「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 122
✦.................................
همین یک جمله... همین صدای گرفته.. برای آیلین کافی بود تمام دیوارهایی که با هزار زحمت خودش را پشتشان نگه داشته بود، فرو ریخت بیاختیار دست مرد را به صورتش چسباند.
+ احمق...
میان گریه خندید.
+ نزدیک بود بمیری...
تهیونگ خواست چیزی بگوید، اما درد باعث شد چشم هایش برای لحظهای بسته شوند نفس کوتاهی کشیدبعد خیلی آرام، با همان صدای ضعیف، گفت:
_ نمردم...
مکث کر، نگاهش هنوز روی صورت خیس دختر بود
_ قول داده بودم...
اشک از چشمهای آیلین سرازیر شد سرش را پایین آورد و آرام پیشانی مرد را بوسید
+ دیگه...
صدایش از میان گریه میلرزید.
+ دیگه هیچ قولی نده.. فقط... فقط کنارم بمون...
در همین لحظه در اتاق با عجله باز شد؛ جیمین، لینا آقای کیم و خانم کیم تقریباً همزمان وارد شدند همه انتظار داشتند تهیونگ هنوز بیهوش باشد اما با دیدن چشمهای بازش.. همگی همان جا ایستادند.
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
جیمین اولین نفری بود که نفس راحتی کشید و خندهی کوتاهی روی لبش نشست و گفت:
جیمین: لعنتی... فکر کنم حتی مرگم از دستت خسته شده.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از آیلین بردارد، خیلی آرام جواب داد:
_ هنوز... کار دارم...
همه خندیدند جز آیلین؛ او هنوز دست تهیونگ را رها نکرده بود انگار میترسید اگر فقط برای یک لحظه ولش کند دوباره همه چیز به همان کابوس میدان جنگ برگردد
چند ثانیه هیچکس تکان نخورد انگار همه میترسیدند اگر حتی نفس عمیقی بکشند، دوباره چشم های تهیونگ بسته شود
آیلین هنوز دستش را میان دو دست خودش گرفته بود؛ آنقدر محکم که بند انگشت هایش سفید شده بودند نگاهش لحظهای از صورت مرد جدا نمیشد، انگار میخواست مطمئن شود واقعاً بیدار است و این فقط یکی دیگر از خیال های خستهی ذهنش نیست
لینا آرام جلو آمد چشم های خودش هم قرمز بود گوشهی تخت ایستاد، نگاهی به تهیونگ انداخت و بعد نگاهش روی آیلین ماند لبخند کمرنگی زد و گفت:
لینا: فکر کنم دیگه ولش نکنی...
آیلین حتی جواب نداد فقط خیلی آرام سرش را تکان داد، بیآنکه نگاهش را از تهیونگ بگیرد
+ نه...
زمزمه اش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه اعتراف شنیده شد
+ دیگه هیچوقت...
تهیونگ با سختی نفس کشید هنوز رنگی به صورتش برنگشته بود، اما همان نگاه آرامش، دل همه را قرص میکرد خیلی آهسته انگشتش تکان خورد این بار خودش بود دست آیلین را، هرچند ضعیف، میان انگشت هایش فشرد
آیلین همان لحظه لبش لرزید اشک تازهای روی گونهاش نشست سرش را پایین آورد و خندید؛ همان خندهای که از شدت گریه شکسته بود.
+ ببین...
با صدایی گرفته گفت
+ هنوزم داری سعی میکنی آرومم کنی...
تهیونگ چیزی نگفت فقط نگاهش کرد همان نگاه کوتاه و عمیقی که همیشه بیشتر از هر جملهای حرف میزد.
چند لحظه بعد، دکتر وارد اتاق شد. با دیدن چشمهای باز تهیونگ، لبخند کوتاهی زد و پرونده را بست
دکتر: خوشبختانه خطر اصلی رفع شده، اما ایشون خون زیادی از دست دادن. چند روز اول خیلی مهمه. هیچ استرس، هیچ فشار و هیچ حرکت اضافهای.
بعد نگاهی به جمع انداخت و با لحن جدی ادامه داد:
دکتر: بیشتر از دو نفر داخل اتاق نمونه. بیمار باید استراحت کنه.
همه با اکراه سر تکان دادند، آقای کیم آهسته جلو رفت. چند لحظه فقط به پسرش نگاه کرد غرورش اجازه نمیداد راحت احساساتش را نشان بدهد، اما لرزش نفسش همه چیز را لو میداد.
آقای کیم دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و گفت:
آقای کیم: خوب جنگیدی...
مکث کوتاهی کرد
آقای کیم: ولی دفعهی بعد... یه کم بیشتر به خودت هم فکر کن
تهیونگ گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
_ چشم.
خانم کیم بی اختیار صورت پسرش را لمس کرد و اشک هایش را پاک کردچیزی نگفت؛ فقط همان لمسِ آرام، تمام نگرانی یک مادر را فریاد میزد.
در آن طرف اتاق، آقای لی نگاه کوتاهی به آیلین انداخت دختر هنوز کنار تخت نشسته بود موهایش به هم ریخته، لباسش هنوز لکه های خشک شدهی خون تهیونگ را روی خودش داشت و انگشت هایش لحظهای دست او را رها نمیکرد.
آقای لی برای اولین بار چیزی نگفت، نه مخالفتی نه اخمی فقط نگاهش چند ثانیه روی دستهای گرهخوردهی آن دو ماند بعد خیلی آرام نگاهش را پایین انداخت انگار برای اولین بار فهمیده بود دخترش فقط عاشق نشده؛ واقعاً دلش را همانجا جا گذاشته است.
داخل اتاق دوباره سکوت نشست، تهیونگ خسته تر از آن بود که حرف بزند پلک هایش آرام سنگین شدند اما درست قبل از اینکه دوباره به خواب برود، نگاهش را به آیلین دوخت صدایش هنوز گرفته بود:
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 122
✦.................................
همین یک جمله... همین صدای گرفته.. برای آیلین کافی بود تمام دیوارهایی که با هزار زحمت خودش را پشتشان نگه داشته بود، فرو ریخت بیاختیار دست مرد را به صورتش چسباند.
+ احمق...
میان گریه خندید.
+ نزدیک بود بمیری...
تهیونگ خواست چیزی بگوید، اما درد باعث شد چشم هایش برای لحظهای بسته شوند نفس کوتاهی کشیدبعد خیلی آرام، با همان صدای ضعیف، گفت:
_ نمردم...
مکث کر، نگاهش هنوز روی صورت خیس دختر بود
_ قول داده بودم...
اشک از چشمهای آیلین سرازیر شد سرش را پایین آورد و آرام پیشانی مرد را بوسید
+ دیگه...
صدایش از میان گریه میلرزید.
+ دیگه هیچ قولی نده.. فقط... فقط کنارم بمون...
در همین لحظه در اتاق با عجله باز شد؛ جیمین، لینا آقای کیم و خانم کیم تقریباً همزمان وارد شدند همه انتظار داشتند تهیونگ هنوز بیهوش باشد اما با دیدن چشمهای بازش.. همگی همان جا ایستادند.
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
جیمین اولین نفری بود که نفس راحتی کشید و خندهی کوتاهی روی لبش نشست و گفت:
جیمین: لعنتی... فکر کنم حتی مرگم از دستت خسته شده.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از آیلین بردارد، خیلی آرام جواب داد:
_ هنوز... کار دارم...
همه خندیدند جز آیلین؛ او هنوز دست تهیونگ را رها نکرده بود انگار میترسید اگر فقط برای یک لحظه ولش کند دوباره همه چیز به همان کابوس میدان جنگ برگردد
چند ثانیه هیچکس تکان نخورد انگار همه میترسیدند اگر حتی نفس عمیقی بکشند، دوباره چشم های تهیونگ بسته شود
آیلین هنوز دستش را میان دو دست خودش گرفته بود؛ آنقدر محکم که بند انگشت هایش سفید شده بودند نگاهش لحظهای از صورت مرد جدا نمیشد، انگار میخواست مطمئن شود واقعاً بیدار است و این فقط یکی دیگر از خیال های خستهی ذهنش نیست
لینا آرام جلو آمد چشم های خودش هم قرمز بود گوشهی تخت ایستاد، نگاهی به تهیونگ انداخت و بعد نگاهش روی آیلین ماند لبخند کمرنگی زد و گفت:
لینا: فکر کنم دیگه ولش نکنی...
آیلین حتی جواب نداد فقط خیلی آرام سرش را تکان داد، بیآنکه نگاهش را از تهیونگ بگیرد
+ نه...
زمزمه اش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه اعتراف شنیده شد
+ دیگه هیچوقت...
تهیونگ با سختی نفس کشید هنوز رنگی به صورتش برنگشته بود، اما همان نگاه آرامش، دل همه را قرص میکرد خیلی آهسته انگشتش تکان خورد این بار خودش بود دست آیلین را، هرچند ضعیف، میان انگشت هایش فشرد
آیلین همان لحظه لبش لرزید اشک تازهای روی گونهاش نشست سرش را پایین آورد و خندید؛ همان خندهای که از شدت گریه شکسته بود.
+ ببین...
با صدایی گرفته گفت
+ هنوزم داری سعی میکنی آرومم کنی...
تهیونگ چیزی نگفت فقط نگاهش کرد همان نگاه کوتاه و عمیقی که همیشه بیشتر از هر جملهای حرف میزد.
چند لحظه بعد، دکتر وارد اتاق شد. با دیدن چشمهای باز تهیونگ، لبخند کوتاهی زد و پرونده را بست
دکتر: خوشبختانه خطر اصلی رفع شده، اما ایشون خون زیادی از دست دادن. چند روز اول خیلی مهمه. هیچ استرس، هیچ فشار و هیچ حرکت اضافهای.
بعد نگاهی به جمع انداخت و با لحن جدی ادامه داد:
دکتر: بیشتر از دو نفر داخل اتاق نمونه. بیمار باید استراحت کنه.
همه با اکراه سر تکان دادند، آقای کیم آهسته جلو رفت. چند لحظه فقط به پسرش نگاه کرد غرورش اجازه نمیداد راحت احساساتش را نشان بدهد، اما لرزش نفسش همه چیز را لو میداد.
آقای کیم دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و گفت:
آقای کیم: خوب جنگیدی...
مکث کوتاهی کرد
آقای کیم: ولی دفعهی بعد... یه کم بیشتر به خودت هم فکر کن
تهیونگ گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
_ چشم.
خانم کیم بی اختیار صورت پسرش را لمس کرد و اشک هایش را پاک کردچیزی نگفت؛ فقط همان لمسِ آرام، تمام نگرانی یک مادر را فریاد میزد.
در آن طرف اتاق، آقای لی نگاه کوتاهی به آیلین انداخت دختر هنوز کنار تخت نشسته بود موهایش به هم ریخته، لباسش هنوز لکه های خشک شدهی خون تهیونگ را روی خودش داشت و انگشت هایش لحظهای دست او را رها نمیکرد.
آقای لی برای اولین بار چیزی نگفت، نه مخالفتی نه اخمی فقط نگاهش چند ثانیه روی دستهای گرهخوردهی آن دو ماند بعد خیلی آرام نگاهش را پایین انداخت انگار برای اولین بار فهمیده بود دخترش فقط عاشق نشده؛ واقعاً دلش را همانجا جا گذاشته است.
داخل اتاق دوباره سکوت نشست، تهیونگ خسته تر از آن بود که حرف بزند پلک هایش آرام سنگین شدند اما درست قبل از اینکه دوباره به خواب برود، نگاهش را به آیلین دوخت صدایش هنوز گرفته بود:
- ۵۱۴
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط