بادشکن پارت ۱۵
بادشکن پارت ۱۵
نام: سئو هایاتو
تک فرزند است و با پدر خویش زندگی میکند.
کودکی خوبی را داشت، پدر و مادرش به او هر چیزی را که میدانستید اموختند اخر هفته ها به پارک یا شهربازی فلان میرفتند که در شهر توکیو قرار دارد.
او از بچگی اموزش های مخصوص خاندان خود را میدید و در مبارزه مهارت دارد.
او جانشین شرکت پدرش شده است اما ۲ تا از پسر عموهای دوقولو اش در رقابت با او هستند امکان دارد بعد از پدر هایاتو یکی از انها رهبری خاندان را به عهده بگیرند.
او در اوایل ۱۴ سالگی مادر عزیزش را در تصادف رانندگی از دست میده میدهد.او در همان تصادف حضور داشته و زخمی از ان حادثه روی چشمش باقی مانده و ان را با چشم بندی می پوشاند.
......
(در مورد این اطلاعات بگم که خب ببینید خیلی چیزا هست و اگه بخوام همش رو بنویسم کامل یه پارت و نیم رو فکر کنم بگیره ولی همش رو نمینویسم توی طول داستان میزنم که این متن اومده بودش و اینکه در مورد پسر عمو های سئو جان بگم که اسم هنوز پیدا نکردم ولی در تلاش برای یافتن هستم)
هاروکا بعد از خوندن تمام ورقه ها روی تخت دراز میکشد و ورقه ها را کنار میز تختش میگذارد.
هنوز هم چیزی از این رفتار سئو نمیداند و با خود میگوید که شاید خودش رفتار های او را اشتباه برداشت کرده اما هنوز هم به خودش شک دارد چرا ان لحظه که به سئو زنگ زدن شبیه به خودش بود؟
فلش بک
هاروکا باز هم در پارک بود همه ی بچه ها از دور به ان نگاه میکردند بعضی ها نادیده اش میگیرفتن بعضی ها در مورد ان صحبت میکردند در همین لحظه چند پسر به سمت او می ایند.
(اسمشون قرمساق هست که شماره دارن☺)
قرومساق ۱: هوی ببینم تو قلمروی ما چیکار داری.
قرومساق ۲: وای موهاش رو ببین چشماش از اون هم بدتره
قرومساق ۳: چرا حرف نمیزنی؟ دلت کتک میخواد؟
خورشید پشت ابر ها میرود. و به سرعت ابر ها را کنار میزند و تن قرومساق ها بر روی زمین است بعضی از دختر ها بعد از دین ان صحنه فرار کرده یا ترسیده بودند بعضی ها هم خشمگین بین این همه احساسات گوشی شخصی زنگ میزند و صاحب ان هاروکا بود.
گوشی را جواب میدهد
چه کسی بود؟ پدرش همان پدری که به او گفت با ابروی من بازی نکن
گوشی را در جیبش میگذارد و میرود.
خشمگین است اما تنها تنهای تنها تمام کسانی که او را می شناختند یا از او متنفر بودند یا ترسان
از همان بچگی تنها بود پس برایش عادی شده بود.
چه چیزی عادی شده بود؟ تنها شدن؟ نه این که کسی نخواهد با او دوست شود یا او را درک کند.
تنها شدن همیشه برایش عذاب اور بود حتا با انکه میدانست نمیشد تغییرش داد.
این پارت رو بخونید پارت بعد هم دارم مینویسم
نام: سئو هایاتو
تک فرزند است و با پدر خویش زندگی میکند.
کودکی خوبی را داشت، پدر و مادرش به او هر چیزی را که میدانستید اموختند اخر هفته ها به پارک یا شهربازی فلان میرفتند که در شهر توکیو قرار دارد.
او از بچگی اموزش های مخصوص خاندان خود را میدید و در مبارزه مهارت دارد.
او جانشین شرکت پدرش شده است اما ۲ تا از پسر عموهای دوقولو اش در رقابت با او هستند امکان دارد بعد از پدر هایاتو یکی از انها رهبری خاندان را به عهده بگیرند.
او در اوایل ۱۴ سالگی مادر عزیزش را در تصادف رانندگی از دست میده میدهد.او در همان تصادف حضور داشته و زخمی از ان حادثه روی چشمش باقی مانده و ان را با چشم بندی می پوشاند.
......
(در مورد این اطلاعات بگم که خب ببینید خیلی چیزا هست و اگه بخوام همش رو بنویسم کامل یه پارت و نیم رو فکر کنم بگیره ولی همش رو نمینویسم توی طول داستان میزنم که این متن اومده بودش و اینکه در مورد پسر عمو های سئو جان بگم که اسم هنوز پیدا نکردم ولی در تلاش برای یافتن هستم)
هاروکا بعد از خوندن تمام ورقه ها روی تخت دراز میکشد و ورقه ها را کنار میز تختش میگذارد.
هنوز هم چیزی از این رفتار سئو نمیداند و با خود میگوید که شاید خودش رفتار های او را اشتباه برداشت کرده اما هنوز هم به خودش شک دارد چرا ان لحظه که به سئو زنگ زدن شبیه به خودش بود؟
فلش بک
هاروکا باز هم در پارک بود همه ی بچه ها از دور به ان نگاه میکردند بعضی ها نادیده اش میگیرفتن بعضی ها در مورد ان صحبت میکردند در همین لحظه چند پسر به سمت او می ایند.
(اسمشون قرمساق هست که شماره دارن☺)
قرومساق ۱: هوی ببینم تو قلمروی ما چیکار داری.
قرومساق ۲: وای موهاش رو ببین چشماش از اون هم بدتره
قرومساق ۳: چرا حرف نمیزنی؟ دلت کتک میخواد؟
خورشید پشت ابر ها میرود. و به سرعت ابر ها را کنار میزند و تن قرومساق ها بر روی زمین است بعضی از دختر ها بعد از دین ان صحنه فرار کرده یا ترسیده بودند بعضی ها هم خشمگین بین این همه احساسات گوشی شخصی زنگ میزند و صاحب ان هاروکا بود.
گوشی را جواب میدهد
چه کسی بود؟ پدرش همان پدری که به او گفت با ابروی من بازی نکن
گوشی را در جیبش میگذارد و میرود.
خشمگین است اما تنها تنهای تنها تمام کسانی که او را می شناختند یا از او متنفر بودند یا ترسان
از همان بچگی تنها بود پس برایش عادی شده بود.
چه چیزی عادی شده بود؟ تنها شدن؟ نه این که کسی نخواهد با او دوست شود یا او را درک کند.
تنها شدن همیشه برایش عذاب اور بود حتا با انکه میدانست نمیشد تغییرش داد.
این پارت رو بخونید پارت بعد هم دارم مینویسم
- ۵۲۳
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط