چرا تکرار نکردی؟!
پندار_آخه جوجه....من دلم میادتورو بزنم؟!!!حتی حرفشم زشته نچ نچ نچ...
خیره شدم توی چشماش...حتی توی این شرایطم حواسش بودکه کوچک ترین اهانتی بهم نشه...حتی به شوخی...حتی ازطرف خودش...
من_ببخشید...
پندار+چرا؟!
من_حتی شوخیشم زشته..ببخشید...
پندار+واسه چی ببخشم؟!
من_همین که گفتم میزنمت...
پندار+بی خی...شوخی کردی...میدونم...
من_شوخیشم زشته...می بخشی؟!
پندار+فقط یه راه داره که ببخشمت؟!
قیافم غمزده شده بود...
من_چی؟!
پندار+یه بوس...میدی؟!
خندیدم
من_لوس نشو...پررو...
پندار+همینه...!!بخند...
من_اصن چرا عاشق من شدی؟!چه چیزی ازمن برای توجالب بود؟!یه دخترتنهای افسرده ی کله شق..مغرور...هان؟!!میخوام بدونم چه چیزی توی سیاهی بال های من دیدی که برات قشنگ بود؟!وقتی خودم ازخودم متنفربودم؟!
پندار+خودمو....من توی اون بال های سیاهی که میگی...پروازو به اوج معراج دیوم...شاید ازنظرخودت...همه چیزت معمولی مث دخترای دیگه باشه...ولی تو...شگفت انگیزی...باورت میشه؟!خودمم نمیدونم واسه چی دوست دارم...یهویی ازخواب پاشدم...دیدم دوست دارم...کم کم دیدم وابستت شدم...کم کم دیدم نفسم شدی...کم کم دیونه ات شدم؟!عاشقی که دلیل نداره؟!
من_چطورمطمعن شدی که علاقه اس..عشق...نه هوس؟!
پندارخواست حرف بزنه که مرد باکلی ظرف اومد جلوی تخت ایستاد...
یفده رو به کمک پندارپهن کرد..بعدم ظرفارو روی سفره چید...
پندار_بخور...ازدهن میوفته..
شروع کردیم خوردن...
بعدازچندلحظه دیدم ازخوردن دست کشیده...
من+سیرشدی؟!
پندار_پاشو جاتو باهام عوض کن!!
یاخدا...چرا؟!
من+چرا!؟
پندار_الان چیزی نپرس جاتو عوض کن...
اومد روبه روی من نشست...طوری که کسی دید نداشته باشه به من...
پندار_پسرای الوات کثیف...اه...کثافتا...حقشونه بزنم مخشونو بترکونم...
چیزی نگفتم...
من+بخوردیگه..
دوباره خوردنو ازسرگرفتیم...
بعدازچندقیقه وقتی داشتم غذامیخوردم چشمم به پسرکارگری افتادکه خم شده بودو شلوارشم یکم پایین بود....
نتونستم جلوی خودمو بگیرم یاد کارسمیرا با ماهان افتادم...لقمه تودهنم بود خندیدمو لقمه پرید تو گلوم...
پنداردستپاچه دوغ رو میریخت توی لیوان...
پندار_خوب توچرا اینطوری میکنی..محکم سرفه کن...تا بهت دوغ بدم...
دوغو میشه گفت...لیوان دوچپوند توحلقم...یعنی باغذاع خفه نمیشدم با لیوان دوغه مرگم حتمی بودا...خدارحم کرد...
پندارازجاش پاشد..
پندار_من میرم حساب میکنم...توبرو توی مسجد...کاراتوانجام بده...منم میام...فقط یه چیزی رفتی سرویس بهداشتی... خانومی به اسم مهلاروصداکن...خودش میاد...منم میرم کارامو انجام بدم لباساتم عوض کن....اگرم نشناختیم....من توی دستم یه پارچه ی نارنجی گرفتم اوکی؟!
من+به امید خدا....
به سمت سرویس بهداشتی مسجدراه افتادم...چه تمیزه؟!!
یکم خودمو خالی کردم(روم به دیواردسشویی رفتااا)و داشتم دستامو میشستم...
شروع کردم حرف زدن
من_مهلا خانوم...مهلاجون؟!!
خانومی با تیپ قهوه ای گرم به سمتم اومد.
مهلا+بهاره ؟!
من_اوهوم....
مهلا +بیا پشت سرم...
بسم الله ...یعنی کجامیخوادمنو ببره...
بانذرو صلوات همراهش راه افتادم...
پشت مسجد دری بود که روش نوشته بود ((انباری))
کلیدشو درآوردو بازش کرد
من+کلیدشو ازکجا آوردی؟!
مهلا_ازسرایدارمسجد گرفتم...
من+آها...
توی انباری رفتیم که چراغوروشن کرد...پرازخرت و پرت بود...قالی و کلی وسایل دیگه...
مهلایه صندلی آورد گذاشت وسط..
مهلا_بشین...
روی صندلی نشستم....یه سری نقاب های گریموری آوردو باکلی زیرکاری چسبوند روی صورتم...چه کششی هم داشتن...بااسپری رنگ موقت مو موهامو رنگ زد...شرابی...وایی خدا...ابروهامو پهن ترکردو البته ابروهاو پوستم که زیرماسکه بود...یعنی یه جورایی اون ماسکو آرایش میداد..چهره ام به کلی تغییرکرد....دستامو با ترفندخاصی تیره ترکرد...
توی آیینه ای که ازتوی کیفش درآورد چهرمو دیدم...
من_وای دستت مرسی؟!!!این منم؟
مهلا+متشکرم...خوب دیگه...کارت تموم شد...حالازودپاشو لباساتوعوض کن...زودباش...
لباساموعوض کردمو خیلی ریلکس ازش خدافظی وتشکرکردمو ازانباری بیرون رفتم...
جلوی درمسجد ایست
دیدگاه ها (۹)

چهارقسمت جلوتررا درکانال تلگرام مابخوانیدهمیشه چهارگام جلوتر...

زودجوین شیدtelegram.me/:saqi_rad/roman#رمان#رمانخونه#داستان

بعدازخرید باسمیرابه خونه برگشنم...یه چنددست لباسم برای کوچول...

زودجوین شیناااا..همیشه....4گام جلوترtelegram.me/saqi_rad_rom...

با این عکس که کراش منه آشنا بشید بشدت عاشق این عکسم پس بزاری...

پارت ۳...توجی:اطرافم رو نگاه میکنم،دوباره سر از مکان همیشگی ...

بازگشت بقا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط