「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 124
✦.................................
تهیونگ نفس کوتاهی کشید انگار میخواست مخالفت کند، اما دیگر توانی برای بحث نداشت فقط آرام زمزمه کرد:
_ لجباز...
آیلین با شیطنت همیشگی اش، که حالا زیر اشکها پنهان شده بود، آرام گفت:
+ از فرماندهمون یاد گرفتم.
برای اولین بار بعد از ساعت ها تهیونگ واقعاً لبخند زد لبخندی کوچک، خسته، اما واقعی
همان لحظه در اتاق دوباره باز شد؛ دکتر همراه دو پرستار وارد شد نگاهش بین مانیتور و صورت تهیونگ چرخید و وقتی دید بیمار بیدار است، نفس راحتی کشید چند قدم جلو آمد و گفت:
دکتر: به نظر میرسه خطر اصلی برطرف شده، ولی هنوز وضعیتش کاملاً پایدار نیست حداقل تا چهل وهشت ساعت آینده باید تحت نظر باشه.
آیلین بیاختیار پرسید:
آیلین: یعنی... دیگه خطر جانی نداره؟
دکتر نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت و لبخند آرامی زد
دکتر: اگر دوباره به خودش فشار نیاره... نه.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که تهیونگ خیلی خونسرد گفت:
_ باید برگردم پایگاه.
دکتر، آیلین و حتی پرستارها همزمان به او نگاه کردند
آیلین با ناباوری پلک زد:
+ چی؟!
تهیونگ انگار کاملاً جدی بود
_ هنوز پرونده تموم نشده.
آیلین دستش رااز روی تخت برداشت صاف نشست و با اخم به او خیره شد.
+ اگه از این تخت تکون بخوری...
برای لحظهای مکث کرد بعد با همان لحن جدیای که سعی میکرد شبیه تهیونگ باشد، گفت:
+ خودم شخصاً کاری میکنم برگردی همین جا
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آرام، زیر لب گفت:
_ دستور میدی؟
آیلین بدون اینکه لبخندش را پنهان کند، آرام جواب داد:
+ آره... این یکی رو دیگه باید اطاعت کنی
برای اولین بار، حتی دکتر هم نتوانست لبخندش را پنهان کند. اتاق، بعد از آن همه بوی خون و صدای آژیر، برای چند ثانیه رنگ آرامش گرفت؛ آرامشی که هر دو، بعد از عبور از مرگ، تازه جرئت کرده بودند لمسش کنند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چندساعت بعد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیلین هنوز کنار تخت ایستاده بود و انگار حتی یک قدم هم حاضر نبود از تهیونگ فاصله بگیرد دستش آرام روی لبهی تخت مانده بود و نگاهش لحظهای از صورت رنگ پریدهی مرد جدا نمیشد
لینا نفس کوتاهی کشید، جلو آمد و خیلی آرام شانهی دختر را لمس کرد و گفت:
لینا: آیلین... برو لباستو عوض کن.
آیلین بدون اینکه نگاهش را از تهیونگ بردارد، آرام سرش را تکان داد.
+ نه...
لینا لبخند کمرنگی زد.
لینا: پنج دقیقه. تهیونگ که فرار نمیکنه.
آیلین لبش را گاز گرفت
+ نمیخوام وقتی برگردم...
مکث کرد. حتی نتوانست ادامهی جمله را به زبان بیاورد، لینا نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت؛ مرد خسته بود، اما هنوز بیدار، هنوز نگاهش روی آیلین مانده بود.
تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ برو.
آیلین فوری سرش را به سمتش برگرداند
+ ولی...
تهیونگ نفس عمیقی کشید
_ وقتی برگردی...
مکث کوتاهی کرد
_ هنوز همینجام.
همان یک جمله کافی بود آیلین چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ بعد خیلی آرام دست تهیونگ را فشرد، انگار می خواست مطمئن شود واقعاً رهایش نکرده است
+ زود برمیگردم...
تهیونگ فقط سر تکان داد، این بار دیگر مخالفت نکرد
ـــــــــــ
چند دقیقه بعد، آیلین از اتاق بیرون آمد لباس تمیزی پوشیده بود، اما چشم هایش هنوز از گریه سرخ بود موهایش را هم فقط با عجله پشت گوشش زده بود و حتی فرصت نکرده بود خودش را در آینه نگاه کند.
راهروی بیمارستان ساکت تر از قبل بود بوی مواد ضد عفونی کننده در هوا پیچیده بود و نور سفید چراغها روی کف سرامیکی میافتاد در همان لحظه...
لرزش کوتاهی داخل جیبش حس کرد؛ گوشی، بیحوصله بیرونش آورد یک پیام ناشناس ابروهایش کمی در هم رفت.
صفحه را باز کرد:
«از تهیونگ فاصله بگیر.»
همین؛ فقط همین یک جمله، نه اسم... نه شمارهای که بشناسد چند ثانیه به صفحه خیره ماند اخم کرد و زیر لب گفت:
+ این دیگه کیه...
اولین چیزی که به ذهنش رسید، یکی از همان خبرنگارها یا مزاحم هایی بود که گاهی بیدلیل پیام میدادند بی اهمیت شانه ای بالا انداخت انگشتش روی صفحه حرکت کرد و نوشت:
«تو کی هستی؟»
پیام ارسال شد، سه نقطهای ظاهر نشد، یک دقیقه... دو دقیقه... هیچ جوابی نیامد آیلین دوباره صفحه را نگاه کرد، بعد گوشی را قفل کرد و داخل جیبش گذاشت.
+ روانی...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 124
✦.................................
تهیونگ نفس کوتاهی کشید انگار میخواست مخالفت کند، اما دیگر توانی برای بحث نداشت فقط آرام زمزمه کرد:
_ لجباز...
آیلین با شیطنت همیشگی اش، که حالا زیر اشکها پنهان شده بود، آرام گفت:
+ از فرماندهمون یاد گرفتم.
برای اولین بار بعد از ساعت ها تهیونگ واقعاً لبخند زد لبخندی کوچک، خسته، اما واقعی
همان لحظه در اتاق دوباره باز شد؛ دکتر همراه دو پرستار وارد شد نگاهش بین مانیتور و صورت تهیونگ چرخید و وقتی دید بیمار بیدار است، نفس راحتی کشید چند قدم جلو آمد و گفت:
دکتر: به نظر میرسه خطر اصلی برطرف شده، ولی هنوز وضعیتش کاملاً پایدار نیست حداقل تا چهل وهشت ساعت آینده باید تحت نظر باشه.
آیلین بیاختیار پرسید:
آیلین: یعنی... دیگه خطر جانی نداره؟
دکتر نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت و لبخند آرامی زد
دکتر: اگر دوباره به خودش فشار نیاره... نه.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که تهیونگ خیلی خونسرد گفت:
_ باید برگردم پایگاه.
دکتر، آیلین و حتی پرستارها همزمان به او نگاه کردند
آیلین با ناباوری پلک زد:
+ چی؟!
تهیونگ انگار کاملاً جدی بود
_ هنوز پرونده تموم نشده.
آیلین دستش رااز روی تخت برداشت صاف نشست و با اخم به او خیره شد.
+ اگه از این تخت تکون بخوری...
برای لحظهای مکث کرد بعد با همان لحن جدیای که سعی میکرد شبیه تهیونگ باشد، گفت:
+ خودم شخصاً کاری میکنم برگردی همین جا
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آرام، زیر لب گفت:
_ دستور میدی؟
آیلین بدون اینکه لبخندش را پنهان کند، آرام جواب داد:
+ آره... این یکی رو دیگه باید اطاعت کنی
برای اولین بار، حتی دکتر هم نتوانست لبخندش را پنهان کند. اتاق، بعد از آن همه بوی خون و صدای آژیر، برای چند ثانیه رنگ آرامش گرفت؛ آرامشی که هر دو، بعد از عبور از مرگ، تازه جرئت کرده بودند لمسش کنند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چندساعت بعد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیلین هنوز کنار تخت ایستاده بود و انگار حتی یک قدم هم حاضر نبود از تهیونگ فاصله بگیرد دستش آرام روی لبهی تخت مانده بود و نگاهش لحظهای از صورت رنگ پریدهی مرد جدا نمیشد
لینا نفس کوتاهی کشید، جلو آمد و خیلی آرام شانهی دختر را لمس کرد و گفت:
لینا: آیلین... برو لباستو عوض کن.
آیلین بدون اینکه نگاهش را از تهیونگ بردارد، آرام سرش را تکان داد.
+ نه...
لینا لبخند کمرنگی زد.
لینا: پنج دقیقه. تهیونگ که فرار نمیکنه.
آیلین لبش را گاز گرفت
+ نمیخوام وقتی برگردم...
مکث کرد. حتی نتوانست ادامهی جمله را به زبان بیاورد، لینا نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت؛ مرد خسته بود، اما هنوز بیدار، هنوز نگاهش روی آیلین مانده بود.
تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ برو.
آیلین فوری سرش را به سمتش برگرداند
+ ولی...
تهیونگ نفس عمیقی کشید
_ وقتی برگردی...
مکث کوتاهی کرد
_ هنوز همینجام.
همان یک جمله کافی بود آیلین چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ بعد خیلی آرام دست تهیونگ را فشرد، انگار می خواست مطمئن شود واقعاً رهایش نکرده است
+ زود برمیگردم...
تهیونگ فقط سر تکان داد، این بار دیگر مخالفت نکرد
ـــــــــــ
چند دقیقه بعد، آیلین از اتاق بیرون آمد لباس تمیزی پوشیده بود، اما چشم هایش هنوز از گریه سرخ بود موهایش را هم فقط با عجله پشت گوشش زده بود و حتی فرصت نکرده بود خودش را در آینه نگاه کند.
راهروی بیمارستان ساکت تر از قبل بود بوی مواد ضد عفونی کننده در هوا پیچیده بود و نور سفید چراغها روی کف سرامیکی میافتاد در همان لحظه...
لرزش کوتاهی داخل جیبش حس کرد؛ گوشی، بیحوصله بیرونش آورد یک پیام ناشناس ابروهایش کمی در هم رفت.
صفحه را باز کرد:
«از تهیونگ فاصله بگیر.»
همین؛ فقط همین یک جمله، نه اسم... نه شمارهای که بشناسد چند ثانیه به صفحه خیره ماند اخم کرد و زیر لب گفت:
+ این دیگه کیه...
اولین چیزی که به ذهنش رسید، یکی از همان خبرنگارها یا مزاحم هایی بود که گاهی بیدلیل پیام میدادند بی اهمیت شانه ای بالا انداخت انگشتش روی صفحه حرکت کرد و نوشت:
«تو کی هستی؟»
پیام ارسال شد، سه نقطهای ظاهر نشد، یک دقیقه... دو دقیقه... هیچ جوابی نیامد آیلین دوباره صفحه را نگاه کرد، بعد گوشی را قفل کرد و داخل جیبش گذاشت.
+ روانی...
- ۱.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط