{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET YOU

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part ۳۷


[ویو عمارت]


" اره خلاصه...چیزی نمونده بود هممونو به کشتن بده-


'(با تعجب به مونا خیره شده بود)
عجب...تو مگه خودت نگفتی از اون جا بریم؟


" نخیرم


//*خنده* خودتونو که هیچ مارم پشت سرتون راه انداخته بودین...
(به جین نگاه کرد)
خداروشکر شوهر خوشتیپم راهو بلد بود!


/(با لبخند به سارا خیره شد)


-(همانطور که به صحبت های انها گوش میداد و میخندید، صدای جونگ کوک، فکر او را جلب خودش کرد)


اجوما ببخشید-


؛*تعظیم* بله اقا


قَهوَم لطفا


؛(دوباره تعظیم کرد و به سمت اشپزخانه رفت)


-(ات به دوروبرش کمی نگاه کرد و بعد از سر جایش بلند شدُ به جمع نگاه کرد)
ببخشید، الان زودی میام.
(به سمت اشپزخانه رفت... حالا که از جمع دور شده بود:)
اجوما؟


؛(برگشت و تعظیم کرد)


-*لبخند* شما برو به کارت برس


؛(دوباره تعظیم کرد و مسیرش را به سمت دیگر عوض کردُ رفت)


-(وارد اشپزخانه شد و چیزی نگذشت که با دیدن او، همه ی خدمتکار ها تعظیم کردند؛ یونا در انجا بود و ات این را از قبل میدانست)


×(با دیدن ات لبخند چندش دفعه ی قبلی را زد و رویش را به سمت یکی از خدمتکار ها برگرداند )
یه قهوه درس کن برام-


؟ (خدمتکار سرش را خم کرد و به سمت قهوه ساز رفت)


-برای اقا یه قهوه کم شکر درس کن عزیزم.


؟(سریع به نشانه ی تایید تعظیم کرد و کاری که ات سپرد را در اولویت انجام قرار داد)


-(دستش را روی شانه ی خدمتکار گذاشت)
اینجا خدمتکار به خدمتکار دستور نمیده؛
(به یونا نگاه کرد...کمی‌بعد دوباره نگاهش را به ان خدمتکار داد)
نیازی نیست به دستور کسی جز اقا و خانم بزرگ گوش کنی.


×(به ات خیره شد...فکرش را هم نمیکرد منظور ات از "خدمتکار" خودش بوده باشد)


-(دوباره به یونا نگاه کرد)
در ضمن، خدمتکار باید لباس مخصوص خودشو داشته باشه،
(سرش را به سمت یکی دیگر از خدمتکار ها برگرداند و با لبخندُ اعتماد به نفس تمام لب زد:)
لطفا به ایشون یه یونیفرم بده و به بقیه خدمتکارا معرفیش کن.


؟ چشم خانم ات-


- خانم ات نه. خانم بزرگ عزیزم


؟ چشم خانم بزرگ
(تعظیم کرد و برای اوردن لباس، از اشپز خانه خارج شد)


×(با خارج شدن اخرین خدمتکار، به ات خیره شد)
خدمتکار؟...چی چی میگی واس خودت هرز-


-(سیلی محکم به صورت یونا زد)


×(چشمانش گشاد شد؛ سرش را ارام به سمت ات برگرداند و با همان چشمانی که حالا از شدت محکم بودن سیلی، پر شده بودند، به او خیره شد)


-(به یونا نگاه کرد؛ نگاهش سردی خاصی داشت)
مگه پول نمیخواسی؟
کار کن حقوقتو اخر ماه بهت میدم.
(بدون هیچ حرف اضافی ای،به سمت خروجی اشپزخانه گام برداشت...قبل از اینکه از چهارچوب در اشپزخانه خارج شود، جیمین وارد شد)


÷(وقتی چشمش به ات افتاد، پوزخند خیلی ناواضحی روی لب هایش داشت. سرش را به ارامی تکان داد و از کنار ات گذشت)


-جیمین.


÷(به ارامی برگشت و به ات نگاه کرد)


-(بدون برگشتن به سمت او، لب زد)
ماشینو حاضر کن میخوام برم بیرون با ساراُ مونا.


÷(به ات خیره ماند. در ان لحظه نمیدانست همچنان لبخندش را حفظ کند یا ان را محو کند)


-(رویش‌ را برگرداند به او نگاه کرد)
شنیدی؟ الان باید بگی "چشم خانم بزرگ".


÷خانم بزرگ؟(سرش را برگرداند و به یونا که قرمزی سیلی ای که ات دم گوشش زده بود، روی صورتش پدیدار بود، نگاه کرد. و بعد دوباره به ات خیره شد...حالا دیگر رنگی از لبخند روی صورتش نمانده بود)


×(با چشمان قرمز و حرصی و دستی که روی محل سیلی بود، به جیمین نگاه کرد و نگاهش را دوباره به ات داد)


-اره خانم بزرگ؛
(به ساعتش نگاه کرد)
فقط سریع باشه که به خریدمون برسیم.
(برگشت و از اشپزخانه بیرون امد)




لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۲۵)

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط