{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part9

#part9
#بال_های_امگا
ویو راوی~~~
صبح با برخود نور از لابه لای پرده؛ پسرک چشمانش را به زور و با درد باز کرد و به دیوار سفید بالای سرش خیره شد بدنش از درد ضربان داشت و کوفته شده بود قطره اشک بی صدایی از چشمان پسرک سرازیر شد و او در خودش جمع شد و اشک هایش شروع به ریختن کرد پسرک بیچاره کسی را نداشت تا اشک هایش را پاک کند پس به بالش خود پناه برده بود بعد از اینکه اشکانش ریختند و خالی شد با درد و تقلا از روی تخت بلند شد و سمت سرویس رفت و کارهای لازم را انجام داد ولی وقتی داشت صورتش را میشست با صورت بی روح و سفید مانند گچ روبه رو شد ناخواسته قطره اشکی دوباره از چشمانش ریخت ولی زود پاکش کرد چون نمیخواست دیگر ضعیف باشد پسرک درس گرفته بود و نمیخواست کم بیاورد دیگر نه!!!!!
پسرک لباس های سیاه همیشگی اش را پوشید و از خانه اش زد بیرون و راهی دانشگاه شد .
-----------------------------------
دیدگاه ها (۶)

Part 8

سلاااممم

Part7

Part6

آروم دستش را بر روی صورت مضطرب پسرک گذاشت و او را آرام مجبور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط