این ترس برای چی بود
꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂
𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁶
این ترس... برای چی بود؟!
بادیگاردا وارد شدن هادس رو کشون کشون مثل یک جنازه کشوندن و بیرون بردن.
اما هادس... هنوز اون نیشخند کثیفش روی صورتش بود... لرز به تنم افتاد... حتی وقتی بغل پدرم بودم.. بغل پدرم بودم اما احساس امنیت نداشتم..
پدرم صدای نفساش منظم نبود... دقیقا مثل خودم.. هردومون باورمون نمیشد این کابوس تموم شده..
اروم منو از خودش جدا کرد...
دستاش هنوز روی شونم بود..
عمیق و با غم فراوان تو چشمام خیره شد...
با شنیدن صدای قدم های تهیونگ یکم کنار رفت و به من و تهیونگ خیره شد...
تو چشمای تهیونگ با چهره سرد
بی احساس نگاه میکردم..
تهیونگ بدون هیچ حرفی کت چرم مشکیش رو در اورد انداخت روی شونم..
روبه روم ایستاد... بدون حرف.
نگاهش سنگین بود... غمگین بود.. پر از فریاد بود.. پر از حرف بود..
یه تار موم که روی صورتم افتاده بود رو با انگشت هاش به پشت گوشم هدایت کرد..
صداش گرفته بود... گفت..
تهیونگ: ا/ت... حالت خوبـ...
پریدم وسط حرفش با همون لحن سنگین و سرد گفتم..
ا/ت: به شما ربطی نداره اقای کیم!
سکوت کرد..
با چهره ای پر از درد اروم اروم تلو تلو عقب رفت.. اون دردی که تو چشماش بود مث خنجر بود..
سرش رو یکم پایین گرفت و بعد با حالت درد سرش رو بالا اورد موهای مشکیش رو به سمت عقب هدایت کرد..
دستش رو کلافه پایین اورد نگاهی به جونگکوک انداخت گفت...
تهیونگ: جونگکوک من میرم..
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد و تهیونگ با قدم های بلند از اونجا رفت...
بعد از رفتن تهیونگ اعضای الفا یکی یکی سراغم اومدن و حالم رو میپرسیدن..
اما... صداشون دور بود..
و من فقط بدون هیچ حرفی نگاهم روی جونگکوک قفل شده بود..
نگاهم روی دستای خونیش قفل شد...
عصبی بود... به شدت عصبی بود..
دنیز: بهتره بریم... ا/ت باید استراحت کنه..
با بدن لرزون سمت ون رفتم..
تاریکی اسمون انگار باهام هم دردی میکرد..
نشستم... هنوزم نفسم منظم نشده بود..
نگاهی به اطراف انداختم... اما تهیونگ ندیدم..
ا/ت: جیمین.. تهیونگ کجاست؟!
جیمین: زودتر از ما رفت.. هادس رو هم با خودش برد..
لحظه ای بدنم یخ زد...
ا/ت: چی... اون اخه چرا باید.. یعنی چی؟...
جیمین: ا/ت منم نمیدونم... ولی از یه چیزی مطمئنم.. اینکه جونگکوک خبر داره!
نگاهم خورد به جونگکوکی که الان روبه روم نشسته بود..
پا روی پا انداخته بود به بیرون خیره شده بود... لب زخمیشو با دندون میجوید...
ا/ت: ق.. قـ. قربان.. تهیونگ کجاست؟
با صدای بم و یخ زدش گفت...
جونگکوک: وقتی وقتش بشه... خودت میفهمی..
جیهوپ کنارم نشست و دستمو گرفت یه بطری اب بهم داد...
لب هام خشک بودن.. ذهنم در گیر بود..
𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁶
این ترس... برای چی بود؟!
بادیگاردا وارد شدن هادس رو کشون کشون مثل یک جنازه کشوندن و بیرون بردن.
اما هادس... هنوز اون نیشخند کثیفش روی صورتش بود... لرز به تنم افتاد... حتی وقتی بغل پدرم بودم.. بغل پدرم بودم اما احساس امنیت نداشتم..
پدرم صدای نفساش منظم نبود... دقیقا مثل خودم.. هردومون باورمون نمیشد این کابوس تموم شده..
اروم منو از خودش جدا کرد...
دستاش هنوز روی شونم بود..
عمیق و با غم فراوان تو چشمام خیره شد...
با شنیدن صدای قدم های تهیونگ یکم کنار رفت و به من و تهیونگ خیره شد...
تو چشمای تهیونگ با چهره سرد
بی احساس نگاه میکردم..
تهیونگ بدون هیچ حرفی کت چرم مشکیش رو در اورد انداخت روی شونم..
روبه روم ایستاد... بدون حرف.
نگاهش سنگین بود... غمگین بود.. پر از فریاد بود.. پر از حرف بود..
یه تار موم که روی صورتم افتاده بود رو با انگشت هاش به پشت گوشم هدایت کرد..
صداش گرفته بود... گفت..
تهیونگ: ا/ت... حالت خوبـ...
پریدم وسط حرفش با همون لحن سنگین و سرد گفتم..
ا/ت: به شما ربطی نداره اقای کیم!
سکوت کرد..
با چهره ای پر از درد اروم اروم تلو تلو عقب رفت.. اون دردی که تو چشماش بود مث خنجر بود..
سرش رو یکم پایین گرفت و بعد با حالت درد سرش رو بالا اورد موهای مشکیش رو به سمت عقب هدایت کرد..
دستش رو کلافه پایین اورد نگاهی به جونگکوک انداخت گفت...
تهیونگ: جونگکوک من میرم..
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد و تهیونگ با قدم های بلند از اونجا رفت...
بعد از رفتن تهیونگ اعضای الفا یکی یکی سراغم اومدن و حالم رو میپرسیدن..
اما... صداشون دور بود..
و من فقط بدون هیچ حرفی نگاهم روی جونگکوک قفل شده بود..
نگاهم روی دستای خونیش قفل شد...
عصبی بود... به شدت عصبی بود..
دنیز: بهتره بریم... ا/ت باید استراحت کنه..
با بدن لرزون سمت ون رفتم..
تاریکی اسمون انگار باهام هم دردی میکرد..
نشستم... هنوزم نفسم منظم نشده بود..
نگاهی به اطراف انداختم... اما تهیونگ ندیدم..
ا/ت: جیمین.. تهیونگ کجاست؟!
جیمین: زودتر از ما رفت.. هادس رو هم با خودش برد..
لحظه ای بدنم یخ زد...
ا/ت: چی... اون اخه چرا باید.. یعنی چی؟...
جیمین: ا/ت منم نمیدونم... ولی از یه چیزی مطمئنم.. اینکه جونگکوک خبر داره!
نگاهم خورد به جونگکوکی که الان روبه روم نشسته بود..
پا روی پا انداخته بود به بیرون خیره شده بود... لب زخمیشو با دندون میجوید...
ا/ت: ق.. قـ. قربان.. تهیونگ کجاست؟
با صدای بم و یخ زدش گفت...
جونگکوک: وقتی وقتش بشه... خودت میفهمی..
جیهوپ کنارم نشست و دستمو گرفت یه بطری اب بهم داد...
لب هام خشک بودن.. ذهنم در گیر بود..
- ۴۳۱
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط