تکاپو پارت 80:دستمزدت« اسلاید دوم»
تکاپو پارت 80:دستمزدت« اسلاید دوم»
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
خودروی مشکی آرام از محوطهی بیمارستان خارج شد.
داخل ماشین، سکوت حکمفرما بود.
دستیار دیمیتریوس چند برگه را روی تبلتش مرور کرد.
بعد بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
ـ جلسهی امشب رو لغو کنم؟
دیمیتریوس چند لحظه به چراغهای شهر خیره ماند.
بعد آرام جواب داد:
ـ آره.
دستیار متعجب نگاهش کرد.
لغو کردن جلسه، برای دیمیتریوس اتفاقی غیرعادی بود.
چند ثانیه بعد دوباره پرسید:
ـ دربارهی حمله... گزارش اولیه رو برای پلیس بفرستم؟
دیمیتریوس نگاهش را از شیشه گرفت.
ـ بفرست.
مکث کوتاهی کرد.
ـ اما قبل از اینکه پلیس پیداش کنه...
...
ـ من میخوام بدونم چه کسی دستورش رو داده.
ماشین در سکوت به مسیرش ادامه داد.
باران آرام روی سقف یک انبار قدیمی میبارید.
درِ فلزی با صدای خشکی باز شد.
زن لباس مشکی وارد شد.
رد باران روی آستینهایش مانده بود.
در انتهای انبار، مردی پشت به او ایستاده بود.
چهرهاش در تاریکی دیده نمیشد.
فقط صدایش در فضای خالی انبار پیچید.
ـ کار انجام شد؟
زن چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ آره.
مرد پرسید:
ـ دختر؟
زن نگاهش را از زمین برنداشت.
ـ زنده موند.
چند ثانیه سکوت...
بعد مرد خیلی آرام خندید.
ـ مهم نیست.
زن سرش را بالا آورد.
ـ یعنی چی؟
مرد بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ مرحلهی اول انجام شد.
همین کافی بود.
دوباره سکوت.
هیچ توضیح دیگری داده نشد.
مرد پاکت کوچکی را روی میز فلزی گذاشت.
ـ این سهم توئه.
زن حتی نگاهش هم نکرد.
ـ نمیخوام.
ـ قرارداد، قرارداده.
زن چند ثانیه بیحرکت ایستاد.
بعد پاکت را برداشت.
نه با رضایت...
نه از روی خوشحالی...
فقط انگار مجبور بود.
وقتی از انبار بیرون آمد، باران شدیدتر شده بود.
چتر نداشت.
آرام قدم میزد.
نه عجلهای داشت...
نه مقصد مشخصی.
چند دقیقه بعد، از کنار یک کافه گذشت.
پنجرهی بزرگ کافه بخار گرفته بود.
از پشت شیشه، چند نوجوان همسنوسال کنار هم نشسته بودند.
صدای خندهشان، حتی از پشت شیشه هم به گوش میرسید.
زن بیاختیار قدمهایش را آهسته کرد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
هیچ لبخندی نزد.
هیچ واکنشی نشان نداد.
بعد خیلی آرام نگاهش را از پنجره گرفت.
و دوباره به راه افتاد.
باران، قطرهقطره روی لباس مشکیاش مینشست.
چهرهاش زیر سایهی کلاه و تاریکی شب پنهان مانده بود.
نه رهگذری میتوانست صورتش را بهخوبی ببیند...
فقط سایهی زنی دیده میشد که در سکوت، میان خیابان خیس قدم برمیداشت.
و هیچکس نمیدانست...
این زن، قرار است دوباره در زندگی دیمیتریوس ظاهر شود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
خودروی مشکی آرام از محوطهی بیمارستان خارج شد.
داخل ماشین، سکوت حکمفرما بود.
دستیار دیمیتریوس چند برگه را روی تبلتش مرور کرد.
بعد بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
ـ جلسهی امشب رو لغو کنم؟
دیمیتریوس چند لحظه به چراغهای شهر خیره ماند.
بعد آرام جواب داد:
ـ آره.
دستیار متعجب نگاهش کرد.
لغو کردن جلسه، برای دیمیتریوس اتفاقی غیرعادی بود.
چند ثانیه بعد دوباره پرسید:
ـ دربارهی حمله... گزارش اولیه رو برای پلیس بفرستم؟
دیمیتریوس نگاهش را از شیشه گرفت.
ـ بفرست.
مکث کوتاهی کرد.
ـ اما قبل از اینکه پلیس پیداش کنه...
...
ـ من میخوام بدونم چه کسی دستورش رو داده.
ماشین در سکوت به مسیرش ادامه داد.
باران آرام روی سقف یک انبار قدیمی میبارید.
درِ فلزی با صدای خشکی باز شد.
زن لباس مشکی وارد شد.
رد باران روی آستینهایش مانده بود.
در انتهای انبار، مردی پشت به او ایستاده بود.
چهرهاش در تاریکی دیده نمیشد.
فقط صدایش در فضای خالی انبار پیچید.
ـ کار انجام شد؟
زن چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ آره.
مرد پرسید:
ـ دختر؟
زن نگاهش را از زمین برنداشت.
ـ زنده موند.
چند ثانیه سکوت...
بعد مرد خیلی آرام خندید.
ـ مهم نیست.
زن سرش را بالا آورد.
ـ یعنی چی؟
مرد بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ مرحلهی اول انجام شد.
همین کافی بود.
دوباره سکوت.
هیچ توضیح دیگری داده نشد.
مرد پاکت کوچکی را روی میز فلزی گذاشت.
ـ این سهم توئه.
زن حتی نگاهش هم نکرد.
ـ نمیخوام.
ـ قرارداد، قرارداده.
زن چند ثانیه بیحرکت ایستاد.
بعد پاکت را برداشت.
نه با رضایت...
نه از روی خوشحالی...
فقط انگار مجبور بود.
وقتی از انبار بیرون آمد، باران شدیدتر شده بود.
چتر نداشت.
آرام قدم میزد.
نه عجلهای داشت...
نه مقصد مشخصی.
چند دقیقه بعد، از کنار یک کافه گذشت.
پنجرهی بزرگ کافه بخار گرفته بود.
از پشت شیشه، چند نوجوان همسنوسال کنار هم نشسته بودند.
صدای خندهشان، حتی از پشت شیشه هم به گوش میرسید.
زن بیاختیار قدمهایش را آهسته کرد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
هیچ لبخندی نزد.
هیچ واکنشی نشان نداد.
بعد خیلی آرام نگاهش را از پنجره گرفت.
و دوباره به راه افتاد.
باران، قطرهقطره روی لباس مشکیاش مینشست.
چهرهاش زیر سایهی کلاه و تاریکی شب پنهان مانده بود.
نه رهگذری میتوانست صورتش را بهخوبی ببیند...
فقط سایهی زنی دیده میشد که در سکوت، میان خیابان خیس قدم برمیداشت.
و هیچکس نمیدانست...
این زن، قرار است دوباره در زندگی دیمیتریوس ظاهر شود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۴۲۰
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط