{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 125
✦.................................

آیلین نفس کوتاهی کشید و دوباره به سمت اتاق برگشت هنوز چند قدم بیشتر بر نداشته بود که صدای خنده‌ی کوتاه دو پرستار از انتهای راهرو بلند شد بی‌اختیار لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست؛ انگار همین چند دقیقه قبل، دنیا تا مرز فرو ریختن رفته بود و حالا بیمارستان دوباره شکل عادی خودش را گرفته بود. فقط برای او... هیچ چیز عادی نبود.

آرام در را باز کرد و سرش را داخل اتاق برد.

تهیونگ همان‌طور که روی تخت تکیه داده بود چشم‌ هایش را بسته بود دستگاه مانیتور با ریتم منظم بوق میزد و نور عصرگاهی از لای پرده روی صورت رنگ‌ پریده‌اش افتاده بود برای لحظه‌ای دل آیلین لرزید

بی‌اختیار فکر کرد دوباره حالش بد شده، اما همان موقع مرد خیلی آرام پلک باز کرد و مستقیم به او نگاه انداخت.

گوشه‌ی لب آیلین بی‌اختیار بالا رفت.

+ خواب بودی...؟

تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ بعد با همان صدای گرفته‌ای که هنوز بوی دارو و خستگی می‌داد، آرام گفت:

_ نه...

نگاهش کوتاه روی لباس تمیز دختر چرخید

_ بالاخره گوش کردی.

آیلین اخم ساختگی‌ای کرد و نزدیک تخت آمد

+ فکر نکن مغرور شدم‌ها... فقط چون خودت گفتی رفتم.

صندلی را جلو کشید و دوباره کنار تخت نشست انگشت‌ هایش بی‌اختیار روی لبه‌ی تخت آرام گرفتند؛ این بار دیگر دست تهیونگ را نگرفت، فقط همان نزدیکی ماند؛ انگار همین فاصله‌ی کم هم برای آرام شدنش کافی بود.

چند ثانیه سکوت بینشان نشست؛ نه از آن سکوت‌ های سنگین از آن‌هایی که دو نفر بدون حرف زدن هم حال همدیگر را می‌فهمند.

تهیونگ خیلی آرام گفت:

_ گریه‌ت کمتر شده...

آیلین نفسش را بیرون داد و لبخند تلخی زد.

+ تموم نشده...

چشم‌هایش برای لحظه‌ای پایین افتاد.

+ فقط خسته شدم.

تهیونگ نگاهش را از صورت دختر برنداشت دلش می‌ خواست مثل همیشه چیزی بگوید که خیالش را راحت کند اما هیچ جمله‌ای پیدا نمی‌کرد فقط دستش را خیلی آرام جلو آورد و پشت انگشت‌ های آیلین را لمس کرد.

همین تماس کوتاه همین که گرمای دستش هنوز بود برای آیلین کافی بود تا دوباره نفس راحتی بکشد

در همان لحظه در اتاق آرام باز شدجیمین با چند پرونده داخل شد، نگاهی به آن دو انداخت و بی‌اختیار لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست چند ساعت قبل، یکی میان مرگ و زندگی بود و دیگری از شدت گریه حتی نمی‌توانست حرف بزند؛ حالا همان دو نفر بدون اینکه چیزی بگویند، فقط کنار هم نشسته بودند.

جیمین سرفه‌ی کوتاهی کرد تا حضورش را اعلام کند.

جیمین: مزاحم لحظه‌ی عاشقانه‌تون که نشدم...؟

آیلین همان لحظه سرش را بالا آورد، گونه‌ هایش سرخ شد و بالش کوچکی را از روی مبل برداشت و سمت جیمین پرت کرد.

+ اصلاً هم عاشقانه نبود!

جیمین بالش را گرفت و خندید.

جیمین: آره... معلومه.

بعد نگاهش روی دست‌ های نزدیک به هم آن دو افتاد و با شیطنت ادامه داد:

جیمین: من چیزی نگفتم، خود صحنه داشت همه‌چی رو تعریف می‌کرد.

برای اولین بار بعد از آن همه اشک و خون صدای خنده‌ی کوتاه آیلین داخل اتاق پیچید

ــــــــــــــــــــ

جیمین نگاه آخرش را بین آن دو چرخاند، لبخند کم‌رنگی زد و بی‌صدا از اتاق بیرون رفت با بسته شدن در، دوباره سکوت آرام بیمارستان میانشان نشست؛ فقط صدای منظم مانیتور و نفس‌های آرام تهیونگ شنیده می‌شد.

آیلین چند لحظه همان‌جا ایستاد. انگار نمی‌دانست حالا که بالاخره خطر گذشته، باید چه کار کند بعد آرام صندلی را کنار زد، کفش‌ هایش را درآورد و با احتیاط روی لبه‌ی تخت نشست.

تهیونگ نگاهش کرد.

_ داری چیکار می‌کنی...؟

آیلین شانه‌ای بالا انداخت.

+ هیچی...

مکث کوتاهی کرد و با همان لحن شیطون اما خسته ادامه داد:

+ فقط... دلم نمیاد ازت دور بشم.

تهیونگ چیزی نگفت فقط کمی جابه‌ جا شد تا به بخیه‌ های پهلویش فشار نیاید، بعد خیلی آرام با تکان سر، جای خالی کنار خودش را نشان داد.

_ بیا...

آیلین با تردید نگاهش کرد

+ مطمئنی...؟

_ اگه مطمئن نبودم...

نگاهش را از چشم‌ های دختر نگرفت

_ نمی‌گفتم.

لبخند کوچکی روی لب آیلین نشست خیلی آرام کنار او دراز کشید؛ آن‌قدر با احتیاط که حتی ملحفه هم به زخمش کشیده نشود سرش را روی شانه‌ی سالم تهیونگ گذاشت و برای اولین بار بعد از ساعت‌ ها نفسش عمیق و آرام از سینه بیرون آمد

چشم‌هایش را بست.

+ اینجا...

آرام زمزمه کرد:
دیدگاه ها (۱۴)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 126✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 124✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 123✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 95✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط