{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 82:یعنی چی!

تکاپو پارت 82:یعنی چی!
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
صدای آخرین خودروی پلیس هم در دوردست محو شد.

سکوت دوباره داخل انبار برگشت.

زن نفس آرامی کشید.

خواسته بود از کنار ستون رد شود...

که ناگهان دستی دور مچش حلقه شد.

ایستاد.

چند ثانیه فقط به دست روی مچش نگاه کرد.

بعد بدون اینکه برگردد، منتظر ماند.

صدای آرام دیمیتریوس پشت سرش پیچید.

ـ اسمت.

زن چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ ...الیزابت.

دوباره قدمی به جلو برداشت.

اما این بار...

دیمیتریوس محکم‌تر دستش را گرفت.

ـ کامل.

چند ثانیه سکوت...

ـ اسم و فامیلت.

زن برای اولین بار مردد شد.

انگار دنبال جوابی می‌گشت.

بعد خیلی آهسته گفت:

ـ الیزابت...

مکث کرد.

ـ مور...

لب‌هایش را روی هم فشرد.

ـ مورگان.

دیمیتریوس چیزی نگفت.

فقط چند ثانیه به او خیره ماند.

زن هنوز پشتش به او بود.

چهره‌اش دیده نمی‌شد.

اما همان مکث کوتاه...

در ذهن دیمیتریوس ثبت شد.

"برای گفتن فامیلیش مکث کرد..."

"یا دروغ گفت..."

"یا چیزی رو پنهان می‌کنه..."

او آرام پرسید:

ـ مورگان؟

زن فقط سرش را تکان داد.

دیمیتریوس نگاهش را از او برنداشت.

ـ جالبه...

ـ چند روزه دنبال همین اسم می‌گردم.

زن چیزی نگفت.

دستش را آرام کشید.

ـ می‌تونم برم؟

ـ نه.

این بار صدای دیمیتریوس قاطع‌تر بود.

زن برای اولین بار نیم‌رخش را به سمت او برگرداند.

ـ چرا؟

ـ چون هرجا که من رفتم...

تو چند دقیقه زودتر اونجا بودی.

سکوت.

ـ این اتفاق، سه بار تکرار شده.

زن نگاهش را از او گرفت.

ـ تصادف بوده.

ـ من به تصادف اعتقاد ندارم.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد دیمیتریوس دستش را رها کرد.

اما راه خروج را بست.

ـ یا تو چیزی می‌دونی...

ـ یا کسی داره از تو استفاده می‌کنه.

زن بی‌اختیار اخم کرد.

ـ هیچ‌کدوم.

ـ پس ثابتش کن.

دوباره سکوت.

باد از پنجره‌ی شکسته داخل انبار وزید.

چند تار موی زن روی صورتش افتاد.

دیمیتریوس آرام گفت:

ـ تا وقتی تحقیقاتم تموم نشده...

نمی‌ذارم ناپدید بشی.

زن با تعجب نگاهش کرد.

ـ یعنی چی؟

ـ یعنی از این لحظه...

هرجا من برم...

تو هم میای.

زن خنده‌ی کوتاه و بی‌روحی کرد.

ـ فکر می‌کنی می‌تونی مجبورم کنی؟

دیمیتریوس این بار برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ نه.

مجبورت نمی‌کنم.

مکث کوتاهی کرد.

ـ اما اگر واقعاً بی‌گناهی...

فرار کردن، آخرین کاریه که باید انجام بدی.

الیزابت چیزی نگفت.

فقط چند ثانیه به چشم‌های او خیره شد.

در ذهنش فقط یک جمله تکرار می‌شد.

"اگر بیشتر کنار این مرد بمونم..."

"دیر یا زود می‌فهمه..."

و درست در همان لحظه...

دیمیتریوس با خودش فکر می‌کرد:

"این زن، بالاخره منو به کسی می‌رسونه که دستور اون حمله رو داده."

بی‌آنکه بداند...

کسی که از دنبالش می‌گشت، همین حالا روبه‌رویش ایستاده بود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 83:گردنبند پروانه ای🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍حیاط مدرسه‌ی ایدن.د...

تکاپو پارت 84:عمارت خفه کننده! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍تق...تق...صدای در ا...

تکاپو پارت 81:ملاقات🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍یک هفته از حادثه گذشته بود.مدر...

تکاپو پارت 80:دستمزدت« اسلاید دوم» 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍خودروی مشکی آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط