{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گروگان_قلبم

#گروگان_قلبم
#part_25
(دو هفته ای میگذشت وهنوز دلش درد میکرد ،فکر میکرد به خاطر هیتش باشه ولی هیتش هم تموم شده بود و هنوز دلش درد میکرد به تهیونگ هم چیزی نگفته بود این چند روز الفا درگیری ها بیشتری داشت و حتی شب ها هم دیر وقت بر میگشت خونه  و نمیخواست نگرانش کنه ولی دیگه نمیتونست تحمل کنه و اماده شد که بره به بیمارستان ؛اول به تهیونگ زنگ زد تا نگرانش نشه )
-الو جونگکوک
+تهیونگ
-جونم
+میگم من دارم میرم بیرون کمی کار دارم .
-باشه ،میخوای بیام  دنبالت ؟
+نه ...نه خودم میرم تو به کارات برس برگشتم  بهت زنگ میزنم  .
-باشه فعلا .
(تلفن قطع کرد و راهی بیمارستان شد ؛رسید بیمارستان و دکتر هم معاینش کرد گفت برای اینکه از تشخیصش مطمئن بشه چند تا ازمایش و سونوگرافی براش نوشت تا انجام بده )
(بلاخره بعد از این همه بالا و پایین رفتم طبقه ها همه ازمایش ها و سونوگرافی را انجام دادم و برگشتم پیش دکتر ضربه ای به در زد و وارد اتاق شد .)
÷آه اقای جئون شمایید ؟
+بله .
(ازمایش ها و عکس ها را روی میزش گذاشتم و خودم هم نشستم که دیگه دکتر خیلی ساکت بود پس خودم باید ازش  میپرسیدم )
+اقای لی . چیزی شده ؟
(با حرفش حواس اقای لی جمع شد و با لبخند سمت امگا چرخید )
÷تبریک میگم بهتون .
(امگا که خدا خدا میکرد که چیزی که فکر میکرد نباشه برای اطمینان دوباره از دکتر پرسید )
+منظورتون چیه  ؟
÷تبریک میگم اقای جئون شما باردارید .
(همین کم داشت حالا یه بچه هم بهشون اضافه شده بود که باید از اون هم مراقبت میکردن ،هنوز توی شک بود که با صدای دکتر دوباره حواسش جمع کرد )
÷چند هفته ی دیگه میتونید بیاید برای سونوگرافی های بعدیتون .
+چشم ممنون
(و از اتاق خارج شد و پیاده سمت خونه راه افتاد توی راه بود که گوشیش زنگ خورد جواب داد تهیونگ بود )
-الو عزیزم ؟
+تهیونگااا
-جونم کجایی ؟
+دارم بر میگردم خونه .تهیونگ ؟
-جون دلم .
+میگم امشب میتونی زود تر برگردی ؟
-چطور چیزی شده ؟
+نه نه. فقط یکم زودتر بیا ،
-باشه فدات شم فعلا .
+فعلا .
( به خونه که رسید اول چراغ ها را روشن کرد و با دیدن امگای خواب روی کاناپه سمتش رفت و روی زانو هاش نشست ،دستش بالا اورد و مشغول نوازش امگاش کرد و به چهره ی غرق در خوابش خیره شد که چشم هاش اروم  باز کرد و به الفا نگاه کرد )
+بلاخره اومدی
(و صاف نشست که با نشستنش الفا ها  هم کنارش نشست )
-جونگکوکم ، چیزی شده گفتی زود بیام  ؟
(تهیونگ بدون مقدمه چینی رفت  بود سراغ اصل مطلب و خب امگا هم نمیدونست باید چجوری براش تعریف کنه ،بلند شد و رفت سمت اتاق و لحظه ای بعد با برگه ها و سونوگرافی توی دستش برگشت و روبه روی تهیونگ نشست الفا هم مثل خودش نشست )
-اینا چیه ؟
(ترجیح داد خودش چیزی نگه راستش از واکنش هایی که ممکن بود تهیونگ بروز بده میترسید پس  وسایل توی دستش داد به تهیونگ ،تهیونگ هم گرفت و مشغول نگاهشون کرد ولی چیزی سر در نیاورد رو به امگا لب زد )
-اینا چیه ؟
(بلاخره خودش زبون باز کرد و به تهیونگ توضیح داد)
+ازمایش و عکس سونوگرافی .
-خب ؟
+امروز رفتم بیمارستان  این ها را ازم گرفتن و....
(به چشم های الفا زل زد و با استرسی که داشت بهش نگاه کرد که الفا هام متقابل منتظر بهش خیره شد )
-چرا نصفه حرف میزنی ؟
(چشم هاش  بست و فشار داد و حرفش خیلی سریع گفت )
+داری بابا میشی !!
(سکوت خفناکی کل خونه را گرفت ،با طولانی شدن سکوت تهیونگ ،  اروم چشم هاش باز کرد الفا مات و مبهوت بهش نگاه میکرد )
+ته... تهیونگ ...من
(میخواست  الفا را قانع کنه که قبل اینکه بتونه حرفش کامل کنه تهیونگ جلو رفت و محکم امگا را توی بغلش گرفت ؛ فکر هایی که امگا درباره  واکنش های مختلفی که حدس میزد تهیونگ نشون بده مثلا مجبورش کنه بچه راسقط کنه با بغل کردنش همش !
دیدگاه ها (۲)

#گروگان_قلبم #part_25 دود شد و رفت هوا )(الفا جونگکوک را محک...

#گروگان_قلبم #part_26+میدونستی سومی اصلا مهم نیست !(امگا با ...

#امگای_سرکش Part:14تهیونگ: یاااااااا دو هزاریییییی بزارم زمی...

فالوشه قشنگام

#گروگان_قلبم #part_21(جونگکوک میدونست برادرش یه چیز کوچیک ال...

#گروگان_قلبم #part_24چند هفته ای گذشتع بود و امروز اخرین روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط