{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁵.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁵.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.


خورشید کم‌کم غروب کرد و ماه بار دیگه نور کم‌رنگش رو روی عمارت پهن کرد.

سکوت آرومی فضای سالن غذاخوری رو پر کرده بود.

تنها صدای برخورد قاشق و چنگال‌ها با ظرف‌ها به گوش می‌رسید.

نور زرد و ملایم لوستر بزرگ بالای میز روی صورت هر دوشون افتاده بود.

تهیونگ بی‌صدا مشغول خوردن شامش بود.

در مقابلش اما میا فقط با غذای داخل بشقابش بازی می‌کرد.

گاهی با چنگال تکه‌ای رو جابه‌جا می‌کرد و دوباره همون‌جا رهاش می‌کرد.

اشتها نداشت.

انگار هر چی بیشتر سعی می‌کرد عادی رفتار کنه، گلویش بیشتر قفل می‌شد.

تهیونگ بدون اینکه حتی نگاهش کنه، تکه‌ای از استیکش رو برید و گفت:

_ چرا غذاتو نمی‌خوری؟

میا سرش رو بالا آورد.

چند لحظه به نیم‌رخ مرد خیره موند و بعد بی‌حوصله جواب داد:

_ میل ندارم.

تهیونگ واکنشی نشون نداد.

فقط آروم مشغول بریدن غذایش شد.

بعد از چند ثانیه گفت:

_ اگه غذا نخوری ضعیف میشی.

میا نگاهش رو از بشقاب گرفت و روی صورتش ثابت کرد:

_ ...نگرانمی؟

سؤالش باعث شد دست مرد برای لحظه‌ای متوقف بشه.

فقط برای یک لحظه.
امروز چند بار این سوال رو ازش پرسیده بود، اما میدونست نباید از رفتار و کار هاش اشتباه برداشت کنه...هر چی نباشه، اون هنوز برای دختر غريبه است

بعد دوباره به کارش ادامه داد:

_ نگران نیستم.

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

_ از آدمای ضعیف خوشم نمیاد.

نگاه میا ناخواسته پایین افتاد.

انگشتاش رو دور چنگال فشرد.

شاید حق با اون بود.

از نظر خودش هم ضعیف بود.

اگر قوی بود، الان زندگیش این شکلی نشده بود.

اگر قوی بود، مادرش...

پلک‌هاش رو محکم روی هم فشار داد.

نه.

نمی‌خواست دوباره به اون صحنه فکر کنه.

سکوت سنگینی بینشون افتاد.

میا نفس آرومی بیرون داد و به بند انگشت‌های خودش خیره شد.

اما ناگهان...

چیزی مقابلش روی میز قرار گرفت.
سرش رو بالا آورد.
یه بشقاب.
پر از تکه‌های برش‌خورده‌ی استیک.

نگاهش با تعجب سمت تهیونگ کشیده شد.

مرد با همون چهره‌ی سردِ همیشگیش نگاهش می‌کرد:

_ بخورش.

میا چند بار پلک زد.

واقعا این مرد چی تو سرش می‌گذشت؟

یه لحظه سرد و بی‌رحم بود.

لحظه‌ی بعد اینجوری رفتار می‌کرد.

انگار خودش هم نمی‌دونست باید ازش متنفر باشه یا بابت کمک‌هاش ازش تشکر کنه.

لب پایینش رو بین دندوناش گرفت.

«انقدر بهش فکر نکن میا...»

سرش رو پایین انداخت و لبخند خیلی کم‌رنگی روی لبش نشست:

_ ممنون.

تهیونگ جوابی نداد.

میا بالاخره چنگالش رو برداشت و آروم شروع به خوردن کرد.
برخلاف انتظارش، غذا فوق‌العاده بود.
چند لقمه بیشتر خورد.

بعد ناخودآگاه سرش رو بلند کرد تا چیزی بگه.

اما با صندلی خالی کنار خودش روبه‌رو شد.

تهیونگ رفته بود.

دختر چند ثانیه به اون صندلی خیره موند.

بعد نگاهش رو پایین انداخت و آروم توی دلش زمزمه کرد:

«آره میا... حداقل فعلاً یه نفر هست که نمی‌خواد بمیری.»


ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۵. کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۴۹)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا چند دقیقه‌ا...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا هم با بلند ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹.𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.با راه افتادن مرد ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. نفس‌هاش تندتر و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط