Part7
#part7
#بال_های_امگا
ولی یهو گوشیم زنگ خود و مثل جن زده ها پاشدم(😅🤣)گوشیمو نگاه کردم دیدم هانه....برداشتم و با صدای خواب الود گفتم:الو
هان:پسر کجاییی؟؟
تازه یادم افتاد که جلوی دانشگاه قرار گذاشتیم همو توی کتابخونه ببینیم سریع گفتم:دارم میام و قطع کردم پاشدم لباسامو با ی ست اسپورت عوض کردم و زدم بیرون از خونه که....دیدم در اتاق هیون و خواهرم بازه و دارن همو میبوسن.....قلبم شکست خودم به خوبی صدای شکستنشو شنیدم و یک تیله لجباز اشک روی گونه هام جاری شد بدون توجه زدم بیرون و گریه کنان مسیر خونه تا کتابخونه رو طی کردم وقتی رسیدم اشکامو پاک کردم و ی لبخند ساختگی جایگذینش کردم و وارد کتابخونه شدم بچه ها دور ی میز گرد نشسته بودن و داشتن میخندیدن با دیدنشون ی لبخند واقعی روی لبام نقش بست رفتم جلو و گفتم:سلامممم
همشون برگشتم و گفتن:سلام کجا بودی؟؟
نشستم و گفتم هیچی توی راه
هان:اره جون خودت
ی دروغ از خودم ساختم و
گفتم:به خدا تصادف شده بود
چان:چیزیت نشده که؟؟
لیکس:نه من خوبم
جونگین :خب خب بچه های درس خوان بریم سراغ درسسس
لینو:هییی خدا من نمیخوامم
چان:بشین بابا درستونو بخونین
بعد مشغول درس شدیم وسطش میگفتیم و میخندیدم اون روز خیلی خوش گذشت بعد از هم خداحافظی کردیم و من راهی خونه شدم توی راه یکم خوراکی خریدم وارد خونه شدم که صدای دعوا به گوشم رسید دویدم سمت حال خونه و با چیزی که دیدم خشکم زد .....
#بال_های_امگا
ولی یهو گوشیم زنگ خود و مثل جن زده ها پاشدم(😅🤣)گوشیمو نگاه کردم دیدم هانه....برداشتم و با صدای خواب الود گفتم:الو
هان:پسر کجاییی؟؟
تازه یادم افتاد که جلوی دانشگاه قرار گذاشتیم همو توی کتابخونه ببینیم سریع گفتم:دارم میام و قطع کردم پاشدم لباسامو با ی ست اسپورت عوض کردم و زدم بیرون از خونه که....دیدم در اتاق هیون و خواهرم بازه و دارن همو میبوسن.....قلبم شکست خودم به خوبی صدای شکستنشو شنیدم و یک تیله لجباز اشک روی گونه هام جاری شد بدون توجه زدم بیرون و گریه کنان مسیر خونه تا کتابخونه رو طی کردم وقتی رسیدم اشکامو پاک کردم و ی لبخند ساختگی جایگذینش کردم و وارد کتابخونه شدم بچه ها دور ی میز گرد نشسته بودن و داشتن میخندیدن با دیدنشون ی لبخند واقعی روی لبام نقش بست رفتم جلو و گفتم:سلامممم
همشون برگشتم و گفتن:سلام کجا بودی؟؟
نشستم و گفتم هیچی توی راه
هان:اره جون خودت
ی دروغ از خودم ساختم و
گفتم:به خدا تصادف شده بود
چان:چیزیت نشده که؟؟
لیکس:نه من خوبم
جونگین :خب خب بچه های درس خوان بریم سراغ درسسس
لینو:هییی خدا من نمیخوامم
چان:بشین بابا درستونو بخونین
بعد مشغول درس شدیم وسطش میگفتیم و میخندیدم اون روز خیلی خوش گذشت بعد از هم خداحافظی کردیم و من راهی خونه شدم توی راه یکم خوراکی خریدم وارد خونه شدم که صدای دعوا به گوشم رسید دویدم سمت حال خونه و با چیزی که دیدم خشکم زد .....
- ۲.۸k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط