اسم عشق چندین ساله من
اسم: عشق چندین ساله من
Part②
☆من میرم سریع بیا
~باشه
ویو میونگ
رفتم پایین پیش مامان و بابا که دیدم یکی مثل جت اومد پایین هه خوب ترسوندمش ولی واقعیت داشت امروز با بابا میرفتیم شرکت
که بابا شروع به خوردن کرد و من هم شروع ره خوردن کردم
☆بابا ساعت چند میریم؟
=همین الان که غذا خوردیم
☆اها خوب شد من اماده شدم
=راستی بچه ها فردا شب فراره عموتون با بچه هاش و زنش بیاد
با این حرف بابا غذا میپ ه داخل گلوی میونگ و تهیونگ
&الان باید میگفتی... بچه ها خوبین
☆~اهم... اهم.. اهم خوب.. یم اهم
درون میونگ
انکار دنیا رو بهم دادن بلخره نیونگ و اون عوضی ساده لو رو میبینم
درون تهیونگ
خیلی خوشحال بودم بلخره اون شیطون کوچولو و اون کله خر رو میبینم
=بچه ها بیاین بریم
☆~باشه... مامان خداحافظ
&خداحافظ عزیزای من
ویو میونگ
رفتیم و سوار ون شدیم و به سمت شرکت رفتیم و پیاده شدیم کلی از کار کنان تا زانوشون برامون تعظیم کرده بودن دیدم بابام شروع به را رفتن کرد و اونه راه رو براش باز کردن برگام ریخته بود ولی به روی خودم نیا وردم و مثل مدل ها راه رفتم که دیدم تهیونگ داره خیلی جدی سرد راه میره رفتیم دفتر بابام و بعد چند مین رفتیم خونه
=میونگ
☆بله
=بیا داخل اتاق کارم
☆باشه
ویو میونگ
داشت پاهام شل میشد یغنی چیکارم داشت وای خدا الانه سکته کنم بلخره به اتاق کارش رسیدم که یه لباسی بهم داد و گفت
=این لباس برای مدرسته فردا اولین روز مدرست هست ساعت 7:30 حاضر باش
☆چشم... ولی نیونگ و کوک چی
=اونا هم داخل مدرسه شما هستن
☆باشه ممنونم من دیگه میرم
=باشه
ویو میونگ
تهیونگ امسال میشد ⓪② سالش و بخاطر همین ¹⁹ سالش بود و داخل مدرسه من بود
ادامه دارد
نظر بدید خوبهههههه یا نهههههه؟؟؟
لباس که برای رفتن به شرکت پوشید
Part②
☆من میرم سریع بیا
~باشه
ویو میونگ
رفتم پایین پیش مامان و بابا که دیدم یکی مثل جت اومد پایین هه خوب ترسوندمش ولی واقعیت داشت امروز با بابا میرفتیم شرکت
که بابا شروع به خوردن کرد و من هم شروع ره خوردن کردم
☆بابا ساعت چند میریم؟
=همین الان که غذا خوردیم
☆اها خوب شد من اماده شدم
=راستی بچه ها فردا شب فراره عموتون با بچه هاش و زنش بیاد
با این حرف بابا غذا میپ ه داخل گلوی میونگ و تهیونگ
&الان باید میگفتی... بچه ها خوبین
☆~اهم... اهم.. اهم خوب.. یم اهم
درون میونگ
انکار دنیا رو بهم دادن بلخره نیونگ و اون عوضی ساده لو رو میبینم
درون تهیونگ
خیلی خوشحال بودم بلخره اون شیطون کوچولو و اون کله خر رو میبینم
=بچه ها بیاین بریم
☆~باشه... مامان خداحافظ
&خداحافظ عزیزای من
ویو میونگ
رفتیم و سوار ون شدیم و به سمت شرکت رفتیم و پیاده شدیم کلی از کار کنان تا زانوشون برامون تعظیم کرده بودن دیدم بابام شروع به را رفتن کرد و اونه راه رو براش باز کردن برگام ریخته بود ولی به روی خودم نیا وردم و مثل مدل ها راه رفتم که دیدم تهیونگ داره خیلی جدی سرد راه میره رفتیم دفتر بابام و بعد چند مین رفتیم خونه
=میونگ
☆بله
=بیا داخل اتاق کارم
☆باشه
ویو میونگ
داشت پاهام شل میشد یغنی چیکارم داشت وای خدا الانه سکته کنم بلخره به اتاق کارش رسیدم که یه لباسی بهم داد و گفت
=این لباس برای مدرسته فردا اولین روز مدرست هست ساعت 7:30 حاضر باش
☆چشم... ولی نیونگ و کوک چی
=اونا هم داخل مدرسه شما هستن
☆باشه ممنونم من دیگه میرم
=باشه
ویو میونگ
تهیونگ امسال میشد ⓪② سالش و بخاطر همین ¹⁹ سالش بود و داخل مدرسه من بود
ادامه دارد
نظر بدید خوبهههههه یا نهههههه؟؟؟
لباس که برای رفتن به شرکت پوشید
- ۷.۰k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط