{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 8

#part8
#بال_های_امگا
با چیزی که دیدم خشکم زد هیون و بابا داشتن با هم دعوا میکردن برای چی؟؟
اجوما اومد کنارم و با مهربونی که معلوم بود خودشو نگه داشته تا گریه نکنه گفت:پسرم....بهتره بری توی اتاقت
منم متعجب نگاهش کردم لبامو از هم فاصله دادم تا چیزی که ذهنمو درگیر کرده بپرسم ولی با شکستن لیوان چشمام رو از صورت اجوما گرفتم و به لیوان شکسته روی زمین خیره شدم با ایستادن بابا جلوم به خودم اومدم ی سه قدم عقب رفتم که ارنجم رو محکم گرفت و منو به سمت اتاقم برد توی راه التماس کردم که ولم کنه ولی مگه ول میکرد در اتاقمو باز کرد و منو پرت کرد داخل منم محکم خودم به تخت و اخ ریزی زیر ل/ب گفتم وقتی سرمو بالا گرفتم دیدم بابا در اتاقو بست و کمر بندشو باز کرد و دور دستش پیچید با ترس لب زدم:پ...پدر...ل..لطفا ن...نه
ولی با لمس کردن چرم کمربند با بدنم و سوزش عمیقی و دردش لب/مو گاز گرفتم و فقط تونستم اجازه بدم اشکام بی سر و صدا بریزه با اخرین ضربه ای که پدر بهم زد چشمام تار شد و سیاهی مطلق.....

-----------------------------------
سلام بر شما خوشگلا اینم پارت جدید8یادم رفته بود و عکس ببخشید فرق داره عکسو دستم خورده پاک شده ببخشید
دیدگاه ها (۴)

سلاااممم

Part9

Part7

part 10عشق پنهان اشکام خود به خود میریختن دلم میلرزید رفتم ت...

ده سال بعد ... پسر: بابا چی شد مامان رو گرفتی؟پدر: تو تجمعات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط