پارت
پارت ۳۸
و اسلحه رو بدون هیچ حرف دیگه ای بهم داد
پشت یکی از ستون هایی که اونجا بود قایم شدیم
صدای پا هی بهمون نزدیک تر میشد نگاهی انداختم که دیدم لاراست
ای عوضی پس نقشمون رو فهمیده
داشت هی بهمون نزدیک تر میشد که یهو نقشه ای به سرم زد
وقتی لارا از کنار ستونی که من پشتش قایم شده بودم رد شد سریع از پشت گرفتنش و اسلحه رو گذاشتم روی سرش
جیغی زد و من مطمئنم شدم که حتما صداش به بقیه هم رسیده
حتی جیغشم حالم رو بهم میزنه
بلا فاصله صدای زیر اندازی قطع شد
به مردی که کنارم ایستاده بود با سرم بهش علامت دادم که باهام بیاد و به سمت پله ها حرکت کردیم
به پله اپل که رسیدیم نگاه همه رو ما قفل شد
افراد لارا اسلحه هاشون رو رو به من گرفته بود داد زدم
ته:برید کنار وگرنه میکشمش
اون ها نگاهی به هم انداختن و کنار کشیدن منم وقتی مطمئن شدم که کسی نمیخواد بهمون تیر اندازی کنه از پله ها اومدم پایین
اقای مین و بقیه داشتن با تعجب نگا همون میکردن بهشون لبخنده کوچیکی زدم و گفتم
ته:بیاین بریم
و اون ها هم همراهم اومدن
از عمارت خارج شدیم ولی هنوز اسلحه رو روی سر لارا گذاشته بودم تا بقیه سوار ماشین شن وقتی دیدم بقیه سوار شدن میخواستم لارا رو ول کنم ولی با حرفی که زد چشمام از تعجب باز موند
لارا:عزیزم فکر کردی من میزارم بری! شاید بتونی اون پسر رو ببری ولی خودت باید پیش من بمونی
و همون لحظه فرو رفتن شیع تیزی رو به داخل پهلوم حس کردم
لارا: ببخشید عزیزم ولی باید این کار رو میکردم
و از درد به روی زمین افتادم
ته:ع...عوضی
دیدم داره با یک لبخند چندش نگاهم میکنه
میخواست نزدیکم شه که گفتم
ته:برو.....به درک
و همون لحظه...............
و اسلحه رو بدون هیچ حرف دیگه ای بهم داد
پشت یکی از ستون هایی که اونجا بود قایم شدیم
صدای پا هی بهمون نزدیک تر میشد نگاهی انداختم که دیدم لاراست
ای عوضی پس نقشمون رو فهمیده
داشت هی بهمون نزدیک تر میشد که یهو نقشه ای به سرم زد
وقتی لارا از کنار ستونی که من پشتش قایم شده بودم رد شد سریع از پشت گرفتنش و اسلحه رو گذاشتم روی سرش
جیغی زد و من مطمئنم شدم که حتما صداش به بقیه هم رسیده
حتی جیغشم حالم رو بهم میزنه
بلا فاصله صدای زیر اندازی قطع شد
به مردی که کنارم ایستاده بود با سرم بهش علامت دادم که باهام بیاد و به سمت پله ها حرکت کردیم
به پله اپل که رسیدیم نگاه همه رو ما قفل شد
افراد لارا اسلحه هاشون رو رو به من گرفته بود داد زدم
ته:برید کنار وگرنه میکشمش
اون ها نگاهی به هم انداختن و کنار کشیدن منم وقتی مطمئن شدم که کسی نمیخواد بهمون تیر اندازی کنه از پله ها اومدم پایین
اقای مین و بقیه داشتن با تعجب نگا همون میکردن بهشون لبخنده کوچیکی زدم و گفتم
ته:بیاین بریم
و اون ها هم همراهم اومدن
از عمارت خارج شدیم ولی هنوز اسلحه رو روی سر لارا گذاشته بودم تا بقیه سوار ماشین شن وقتی دیدم بقیه سوار شدن میخواستم لارا رو ول کنم ولی با حرفی که زد چشمام از تعجب باز موند
لارا:عزیزم فکر کردی من میزارم بری! شاید بتونی اون پسر رو ببری ولی خودت باید پیش من بمونی
و همون لحظه فرو رفتن شیع تیزی رو به داخل پهلوم حس کردم
لارا: ببخشید عزیزم ولی باید این کار رو میکردم
و از درد به روی زمین افتادم
ته:ع...عوضی
دیدم داره با یک لبخند چندش نگاهم میکنه
میخواست نزدیکم شه که گفتم
ته:برو.....به درک
و همون لحظه...............
- ۱.۴k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط