{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

پارت دوم : صفحات

باران به ریتم ملایم تبدیل شده بود و مانند سکوت یک راز زمزمه شده، پیاده‌روها را می‌پوشاند. بیرون، خیابان‌های بلوک آرام مرکز شهر، لغزنده و درخشان بودند و نور چراغ‌های شهر مانند صورت‌های فلکی ذوب شده در گودال‌های آب منعکس می‌شد. باد آرام گرفته بود و حالا فقط صدای چکه‌های ریتمیک آب از لبه بام ساختمان‌ها در زیر سکوت آسمان ابری به گوش می‌رسید.
 
کتاب فروشی کافه دار ، مثل فانوس دریایی خاکستری، گوشه خیابان بود، لبه‌های پنجره‌هایش کمی بخار گرفته بود، نور طلایی چراغ‌ها از میانشان می‌گذشت و مثل عسل ریخته شده روی خیابان جمع می‌شد. از آن نوع مکان‌هایی بود که مردم صد بار از کنارش رد می‌شدند و فقط وقتی به پناهگاه نیاز داشتند، واردش می‌شدند. یا سرنوشت. یا هر دو.
 
اوبیتو معمولاً روزهای هفته به اینجا نمی‌آمد. در واقع، او از پاییز گذشته، زمانی که برگ‌ها قرمز و نارنجی سوخته بودند و هوا بوی دود و دارچین می‌داد، پایش را داخل کتاب فروشی نگذاشته بود. اما امروز صدای آرام دنده‌هایش - همان که گاهی در باران بلندتر زمزمه می‌کرد - او را بدون اجازه یا توضیح به اینجا کشانده بود.
 
او در را با صدای جیرجیر آرامی هل داد و باز کرد، زنگوله برنجی قدیمی بالای آن یک بار، واضح و روشن، به صدا درآمد.
 
گرما فوراً او را در آغوش گرفت.
 
هوا آکنده از بوی کاغذ کهنه، پاک‌کننده‌ای با رایحه اسطوخودوس و چیزی شیرین و ملایم بود - شاید کسی یک فنجان چای را پشت پیشخوان جا گذاشته بود. صندلی‌های راحتی فرسوده در گوشه و کنار چیده شده بودند و روی هر کدام پتوهای ناهماهنگ و کوسن‌های نخ‌نما قرار داشت. قفسه‌ها تا سقف امتداد داشتند و پر از همه چیز بودند، از کتاب‌های پرفروش براق گرفته تا گنجینه‌های شل و ول و فرسوده، و هر کتاب در سکوتی آرام و دلنشین فرو رفته بود.
 
فقط چند نفر دیگر داخل بودند - یک زن مسن‌تر که روی یک صندلی سبز مخمل خوابانده شده بود، یک نوجوان که با چشمانی تنگ به یک کتاب مانگا با هدفون نگاه می‌کرد، و شخصی که پشت صندوق بود و تا نیمه‌های بافتن یک شال کج و معوج را نگاه می‌کرد.
 
اوبیتو گذاشت در با صدای آرامی پشت سرش بسته شود و نفس عمیقی کشید.
 
همچنان که بیشتر قدم می‌زد، و چکمه‌هایش آرام روی کف چوبی قدم می‌زدند، تنش شانه‌هایش - فقط بخش کوچکی - کاهش یافت. دنیای طوفانی بیرون، در پس شیشه، به صورت آبرنگی از حرکت محو شده بود، حالا دور، بی‌ربط.
 
اولش بی‌هدف راه می‌رفت، می‌گذاشت نوک انگشتانش روی عطف کتاب‌ها بدون ثبت عنوانشان کشیده شود. پاهایش او را به گوشه‌ی پشتی بردند، از کنار خاطرات و اسطوره‌ها گذشتند، بی‌آنکه نگاهی به میز کتاب‌های تازه منتشر شده بیندازد، نگاهی گذرا به آنها انداخت. و بعد او را دید.
 
صحنه‌ی دراماتیکی نبود. مرد نه می‌درخشید، نه سوسو می‌زد و نه در پرتویی از نور آسمانی قرار داشت. او فقط آنجا بود - در بخش رمان‌های عاشقانه، نیمه پنهان پشت ستونی از کتاب‌های انباشته. اما چیزی در مورد سکوت او فوراً توجه اوبیتو را جلب کرد.
 
او قدبلند و لاغر بود، هودی خاکستری تیره‌ای زیر یک کت پشمی مشکی پوشیده بود، آستین‌هایش را آنقدر بالا زده بود که ساعدهای ورزیده و پر از جای زخم‌های کمرنگش نمایان بود. موهای نقره‌ای-سفیدش - آشفته و نرم، انگار تازه از رختخواب بیرون آمده یا بارها دستش را لای موهایش کشیده بود - در نور کهربایی مثل مهتاب کدر می‌درخشید.
 
اما چیزی که اوبیتو را اسیر خود کرده بود، چشمانش بود.
 
خاکستری طوفانی. تیز و آرام. در ابتدا نه روی اوبیتو، بلکه روی کتاب در دستانش متمرکز بود - یک کتاب جیبی قدیمی که لبه‌هایش ساییده شده بود و عطفش از خواندن مجدد ترک خورده بود. او آن را به آرامی در آغوش گرفت، انگار که قیمتی بود. با احترام.
 
اوبیتو قبل از اینکه بتواند خودش را ارزیابی کند، نزدیک‌تر شد، کنجکاوی بر هرگونه زمزمه‌ی خودآگاهی غلبه می‌کرد.
 
با جابه‌جایی مرد، عنوان کتاب نمایان شد: تاکتیک‌های آرایش: جلد هفتم - نسخه کلکسیونی. با طرح جلد قدیمی از ساحلی بادخیز و مردی با شلوار جین خیلی تنگ که به درختی تکیه داده، انگار درخت به او بدهکار است.
 
نفس متعجبی در گلوی اوبیتو حبس شد.
 
قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد، با لحنی که کمی زیادی سرگرم شده بود، پرسید: «واقعاً آن را خواندی؟»
 
مرد سرش را بالا آورد و نگاهشان به هم گره خورد - نگاه‌هایی واضح و مستقیم.
 
هیچ تکانی از شناخت، هیچ نفس نفس زدن یا لکنت زبان وجود نداشت، فقط... سکوت. انگار نخی بین آنها کشیده شده بود.
دیدگاه ها (۰)

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت اول : غریبه ...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )پارت اول : غریبه‌ای آشنا...

پارت ۱۹میناتو سنسه و اوبیتو کمک کردند تا دست و پای رین و کاک...

پارت ۹کاکاشی یک نفس عمیق کشید و سینه اش را داد جلو. سیس آرتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط