" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ¹⁷

{ jungkook }

" دو بادیگارد از بازوانش گرفته بودند و مجبورش کرده بودند به صحنه ای دل خراش نگاه کند.
آن هم چه صحنه ای.
تهیونگی که بر زمین افتاده بود و مردی با سلاح سرد او را شکنجه میداد‌.
قلبش لحظه ای از حرکت ایستاد.
اشک در چشمانش حلقه زده بود و یکی بعد از دیگری روی صورتش جاری میشدند.

+ ولش کن عوضی!
ولش کننننننن!!!

دادی از روی خشم و فشار عصبی سر داد.
با صدایی بلند گریه میکرد.
احساس میکرد طنابی دور گردنش گره خورده و هر لحظه تنگ تر میشود.
نمیتوانست تهیونگ را در آن وضع ببیند.
و بد تر از آن این بود که نمیتوانست برود و مشتی در صورت آن مرد بکوباند.
مرد تفنگی مشکی و براق از جیبش در آورد و رو به جونگکوک گفت...

_ خوب نگاه کن.
میخوام مرگشو با چشمای خودت ببینی!

+ نه نه نه اینکارو نکن التماست میکنم!
خواهش میکنم اینکارو نکننننن!!!

و صدایی که در آخر شنید صدای ضعیف تهیونگ بود که زمزمه میکرد...

_ دوستت دارم جونگکوکی!

+ نه نه نه نمیتونی اینطوری منو تنها بذاریییی!!!

اما کو گوش شنوا.
و در یک لحظه...
بوم.
صدایی مهیب و سکوتی کوتاه.
که البته با داد و گریه‌ی جونگکوک شکست.
و در آن لحظه همراه تهیونگ تکه ای از قلبش و بخشی از وجود جونگکوک هم مرد! "
در یک لحظه تصویر محو شد.
چشم‌هایش را باز کرد و نیم خیز شد.
پیشانی‌اش خیس عرق بود و زیر چشم هایش بخاطر گریه پف کرده بود.
دستی روی صورتش کشید.
و آنحا بود که فهمید در اتاق درمانگاه قرار دارد.
زیرا چند دستگاه پیشرفته به او وصل بود و سرمی به دستش.
لباس های تنش هم به رنگ آبی بود.
صدای قدم شخصی را شنید.
از ته دلش میخواست که او تهیونگ باشد تا مطمئن شود تمام آنها خواب بوده است.
دستگیره‌ی در یه سمت پایین متمایل شد و در باز شد.
جونگکوک که منتظر دیدن قامت تهیونگ بود با دیدن دکتر ذوقش کور شد.
دکتر روی صندلی کنار تخت نشست.
معلوم بود کلی سوال از او دارد.

_ خب آقای جئون حالتون خوبه؟!

+ بله.

_ لطفا به سوال هایی که میپرسم جواب بدین.

سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
با بی‌میلی و بی‌قراری به سوال‌ها پاسخ میداد.
تنها فقط میخواست یک چیز را بداند.
تهیونگ کجاست؟!

ادامه دارد...

¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۲)

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

legacy of ashes

دیو و دلبر پارت ۷ ***چشمهایش را به آرامی باز کرد اما با دیدن...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part¹ "توصیف در یک جمله:آن ظهره شوم" آت از ساعت ۸...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:13دستان پسرک یخ زد.با قدم های لرزان سمت...

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

عاشقانه های شبنم

فیک تهکوک وارث زار

و قلبم دوباره تپیدpart: 6 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط