{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

-نععععع...نمیرم

-نععععع...نمیرم
+چرا؟
-نمیخوام!
+خب چرااا؟
-نمیخوام...میترس_
+میترسی؟از چی؟
-هیچی ولكن...کی...باید..بریم؟
)امشب...تولد خواهر زاده مه...دوست داری بیا..خونه مامانه...
-می..ام
جیهوپ ظرف هارو جمع کرد و رفت شستشون...تو اون مدت تو داشتی به این فکر میکردی که امشب چه سركوب هایی در انتظار تو عه...
-یعنی دوباره قراره کتک بخورم؟
(پرش زمانی:واسه این پرش زمانی میزارم که وقتتون هدر نره)
همه خیلی خوشحال توی سالن نشسته بودند و پسری که تازه یک سالش شده بود داشت با کادو ها بازی میکرد..چشمت خیره شد به در که مادر شوهرت اشاره میزد ^بیا تو^
بلند شدی تا بری سمتش که ازش کتک بخوری...که جیهوپ دستت رو گرفت
+کجا میری...؟
به چشاش نگاه کردی و گفتی
-هیچ جا
+هر جا میری زود برگرد...کیک قراره بخوریم
-باشه
در رو باز کردی و با قیافه طعنه آمیز مادر شوهرت روبرو شدی...
-کا...کارم ...داشتید؟
¥ببین زنیکه ابلح...دیشب اخطار دادم نباید به پسرم نزدیک شی...چرا انقد باهاش گرم میگیری...؟؟؟؟
-نه..بخدا من باهاش گرم نگرفتم ...اون خودش باهام حرف میزنه..مامان به جون هوسوک قسم..
¥اسم پسر منو سر زبون کثیفت نیار...از اول لیقتشو نداشتی
و با صدای سیلی که به گونت خورد به خودت اومدی...
+ نزنش...مادر...چرا...داشتش...این شمایید که لیاقت فرد خوبی مثل اون رو ندارید...
برگشتی به پشت سرت نگاه کردی...هوسوک توی چارچوب در دست به سینه و چهره ای که از خون قرمز تر بود داشت به مادرش نگاه میکرد
¥این موضوع ربطی به تو نداره...
+چرا...اون زن منه...همون اول بهش گفتم ازش مواظبت میکنم ولی توقع نداشتم خانواده ام دشمنم باشن
¥ما دشمنت نیستیم...خیر خواهتیم...
+کدوم خیر خواه(عربده)؟ این که به چیز هایی که برا منه آسیب بزنید؟اینکه زندگیم رو ازم دور کنید..؟
اینكه زنم دیگه محل بهم نده؟
¥حد خودتو بدون..من مادرتم...یه راهکار میدم...تو باید بین من و زن پستت یکی رو انتخاب كنی...
+ الان این راهکارته؟...باشه...من بین مادرم و زنم...شی یون رو انتخاب میکنم...حداقل حواسش به من هست...
-نه...اینکارو نکن ...اون مادرته!
+شی یون از دست توهم به اندازه کافی عصبانی هستم...پس ساكت باش...بیا بریم...دستت رو بده
سرتو تکون دادی و چشت خیس شده بود...دستت رو گرفت و برد تو ماشین تورو...اما ماشین رو روشن نمیکرد...
سرشو گذاشت رو فرمون و نفس عمیقی کشید..
+چرا زودتر بهم نگفتی؟
-نمیخواستم...نگرانت..کنم
+نگران؟ میدونی چی منو نگران میکنه؟اینکه زنم باهام سرد شه...اینکه جسمش زخم شه ولی بپوشونه...اینکه من رو محرمش ندونه...چیکار کردی با خودت شی یون؟
-من همیشه تورو محرمم میدونستم ...ولی...مادرت...تهدیدم میکرد
+باهام یه طوری رفتار کردی که انگار هنوز هم رو نمیشناسیم...
-متاسفم
+الان به نظرت این منو راضی نگه میداره؟
-میخوای چیکار کنم؟
+فقط بزار اون لب لعنتیت رو بچشم
-نه...بجاش میبرم رستوران تورو
+همین که گفتم...
-باشه... ولی فقط یک دیقه...بعدشم منو میبخشی
خنده ای کرد و سرشو به نشانه تایید تکون داد...
و آره دیگه...تا یه دیقه بهم چسبیده بودید...💋
+مرسی که زنم شدی:)
-مرسی که حواست بهم بود:)
و زندگیشون رو طبق روال عادی ولی بدون دخالت مامان گذروندن🤶
باخ باخ👋🏻
دیدگاه ها (۱)

بعدی کدوم باشه

هوای سالن فن‌ساین پر بود از هیجان و عطر عود. صف طولانی فن‌ها...

جیهوپ در زد... که با صدای اون دوباره آهنگ رو قطع کردی+شی..شی...

از مهمونی مادر شوهرت اینا تازه اومده بودید...توی راه جیهوپ ه...

شد نشد متاسفانه دلیلی ادامه دادن ندارم اگر باری دگر تورا دید...

آخه قربون اون قلب قشنگت بشمتو با اومدنت نور بخشیدی به زندگیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط