Beautiful vampire ♥️🍷
Beautiful vampire ♥️🍷
🧛Chapter2
آنچه گذشت
-خواهش ميكنم سر اين موضوع باهام شوخى نكن و بكَوكه واقعيه +كوك كاملا واقعيه
_يعنى من دارم بابا ميشم؟
+اره دارى باباميشى...
part 8
ات ویو
بعد از شنیدن جمله من اشک تو چشم های جمع شد
کوک آرزوی پدر شدن داشت و مطمئن بودم الان خیلی خوشحاله
اون شب رو به بهترین شکل ممکن گذروندیم ولی بعد از چند روز
حالم نسبت به روز اولی که فهمیدم باردارم خیلی بد شده بود
حالم هر روز بد تر میشد
اون جنین قدرت زیادی داشت و تقریبا داشت روز به روز ضعیف ترم میکرد
(دوستان پدر کوک جراحه)
پیش پدر کوک رفتیم
وقتی به خونه اونا رسیدیم اول کوک وارد شد و منم پشتش قایم کرد
پدر:عو کوک خوشحالم میبینمت ات کجاست؟
_پدر باید حرف بزنیم
پدر:کوک اتفاقی افتاده؟
از جلوی من کنار رفت و شکم ورم کرده ام رو به پدر نشون داد
مات و مبهم به شکمم خیره شده بود
_اون بارداره پدر
پدر: دنبالم بیاید
با هم به سمت اتاق معاینه رفتیم که مادر و یونگ هی و وون هی هم دنبالمون اومدن
پدر کوک شروع به معاینه کرد
پدر:اون خیلی قویه مخصوصا برای بدن لاغر و بی جونی مثل ات
کوک اون شباهت زیادی از نظر فیزیکی به تو داره اون کاملا خون اشامه تا یه انسان برای همین برای بدن ات قدرت منده
_خب باید چیکار کنیم پدر؟
پدر:باید خون بدنش تامین بشه هر جوری که شده
_پدر اون چیز رو متوقف کن
+یا(بلند)
+اون چیز نه کوک بچه …….اون فقط یه بچه کوچیکه ….من میتوانم از پسش بر بیام(نقطه چین ها نشونه مکثه)
پدر:اون بچه غیر قابل توقفه چون هیچ سوزنی به کیسه جنین نفوذ نمیکنه فقط میتونم بگم اون خیلی قویه و رشد سریعی داره
مادر: در چه حدی قوی و سریعه؟
پدر:در حدی که امکان داره توی ماه سوم بارداریش بچه کاملا توی شکمش تشکیل شده باشه و به دنیا بیاد
_پدر جلوش رو بگیر نمیتو……
+نه…. من دباره اون بچه تصمیم میگیرم نه تو
_اما…
+کوک …. لطفا
کوک به همه دویتامون برای متقاعد کردن من زنگ زد که بیان و پدر کوک جلوشون دوباره همه چیز هایی که بهمون گفته بود رو گفت که همه شروع به اعتراض کردن
پدر: ات لطفا حرف گوش کن …. من نمیتونم ذره ذره اب شدنت رو با چشم های خودم ببینم و کاری نکنم
مادر: عزیزم یه کاری بکن
میونگ: اقای جئون لطفا…. ات کله شق بازی رو بذار کنار
جهیوپ: اقای جئون اون بچه رو از بین ببر هر طور که شده ….. اون داره ات رو نابود میکنه
+ بسه…. اون بچه منه داره تو بدن من رشد میکنه پس خودم درباره نگه داشتن یا نگه نداشتنش تصمیم میگیرم نه شما
پدر: اما…
+پدر لطفا…ممکن چیزی بگم از دستم ناراحت شید …. لطفا تحت فشارم نذارید
_جیهوپ باید صحبت کنیم
جیهوپ: باشه
کوک ویو
جیهوپ نزدیک ترین ادم به ات بود
اون ها از دوران بچگی باهم دوست بودن
میدونستم اون از من خوشش نمیاد ولی بخاطر ات هر کاری میکنه پس شاید اون بتونه ات رو به سقت بچه راضی کنه
جیهوپ: همه اینا تقصیر توعه….از اول نباید باهاش ازدواج میکردی که این اتفاق بیوفته همیشه میدوستم یه بلایی سرش میاری
_اون میخواد تبدیل بشه و…….
🧛Chapter2
آنچه گذشت
-خواهش ميكنم سر اين موضوع باهام شوخى نكن و بكَوكه واقعيه +كوك كاملا واقعيه
_يعنى من دارم بابا ميشم؟
+اره دارى باباميشى...
part 8
ات ویو
بعد از شنیدن جمله من اشک تو چشم های جمع شد
کوک آرزوی پدر شدن داشت و مطمئن بودم الان خیلی خوشحاله
اون شب رو به بهترین شکل ممکن گذروندیم ولی بعد از چند روز
حالم نسبت به روز اولی که فهمیدم باردارم خیلی بد شده بود
حالم هر روز بد تر میشد
اون جنین قدرت زیادی داشت و تقریبا داشت روز به روز ضعیف ترم میکرد
(دوستان پدر کوک جراحه)
پیش پدر کوک رفتیم
وقتی به خونه اونا رسیدیم اول کوک وارد شد و منم پشتش قایم کرد
پدر:عو کوک خوشحالم میبینمت ات کجاست؟
_پدر باید حرف بزنیم
پدر:کوک اتفاقی افتاده؟
از جلوی من کنار رفت و شکم ورم کرده ام رو به پدر نشون داد
مات و مبهم به شکمم خیره شده بود
_اون بارداره پدر
پدر: دنبالم بیاید
با هم به سمت اتاق معاینه رفتیم که مادر و یونگ هی و وون هی هم دنبالمون اومدن
پدر کوک شروع به معاینه کرد
پدر:اون خیلی قویه مخصوصا برای بدن لاغر و بی جونی مثل ات
کوک اون شباهت زیادی از نظر فیزیکی به تو داره اون کاملا خون اشامه تا یه انسان برای همین برای بدن ات قدرت منده
_خب باید چیکار کنیم پدر؟
پدر:باید خون بدنش تامین بشه هر جوری که شده
_پدر اون چیز رو متوقف کن
+یا(بلند)
+اون چیز نه کوک بچه …….اون فقط یه بچه کوچیکه ….من میتوانم از پسش بر بیام(نقطه چین ها نشونه مکثه)
پدر:اون بچه غیر قابل توقفه چون هیچ سوزنی به کیسه جنین نفوذ نمیکنه فقط میتونم بگم اون خیلی قویه و رشد سریعی داره
مادر: در چه حدی قوی و سریعه؟
پدر:در حدی که امکان داره توی ماه سوم بارداریش بچه کاملا توی شکمش تشکیل شده باشه و به دنیا بیاد
_پدر جلوش رو بگیر نمیتو……
+نه…. من دباره اون بچه تصمیم میگیرم نه تو
_اما…
+کوک …. لطفا
کوک به همه دویتامون برای متقاعد کردن من زنگ زد که بیان و پدر کوک جلوشون دوباره همه چیز هایی که بهمون گفته بود رو گفت که همه شروع به اعتراض کردن
پدر: ات لطفا حرف گوش کن …. من نمیتونم ذره ذره اب شدنت رو با چشم های خودم ببینم و کاری نکنم
مادر: عزیزم یه کاری بکن
میونگ: اقای جئون لطفا…. ات کله شق بازی رو بذار کنار
جهیوپ: اقای جئون اون بچه رو از بین ببر هر طور که شده ….. اون داره ات رو نابود میکنه
+ بسه…. اون بچه منه داره تو بدن من رشد میکنه پس خودم درباره نگه داشتن یا نگه نداشتنش تصمیم میگیرم نه شما
پدر: اما…
+پدر لطفا…ممکن چیزی بگم از دستم ناراحت شید …. لطفا تحت فشارم نذارید
_جیهوپ باید صحبت کنیم
جیهوپ: باشه
کوک ویو
جیهوپ نزدیک ترین ادم به ات بود
اون ها از دوران بچگی باهم دوست بودن
میدونستم اون از من خوشش نمیاد ولی بخاطر ات هر کاری میکنه پس شاید اون بتونه ات رو به سقت بچه راضی کنه
جیهوپ: همه اینا تقصیر توعه….از اول نباید باهاش ازدواج میکردی که این اتفاق بیوفته همیشه میدوستم یه بلایی سرش میاری
_اون میخواد تبدیل بشه و…….
- ۳.۱k
- ۳۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط