{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.بیست.و.شش 👒💚


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•


هنوز دستم رو از دستش بیرون نکشیده بودم که یه دفعه صدای عصبی رو از پشت سرم شنیدم

ارسلان :< خانم رحيمي >

برگشتم سمتش و بهش نگاه انداختم یا خدا این چشه؟ تا همین چند مین پیش که منو آورد اینجا که خوب بود چرا یهو میرغضب شد :|

چنان اخمی بهم کرده بود انگار کم کمش یه آدمو کشتم ؛

به خودم جرعت دادم و گفتم :< بله >

با صدای ناراحتی گفت :< خانم رحیمی دنبال من بیاین >

وا این یه تخته اش کمه ، آروم از عسل و پانیذ خداحافظی کردم و دنبال ارسلان راه افتادم ،

وارد یه اتاق شدیم ،
با صدایی که سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه گفت :< اینجا دفتر منه هر وقت کاری با من داشتید یا خاستید چیزی رو اطلاع بدید یا بیاید اینجا یا میتونید با تلفن به اینجا زنگ بزنید >

عه واقعا؟ مثلا من نمیدونستم ، بابا اسکل اینو که هر بچه ی پنج ساله ای هم بلده :|

ارسلان :< خانم رحیمی با شما بودما! >

از هپروت خودم خارج شدم و گفتم :< هان؟ >

ارسلان :< هیچی بفرمایید بشینید >

سرمو تکون دادم و روی مبل رو به روش نشستم و نگاهی به اتاق انداختم

یه اتاق مربع شکل که از سقف گرفته تا کف زمین و همه ی وسایلاش سفید بنفش بود ، به لباس تنش نگاه کردم حتی اونم یه پیرهن بنفش باشلوار سفید بود ،

کلا انگار علاقه ی خاصی به سفید بنفش داشت درست مثل من! منم از بچگی عاشق رنگ سفید بنفش بودم (:

چشم چرخوندم که یه کتابخونه ی بزرگ گوشه ی اتاق دیدم ناخواسته بلند شدم و رفتم سمتش خوب یادمه از بچگی عاشق کتاب و کتاب خوندن بودم همیشه پول های پس اندازم رو جمع نیکردم میدادم به بابا تا برام کتاب بخره (:

نگاه به کتاباش کردم همشون پزشکی بودن ،
یهو یه سوال تو ذهنم اومد سرمو برگردوندم به سمت ارسلان که با لبخند داشت بهم نگاه میکرد ،

گفتم :< راستی شما تخصص تون چیه ؟ البته اگه فضولی نیست! >

ارسلان :< نه اشکال نداره من دکترای نورولوژی دارم >

واو یعنی دکترای جراح مغزو اعصاب !

دیانا :< آهان اونوقت کدوم دانشگاه؟ >

ارسلان :< هاروارد آمریکا >

از تعجب کم مونده بود شاخ در بیارم ،
طرف تحصیلات عالیه داره توی یکی از بهترین دانشگاه هاب دنیا درس خونده
بعد منه خنگ فکر میکردم شاید سر اینکه زنش بیشتر از خودش درس خونده باشه اختلاف داشتن و از هم جدا شدن :/

ارسلان :< خانم رحیمی >

دیانا :< بله >

ارسلان :< قهوه میخورید یا چا.. >

هنوز حرفش تموم نشده بود که
دیدگاه ها (۱)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹چند لحظه همون‌جا ایستادم.بعد بال...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_64پلاستیک رو باز کردم لباس خ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)ده دقیقه شده بود که به ک...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 112・⁠]⁠ᕗو خندید شوک و شگفتی ...

رمان تو خود منی

ادامه پارت ۱۲

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط