آلفا خوشتیپ من
آلفا خوشتیپ من
پارت پنجم
ویو کوک
صبح از خواب بیدار شدم دیدم تهیونگ بغلم کرده برگشتم سمتش و داشتم بهش نگاه می کردم وای اون داخل خواب مثل یه ببر کوچولو می خوابه دلم می خواد لباش رو ببوسم
راوی ¥
کوک رفت سمت لب تهیونگ که ببوسش وقتی لب کوک روی لب تهیونگ قرار گرفت تهیونگ چشماش به صورت خماری باز شد کوک ترسید و می خواست عقب بره ولی تهیونگ دستش رو دور کمر کوک حلقه می کنه و کوک نتونست عقب بره کوک خیلی تقلا میکرد ولی تهیونگ ولش نمی کرد تهیونگ زبونش رو وارد دهن کوک کرد و دهن بانی کوچولوش رو کامل مزه کرد
بعد چندمین از هم جدا شدن و کوک نفس نفس میزد
تهیونگ : بیبی بانی میبینم شیطون شدی ( نیشخند )
کوک : مردیکه بز چطور جرعت کردی اینکار رو کنی ( عصبیه ولی بیشتر کیوته )
تهیونگ : مگه من اول تورو بوسیدم یا خودت ؟
کوک : م....من بودم ولی حواسم نبود
تهیونگ : مطمئنی بانی کوچولو ؟ ( خنده )
کوک : نخند مردیکه منحرف
کوک بلند شد و نشست روی تخت تهیونگ با یه حرکت کوک رو خوابوند و روی کوک خیمه زد و سرش رو داخل گردن کوک برد
تهیونگ : کوک حرکت نکن وگرنه تا قبل از عروسی به بلایی سرت میارم .
تهیونگ یه گازی از گردن کوک گرفت و روش مارک گذاشت
کوک : اهههه کیم مگه نگفتی تا قبل عروسی کاری نمیکنی اههه
تهیونگ : اره گفتم ولی اگه از قوانینم سرپیچی کنی هرکاری دلم بخواد میتونم باهات کنم بیبی
کوک : ته دیرم میشه باید برم مدرسه برو اونور
تهیونگ از رو کوک بلند شد
تهیونگ : آماده شو خودم میبرمت مدرسه
کوک : نمی خوام اگه تو ببریم بچه ها هی ازم سوال میپرسن که آقای کیم چرا با تو هست
تهیونگ نزدیک کوک شد و داخل گوشش گفت
تهیونگ : بزار هر کاری می خوان کنن چون تو فقط مال منی
بعد بلند شد و رفت بیرون از اتاق کوک هم بلند شد و لباس مدرسه اش رو پوشید و رفت پایین
آجوما : سلام پسرا بیاین صبحونه آماده هست
تهیونگ : آجوما سلام
کوک : سلام آجوما من جئون جونگ کوک هستم ( لبخند )
آجوما : سلام پسرم میدونم تهیونگ بهم گفت تو جفتشی
تهیونگ : آجوما کی اومدین؟
آجوما : دوستان پیش اومدم پسرم
تهیونگ : آها
راوی ¥
وقتی صبحونه شون رو خوردن تهیونگ رفت بالا داخل اتاقش که آماده بشه وقتی اومد پایین با کوک رفتن سوار ماشین شدن
همینطور که داخل راه بودن
کوک : تهیونگ تو .....تو واقعا منو دوست داری ؟
تهیونگ : کوک من از وقتی که تو کوچیک بودی زیر نظر داشتمت و بخاطر همین رفتم با پدرت قمار کردم تا تو رو بدست بیارم........
...............................................................................
امیدوارم خوشتون اومده باشه ✨❤️💕
پارت بعد یونمین شروع میشه 😈
پارت پنجم
ویو کوک
صبح از خواب بیدار شدم دیدم تهیونگ بغلم کرده برگشتم سمتش و داشتم بهش نگاه می کردم وای اون داخل خواب مثل یه ببر کوچولو می خوابه دلم می خواد لباش رو ببوسم
راوی ¥
کوک رفت سمت لب تهیونگ که ببوسش وقتی لب کوک روی لب تهیونگ قرار گرفت تهیونگ چشماش به صورت خماری باز شد کوک ترسید و می خواست عقب بره ولی تهیونگ دستش رو دور کمر کوک حلقه می کنه و کوک نتونست عقب بره کوک خیلی تقلا میکرد ولی تهیونگ ولش نمی کرد تهیونگ زبونش رو وارد دهن کوک کرد و دهن بانی کوچولوش رو کامل مزه کرد
بعد چندمین از هم جدا شدن و کوک نفس نفس میزد
تهیونگ : بیبی بانی میبینم شیطون شدی ( نیشخند )
کوک : مردیکه بز چطور جرعت کردی اینکار رو کنی ( عصبیه ولی بیشتر کیوته )
تهیونگ : مگه من اول تورو بوسیدم یا خودت ؟
کوک : م....من بودم ولی حواسم نبود
تهیونگ : مطمئنی بانی کوچولو ؟ ( خنده )
کوک : نخند مردیکه منحرف
کوک بلند شد و نشست روی تخت تهیونگ با یه حرکت کوک رو خوابوند و روی کوک خیمه زد و سرش رو داخل گردن کوک برد
تهیونگ : کوک حرکت نکن وگرنه تا قبل از عروسی به بلایی سرت میارم .
تهیونگ یه گازی از گردن کوک گرفت و روش مارک گذاشت
کوک : اهههه کیم مگه نگفتی تا قبل عروسی کاری نمیکنی اههه
تهیونگ : اره گفتم ولی اگه از قوانینم سرپیچی کنی هرکاری دلم بخواد میتونم باهات کنم بیبی
کوک : ته دیرم میشه باید برم مدرسه برو اونور
تهیونگ از رو کوک بلند شد
تهیونگ : آماده شو خودم میبرمت مدرسه
کوک : نمی خوام اگه تو ببریم بچه ها هی ازم سوال میپرسن که آقای کیم چرا با تو هست
تهیونگ نزدیک کوک شد و داخل گوشش گفت
تهیونگ : بزار هر کاری می خوان کنن چون تو فقط مال منی
بعد بلند شد و رفت بیرون از اتاق کوک هم بلند شد و لباس مدرسه اش رو پوشید و رفت پایین
آجوما : سلام پسرا بیاین صبحونه آماده هست
تهیونگ : آجوما سلام
کوک : سلام آجوما من جئون جونگ کوک هستم ( لبخند )
آجوما : سلام پسرم میدونم تهیونگ بهم گفت تو جفتشی
تهیونگ : آجوما کی اومدین؟
آجوما : دوستان پیش اومدم پسرم
تهیونگ : آها
راوی ¥
وقتی صبحونه شون رو خوردن تهیونگ رفت بالا داخل اتاقش که آماده بشه وقتی اومد پایین با کوک رفتن سوار ماشین شدن
همینطور که داخل راه بودن
کوک : تهیونگ تو .....تو واقعا منو دوست داری ؟
تهیونگ : کوک من از وقتی که تو کوچیک بودی زیر نظر داشتمت و بخاطر همین رفتم با پدرت قمار کردم تا تو رو بدست بیارم........
...............................................................................
امیدوارم خوشتون اومده باشه ✨❤️💕
پارت بعد یونمین شروع میشه 😈
- ۳۱.۵k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط