علی بود و قلبی که به اندازه ی یک فاطمه غم داشت
"علی" بود و قلبی که به اندازه ی یک "فاطمه" غم داشت
"علی" بود و بازوی کبودی که ورم داشت
و دستان "علی" بر گل زخم بدن "فاطمه"اش خورد
"علی" زنده شد و مرد
نفس در دل او حبس شد و سوخت
"علی" چشم به چشمان گلش دوخت
دوباره قد او، خم شد و تا شد
و روح از بدنش رفت و جدا شد
خدایا! چه کند حیدر کرار...؟
"علی" بود و بازوی کبودی که ورم داشت
و دستان "علی" بر گل زخم بدن "فاطمه"اش خورد
"علی" زنده شد و مرد
نفس در دل او حبس شد و سوخت
"علی" چشم به چشمان گلش دوخت
دوباره قد او، خم شد و تا شد
و روح از بدنش رفت و جدا شد
خدایا! چه کند حیدر کرار...؟
- ۳۵۹
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط