در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
ادامه پارت اول : غریبه ای آشنا
هوا از باران سنگین بود - قطرات درشت باران به پنجرهها چسبیده بودند، در شکافهای ناهموار پیادهرو جمع میشدند و همه چیز را خفه میکردند، جز زمزمهی آرام زندگی که بیوقفه در کونوهای مدرن میپیچید.
آن روستای قدیمی مدتها پیش به شهری تمامعیار تبدیل شده بود: قطارهای سریعالسیر از میان تونلهای باریک عبور میکردند، تابلوهای نئون در کنار زیارتگاهها سوسو میزدند، کافیشاپها بین آزمایشگاههای فناوری و گاریهای رامن قرار داشتند.
اوبیتو در حالی که دستهایش را در جیبهای کتش فرو کرده بود، کلاهش را تا نیمه بالا کشیده بود و نیمی از دنیا را تماشا میکرد، راه میرفت. موهایش را حالا قهوهای تیرهتر، تقریباً مشکی، رنگ کرده بود و جای زخم روی صورتش محو شده بود، اما وجود داشت - چیزی که به ندرت به خاطر میآورد که از آن خجالت بکشد. تلفنش جایی در کوله پشتیاش زنگ میزد، اما آن را چک نمیکرد. هیچ جای فوری برای رفتن وجود نداشت. کسی منتظر نبود. فقط یک بعدازظهر دیگر بین کارهای آزاد و دیوارهای آپارتمان که وقتی تنها بود، خیلی زیاد صدا میدادند.
او ابتدا متوجه مردی که در آن سوی خیابان بود، نشد.
نه تا زمانی که جمعیت به اندازه کافی از هم جدا شدند.
موهای نقرهای-سفید - پفدار، مقاوم در برابر رطوبت. قامتی لاغر که در یک کت پشمی تیره با یقهی بلند پیچیده شده بود. صورتش تا حدی توسط یک ماسک مشکی براق پوشانده شده بود، اما اجزای نمایان آن چشمگیر بودند. خط فک تیز از نیمرخ قابل مشاهده بود. مژههای بلند. چشمان خاکستری - ملایم، به رنگ طوفان، انگار فراموش کرده بودند که چگونه از هر چیزی شگفتزده شوند.
به جز، شاید، برای این.
چون به محض اینکه نگاهشان از آن طرف تقاطع به هم افتاد... زمان متوقف شد.
فقط برای یه تپش قلب.
اوبیتو پلک زد، نفسش بند آمده بود. چیزی در آن چشمها بود. نه تشخیص - او نمیتوانست آنقدرها هم خیالپرداز باشد - بلکه چیزی برقآسا. مثل سکوت قبل از طوفان. آن حس وهمآور و عمیق که کاملاً بیمعنی بود.
مرد دیگر هم یخ زده بود.
حالت چهرهاش تغییری نکرد، اما حالت بدنش مثل کسی که دارد با یک روح روبرو میشود، ثابت ماند. بله، در نگاهش کنجکاوی بود - اما چیزی ملایمتر هم در زیر آن بود. کششی که هیچکدام نمیتوانستند نامش را ببرند. نخی که مثل سرنوشتی که دوباره تلاش میکند، بینشان گیر کرده بود.
چراغ راهنمای مسیر سبز چشمکزن شد.
کسی از کنار شانهی اوبیتو رد شد و آن لحظه را در هم شکست. او اول نگاهش را برگرداند، سینهاش به شکلی که نمیتوانست توضیح دهد، منقبض شده بود.
وقتی به عقب نگاه کرد، مرد مو نقرهای از وسط خیابان گذشته بود و در میان چترها و مسافران ناپدید میشد.
اما نه قبل از اینکه او هم نگاهی به عقب بیندازد.
فقط برای یک ثانیه.
کافی بود.
مسئله این بود که—اوبیتو معمولاً به آدمها توجهی نمیکرد. او از آن تیپ آدمهایی نبود که غریبهها را در قطار رمانتیک جلوه دهد یا برای مشتریان دائمی کتابفروشیها داستانهای پشت پرده بسازد. او عملگرا، متواضع و ساکت بود.
اما چیزی در مورد آن مرد مثل دود به او چسبیده بود.
چشمها. موهای نقرهای. آن ماسک لعنتی که نیمی از صورتش را پوشانده بود، انگار دنیا لیاقت دیدن بقیهاش را نداشت. و با این حال... آن نگاه اجمالی به خط فک تیز، همراه با چنان چشمان گیرایی، قدیمیترین نوع کنجکاوی را برمیانگیزد.
اگر نیمه بالایی بدنش اینقدر زیباست، بقیه بدنش باید چه شکلی باشد؟
اوبیتو این فکر را از سر بیرون کرد و به داخل یک فروشگاه رفاه رفت تا منتظر باران بماند. در به صدا درآمد و نور همه چیز را بیش از حد روشن و تیز نشان میداد. او یک قهوه کنسروی که نمیخواست خرید و در حالی که فکر موهای نقرهای در ذهنش میچرخید، با حالتی خالی به ردیفهای چیپس خیره شد.
آن شب، او در رختخواب بیدار دراز کشیده بود، یک دستش را پشت سرش گذاشته بود و به سقف خیره شده بود. ساکت بود - خیلی ساکت. آپارتمانش همیشه بعد از غروب آفتاب بیروح به نظر میرسید. انگار متعلق به کس دیگری بود. گیاهانش نیمهخشک شده بودند. دو هفته بود که لباسهایش را شسته بود. میز قهوهخوری هنوز ترکهایی داشت که ماه گذشته در کابوسی که به خاطر نمیآورد، به آن لگد زده بود.
اما آن صورت - آن چشمها - تا خواب او را دنبال میکردند. نه به خاطر اینکه عجیب بود. بلکه به این دلیل که انگار چیزی را مدتها پیش از دست داده بود و فراموش کرده بود که دلتنگش شود.
جایی، در اعماق ذهنش، زمزمهای به گوش میرسید:
دوباره پیدام کن.
و شاید، فقط شاید—
او قبلاً...
ادامه پارت اول : غریبه ای آشنا
هوا از باران سنگین بود - قطرات درشت باران به پنجرهها چسبیده بودند، در شکافهای ناهموار پیادهرو جمع میشدند و همه چیز را خفه میکردند، جز زمزمهی آرام زندگی که بیوقفه در کونوهای مدرن میپیچید.
آن روستای قدیمی مدتها پیش به شهری تمامعیار تبدیل شده بود: قطارهای سریعالسیر از میان تونلهای باریک عبور میکردند، تابلوهای نئون در کنار زیارتگاهها سوسو میزدند، کافیشاپها بین آزمایشگاههای فناوری و گاریهای رامن قرار داشتند.
اوبیتو در حالی که دستهایش را در جیبهای کتش فرو کرده بود، کلاهش را تا نیمه بالا کشیده بود و نیمی از دنیا را تماشا میکرد، راه میرفت. موهایش را حالا قهوهای تیرهتر، تقریباً مشکی، رنگ کرده بود و جای زخم روی صورتش محو شده بود، اما وجود داشت - چیزی که به ندرت به خاطر میآورد که از آن خجالت بکشد. تلفنش جایی در کوله پشتیاش زنگ میزد، اما آن را چک نمیکرد. هیچ جای فوری برای رفتن وجود نداشت. کسی منتظر نبود. فقط یک بعدازظهر دیگر بین کارهای آزاد و دیوارهای آپارتمان که وقتی تنها بود، خیلی زیاد صدا میدادند.
او ابتدا متوجه مردی که در آن سوی خیابان بود، نشد.
نه تا زمانی که جمعیت به اندازه کافی از هم جدا شدند.
موهای نقرهای-سفید - پفدار، مقاوم در برابر رطوبت. قامتی لاغر که در یک کت پشمی تیره با یقهی بلند پیچیده شده بود. صورتش تا حدی توسط یک ماسک مشکی براق پوشانده شده بود، اما اجزای نمایان آن چشمگیر بودند. خط فک تیز از نیمرخ قابل مشاهده بود. مژههای بلند. چشمان خاکستری - ملایم، به رنگ طوفان، انگار فراموش کرده بودند که چگونه از هر چیزی شگفتزده شوند.
به جز، شاید، برای این.
چون به محض اینکه نگاهشان از آن طرف تقاطع به هم افتاد... زمان متوقف شد.
فقط برای یه تپش قلب.
اوبیتو پلک زد، نفسش بند آمده بود. چیزی در آن چشمها بود. نه تشخیص - او نمیتوانست آنقدرها هم خیالپرداز باشد - بلکه چیزی برقآسا. مثل سکوت قبل از طوفان. آن حس وهمآور و عمیق که کاملاً بیمعنی بود.
مرد دیگر هم یخ زده بود.
حالت چهرهاش تغییری نکرد، اما حالت بدنش مثل کسی که دارد با یک روح روبرو میشود، ثابت ماند. بله، در نگاهش کنجکاوی بود - اما چیزی ملایمتر هم در زیر آن بود. کششی که هیچکدام نمیتوانستند نامش را ببرند. نخی که مثل سرنوشتی که دوباره تلاش میکند، بینشان گیر کرده بود.
چراغ راهنمای مسیر سبز چشمکزن شد.
کسی از کنار شانهی اوبیتو رد شد و آن لحظه را در هم شکست. او اول نگاهش را برگرداند، سینهاش به شکلی که نمیتوانست توضیح دهد، منقبض شده بود.
وقتی به عقب نگاه کرد، مرد مو نقرهای از وسط خیابان گذشته بود و در میان چترها و مسافران ناپدید میشد.
اما نه قبل از اینکه او هم نگاهی به عقب بیندازد.
فقط برای یک ثانیه.
کافی بود.
مسئله این بود که—اوبیتو معمولاً به آدمها توجهی نمیکرد. او از آن تیپ آدمهایی نبود که غریبهها را در قطار رمانتیک جلوه دهد یا برای مشتریان دائمی کتابفروشیها داستانهای پشت پرده بسازد. او عملگرا، متواضع و ساکت بود.
اما چیزی در مورد آن مرد مثل دود به او چسبیده بود.
چشمها. موهای نقرهای. آن ماسک لعنتی که نیمی از صورتش را پوشانده بود، انگار دنیا لیاقت دیدن بقیهاش را نداشت. و با این حال... آن نگاه اجمالی به خط فک تیز، همراه با چنان چشمان گیرایی، قدیمیترین نوع کنجکاوی را برمیانگیزد.
اگر نیمه بالایی بدنش اینقدر زیباست، بقیه بدنش باید چه شکلی باشد؟
اوبیتو این فکر را از سر بیرون کرد و به داخل یک فروشگاه رفاه رفت تا منتظر باران بماند. در به صدا درآمد و نور همه چیز را بیش از حد روشن و تیز نشان میداد. او یک قهوه کنسروی که نمیخواست خرید و در حالی که فکر موهای نقرهای در ذهنش میچرخید، با حالتی خالی به ردیفهای چیپس خیره شد.
آن شب، او در رختخواب بیدار دراز کشیده بود، یک دستش را پشت سرش گذاشته بود و به سقف خیره شده بود. ساکت بود - خیلی ساکت. آپارتمانش همیشه بعد از غروب آفتاب بیروح به نظر میرسید. انگار متعلق به کس دیگری بود. گیاهانش نیمهخشک شده بودند. دو هفته بود که لباسهایش را شسته بود. میز قهوهخوری هنوز ترکهایی داشت که ماه گذشته در کابوسی که به خاطر نمیآورد، به آن لگد زده بود.
اما آن صورت - آن چشمها - تا خواب او را دنبال میکردند. نه به خاطر اینکه عجیب بود. بلکه به این دلیل که انگار چیزی را مدتها پیش از دست داده بود و فراموش کرده بود که دلتنگش شود.
جایی، در اعماق ذهنش، زمزمهای به گوش میرسید:
دوباره پیدام کن.
و شاید، فقط شاید—
او قبلاً...
- ۲۹۱
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط