آلفا خوشتیپ من
آلفا خوشتیپ من
پارت سوم
کوک : نمی خوام ولم کن ( با گریه )
تهیونگ : من داخل شرط بندی با پدرت تو رو بردم پس نمیتونی مخالفت کنی
کوک : امکان نداره پدرم من رو خیلی دوست داره ( گریه )
تهیونگ : بانی اشکات رو پاک نمیخوام اشک کسی که دوستش دارم رو ببینم
تهیونگ با دست خودش اشک های کوک رو پاک کرد ولی کوک هنوز داشت هق هق می کرد
تهیونگ : زنگ آخر منتظر باش با خودم میبرمت عمارتم
تهیونگ نزدیک گوش کوک رفت
تهیونگ : پس فکر فرار به سرت نزنه چون هرجا بری میام دنبالت حتی اگه بری یه کشور دیگه
بعد یه نیشخند زد و رفت داخل کلاس
فلش بک به زنگ خونه
کوک همه ی ماجرا رو به جیمین گفت
جیمین : کوک حالا می خوای چیکار کنی ؟ خیلی نگرانتم
کوک : نمیدونم تنها راهم این هست که به حرفش گوش کنم ولی من نمی خوام برم پیش اون ازش خوشم نمیاد من از آلفا ها میترسم
کوک بغض کرد وقتی جیمین چشم های کوک رو دید یه لبخند زد و بغلش کرد
جیمین : اشکال نداره بانی
همینطور که اینا داشتن حرف میزدن تهیونگ اومد داخل کلاس و هیچکس داخل کلاس نبود فقط کوک و جیمین بودن
تهیونگ : جیمین تو برو بیرون من با کوک کار دارم ( سرد )
کوک ترسید و آروم دست جیمین رو گرفت
کوک : جیمین لطفا نرو
جیمین : کوک من بیرون منتظرم چیزی شد صدام بزن ( لبخند زد )
جیمین رفت و تهیونگ نگاش به کوک افتاد و همنیطور میرفت جلو و کوک میرفت عقب تا اینکه کوک خورد به میز معلم
تهیونگ : کوک فراموش نکن جفتت میتونه ذهنت رو بخونه میدونم که می خوای فرار کنی
کوک : نخیرم فرار نمیکنم اصلا اگه بکنم هم به تو ربطی نداره ( تخص )
تهیونگ داشت صورتش رو نزدیک به کوک می کرد که یهو کوک با پاش زد به جای حساس تهیونگ
تهیونگ افتاد روی زمین و کوک فرار کرد
تهیونگ : بانی اگه بگیرمت یه بلایی سرت میارم که از این کارت پشیمون بشی
کوک وایساد و زبون درازی کرد بعد گفت : فعلا حواست به خودت باشه که ناقص نشی ( خندید و رفت )
کوک رفت خونه خودش و لباسش رو درآورد و بعد
کوک : فکر کنم باید برم حموم بوی سگ گرفتم
کوک رفت حموم و همینطور که داخل حموم بود یهو چراغ حموم خاموش شد و حس کرد دستی دور کمر باریکش هست می خواست تکون بخوره که برگرده ولی اون دست محکم تر شد
کوک : اههه تو کی هستی ولم کن اههه
ناشناس : هیس بیبی وگرنه یه کار دیگه باهات می کنم
ناشناس کوک رو بیهوش کرد و بغلش کرد و بردش بیرون از حموم واژه داخل کمد کوک یه هودی با یه شلوارک کوتاه برداشت و تنه کوک کرد بعد دوباره بغلش کرد و بردش بیرون از خونه و گذاشتش داخل ماشینش خودش هم کنارش نشست و به راننده گفت که بره به سمت عمارتش وقتی رسیدن ناشناس کوک رو بغل کرد و بردش داخل عمارت چون اون روز دوشنبه بود خدمت کار ها نبودن بخاطر همین ناشناس کوک رو راحت برد داخل اتاق خودش و گذاشتش روی تخت
فلش بک به وقتی که کوک بیدار شد ¥
ویو کوک
وقتی بیدار شدم دیدم داخل اتاق خودم نیستم بلند شدم و روی تخت نشستم وقتی نگاه به جلو تخت کردم دیدم یه نفر رو مبل جلویی نشسته
تهیونگ : سلام بانی کوچولو خوب خوابیدی ( نیشخند )
کوک : تو عوضی چطور جرعت کردی منو بدزدی ( عصبی و کیوت )
تهیونگ همینطور که داشت میومد سمت تخت گفت : میدونستی وقتی عصبی میشی هم کیوتی
تهیونگ رفت رو تخت و روی کوک خیمه زد
کوک : برو اون ور مردیکه بز
کوک داشت وول می خورد که تهیونگ دوباره دست های کوک رو بالای سرش سنجاق کرد و فاصله زیادی بینشون نبود تهیونگ سرش رو برد داخل گردن کوک و بوی رایحه ی وانیل کوک رو به داخل شش هاش فرستاد
کوک : کیم ولم کن
تهیونگ به خاطر حرف کوک یکم عصبی شد و پاش رو گذاشت بین دوتا پای کوک و روی عضو کوک فشار میداد
کوک : اههههه نکن کیم اههههههه
تهیونگ : یاد بگیر دیگه وقتی روی پام نشستی یا وقتی روت خیمه زدم انقدر وول نخوری فهمیدی ؟
کوک : ......
تهیونگ فشارش رو بیشتر کرد
کوک : با...... باشه چشم ببخشید
تهیونگ : آفرین بیبی بوی ( یه نیشخند رضایتمند زد )
و از روی کوک بلند شد...
...........................
امیدوارم خوشتون اومده باشه ✨❤️💕
پارت سوم
کوک : نمی خوام ولم کن ( با گریه )
تهیونگ : من داخل شرط بندی با پدرت تو رو بردم پس نمیتونی مخالفت کنی
کوک : امکان نداره پدرم من رو خیلی دوست داره ( گریه )
تهیونگ : بانی اشکات رو پاک نمیخوام اشک کسی که دوستش دارم رو ببینم
تهیونگ با دست خودش اشک های کوک رو پاک کرد ولی کوک هنوز داشت هق هق می کرد
تهیونگ : زنگ آخر منتظر باش با خودم میبرمت عمارتم
تهیونگ نزدیک گوش کوک رفت
تهیونگ : پس فکر فرار به سرت نزنه چون هرجا بری میام دنبالت حتی اگه بری یه کشور دیگه
بعد یه نیشخند زد و رفت داخل کلاس
فلش بک به زنگ خونه
کوک همه ی ماجرا رو به جیمین گفت
جیمین : کوک حالا می خوای چیکار کنی ؟ خیلی نگرانتم
کوک : نمیدونم تنها راهم این هست که به حرفش گوش کنم ولی من نمی خوام برم پیش اون ازش خوشم نمیاد من از آلفا ها میترسم
کوک بغض کرد وقتی جیمین چشم های کوک رو دید یه لبخند زد و بغلش کرد
جیمین : اشکال نداره بانی
همینطور که اینا داشتن حرف میزدن تهیونگ اومد داخل کلاس و هیچکس داخل کلاس نبود فقط کوک و جیمین بودن
تهیونگ : جیمین تو برو بیرون من با کوک کار دارم ( سرد )
کوک ترسید و آروم دست جیمین رو گرفت
کوک : جیمین لطفا نرو
جیمین : کوک من بیرون منتظرم چیزی شد صدام بزن ( لبخند زد )
جیمین رفت و تهیونگ نگاش به کوک افتاد و همنیطور میرفت جلو و کوک میرفت عقب تا اینکه کوک خورد به میز معلم
تهیونگ : کوک فراموش نکن جفتت میتونه ذهنت رو بخونه میدونم که می خوای فرار کنی
کوک : نخیرم فرار نمیکنم اصلا اگه بکنم هم به تو ربطی نداره ( تخص )
تهیونگ داشت صورتش رو نزدیک به کوک می کرد که یهو کوک با پاش زد به جای حساس تهیونگ
تهیونگ افتاد روی زمین و کوک فرار کرد
تهیونگ : بانی اگه بگیرمت یه بلایی سرت میارم که از این کارت پشیمون بشی
کوک وایساد و زبون درازی کرد بعد گفت : فعلا حواست به خودت باشه که ناقص نشی ( خندید و رفت )
کوک رفت خونه خودش و لباسش رو درآورد و بعد
کوک : فکر کنم باید برم حموم بوی سگ گرفتم
کوک رفت حموم و همینطور که داخل حموم بود یهو چراغ حموم خاموش شد و حس کرد دستی دور کمر باریکش هست می خواست تکون بخوره که برگرده ولی اون دست محکم تر شد
کوک : اههه تو کی هستی ولم کن اههه
ناشناس : هیس بیبی وگرنه یه کار دیگه باهات می کنم
ناشناس کوک رو بیهوش کرد و بغلش کرد و بردش بیرون از حموم واژه داخل کمد کوک یه هودی با یه شلوارک کوتاه برداشت و تنه کوک کرد بعد دوباره بغلش کرد و بردش بیرون از خونه و گذاشتش داخل ماشینش خودش هم کنارش نشست و به راننده گفت که بره به سمت عمارتش وقتی رسیدن ناشناس کوک رو بغل کرد و بردش داخل عمارت چون اون روز دوشنبه بود خدمت کار ها نبودن بخاطر همین ناشناس کوک رو راحت برد داخل اتاق خودش و گذاشتش روی تخت
فلش بک به وقتی که کوک بیدار شد ¥
ویو کوک
وقتی بیدار شدم دیدم داخل اتاق خودم نیستم بلند شدم و روی تخت نشستم وقتی نگاه به جلو تخت کردم دیدم یه نفر رو مبل جلویی نشسته
تهیونگ : سلام بانی کوچولو خوب خوابیدی ( نیشخند )
کوک : تو عوضی چطور جرعت کردی منو بدزدی ( عصبی و کیوت )
تهیونگ همینطور که داشت میومد سمت تخت گفت : میدونستی وقتی عصبی میشی هم کیوتی
تهیونگ رفت رو تخت و روی کوک خیمه زد
کوک : برو اون ور مردیکه بز
کوک داشت وول می خورد که تهیونگ دوباره دست های کوک رو بالای سرش سنجاق کرد و فاصله زیادی بینشون نبود تهیونگ سرش رو برد داخل گردن کوک و بوی رایحه ی وانیل کوک رو به داخل شش هاش فرستاد
کوک : کیم ولم کن
تهیونگ به خاطر حرف کوک یکم عصبی شد و پاش رو گذاشت بین دوتا پای کوک و روی عضو کوک فشار میداد
کوک : اههههه نکن کیم اههههههه
تهیونگ : یاد بگیر دیگه وقتی روی پام نشستی یا وقتی روت خیمه زدم انقدر وول نخوری فهمیدی ؟
کوک : ......
تهیونگ فشارش رو بیشتر کرد
کوک : با...... باشه چشم ببخشید
تهیونگ : آفرین بیبی بوی ( یه نیشخند رضایتمند زد )
و از روی کوک بلند شد...
...........................
امیدوارم خوشتون اومده باشه ✨❤️💕
- ۴۴.۵k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط