در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
پارت اول : غریبهای آشنا
میدان نبرد ساکت شده بود.
نه از آن نوع سکوتی که با صلح همراه بود - بلکه سکوت وهمآوری که پس از ویرانی میآمد. آسمان، بیش از حد آبی، بیپایان بر فراز زمینی جنگزده و پوشیده از خاکستر و خون امتداد داشت. درختان به تکههای کوچک خرد شده بودند. دهانههای آتشفشان مانند زخمهای باز، زمین را لکهدار کرده بودند.
و اوبیتو در میان همه اینها افتاده بود - پاره پاره، شکسته، در حال مرگ.
کاکاشی کنارش بود، یک زانویش در خاک بود و یک دست دستکشپوشش بیفایده روی زخم پهلوی اوبیتو فشار میآورد. هیچ فایدهای نداشت. خون مدتها پیش تمام بدنش را خیس کرده بود و جانش به سرعت داشت از بدنش بیرون میریخت.
اوبیتو در حالی که سعی میکرد پوزخندی بزند که بیشتر شبیه اخم بود، با صدای گرفته گفت: «تو همیشه در کمکهای اولیه افتضاح بودی.»
کاکاشی به او نگاه نکرد. نه فوراً. نگاهش روی زخم قفل شده بود، انگار میتوانست آن را ببندد. انگار تمرکز محض میتوانست مرگ را به چالش بکشد.
کاکاشی با صدایی آرام و شکننده گفت: «حالت خوب میشه. تو بدتر از اینها رو هم پشت سر گذاشتی.»
اوبیتو با صدای بلند و نفسزنان خندید. «آره. مثل تخته سنگی که بدنم را صاف میکند. خیلی جالب بود.»
کاکاشی بالاخره سرش را بالا آورد. ماسکش از پایین پاره شده بود و خط فک، بریدگی روی گونه و لبهایش که به شکل خطی باریک فشرده شده بودند، نمایان شده بود.
«... لازم نیست اینو شوخی کنی.»
اوبیتو که حالا کمی ملایمتر شده بود، گفت: «بله، وگرنه گریه میکنم. و از گریه کردن جلوی تو متنفرم.»
کاکاشی ساکت بود. دستش قبل از اینکه آن را ثابت کند، یک بار لرزید.
چشمان اوبیتو کمکم تار میشد. با صدایی که به سختی در میان زمزمه باد شنیده میشد، پرسید: «تا حالا بهش فکر کردی؟ اگه ما... اینجوری نمیشدیم؟»
کاکاشی جوابی نداد. نمیتوانست.
اوبیتو به آسمان نگاه کرد، مردمکهایش گشاد شده بود اما پر از چیزی شبیه آرامش بود. یا شاید پشیمانی. «مثل... اگه له نشده بودم، اگه رین نمرده بود. اگه دنیا ما را از هم جدا نمیکرد.»
او سرفهی ضعیفی کرد. «فکر میکنی میتونستیم خوشحال باشیم؟»
کاکاشی بالاخره صحبت کرد. صدایش لرزید. «آره.»
اوبیتو سرش را به سمت او چرخاند و آن پوزخند محو دوباره به لبش آمد. «شاید در زندگی دیگه ای، ها؟»
کاکاشی زمزمه کرد: «در زندگی دیگه ای» و دست اوبیتو را که شروع به محو شدن کرده بود، گرفت - خاکستر و نور و خاطره.
اوبیتو آخرین لبخندش را زد. «پس دوباره منو پیدا کن.»
کاکاشی با دندانهای قفلشده و صدایی لرزان گفت: «حتماً.» «قول میدم.»
و سپس جنگ دوباره آرام شد.
پارت اول : غریبهای آشنا
میدان نبرد ساکت شده بود.
نه از آن نوع سکوتی که با صلح همراه بود - بلکه سکوت وهمآوری که پس از ویرانی میآمد. آسمان، بیش از حد آبی، بیپایان بر فراز زمینی جنگزده و پوشیده از خاکستر و خون امتداد داشت. درختان به تکههای کوچک خرد شده بودند. دهانههای آتشفشان مانند زخمهای باز، زمین را لکهدار کرده بودند.
و اوبیتو در میان همه اینها افتاده بود - پاره پاره، شکسته، در حال مرگ.
کاکاشی کنارش بود، یک زانویش در خاک بود و یک دست دستکشپوشش بیفایده روی زخم پهلوی اوبیتو فشار میآورد. هیچ فایدهای نداشت. خون مدتها پیش تمام بدنش را خیس کرده بود و جانش به سرعت داشت از بدنش بیرون میریخت.
اوبیتو در حالی که سعی میکرد پوزخندی بزند که بیشتر شبیه اخم بود، با صدای گرفته گفت: «تو همیشه در کمکهای اولیه افتضاح بودی.»
کاکاشی به او نگاه نکرد. نه فوراً. نگاهش روی زخم قفل شده بود، انگار میتوانست آن را ببندد. انگار تمرکز محض میتوانست مرگ را به چالش بکشد.
کاکاشی با صدایی آرام و شکننده گفت: «حالت خوب میشه. تو بدتر از اینها رو هم پشت سر گذاشتی.»
اوبیتو با صدای بلند و نفسزنان خندید. «آره. مثل تخته سنگی که بدنم را صاف میکند. خیلی جالب بود.»
کاکاشی بالاخره سرش را بالا آورد. ماسکش از پایین پاره شده بود و خط فک، بریدگی روی گونه و لبهایش که به شکل خطی باریک فشرده شده بودند، نمایان شده بود.
«... لازم نیست اینو شوخی کنی.»
اوبیتو که حالا کمی ملایمتر شده بود، گفت: «بله، وگرنه گریه میکنم. و از گریه کردن جلوی تو متنفرم.»
کاکاشی ساکت بود. دستش قبل از اینکه آن را ثابت کند، یک بار لرزید.
چشمان اوبیتو کمکم تار میشد. با صدایی که به سختی در میان زمزمه باد شنیده میشد، پرسید: «تا حالا بهش فکر کردی؟ اگه ما... اینجوری نمیشدیم؟»
کاکاشی جوابی نداد. نمیتوانست.
اوبیتو به آسمان نگاه کرد، مردمکهایش گشاد شده بود اما پر از چیزی شبیه آرامش بود. یا شاید پشیمانی. «مثل... اگه له نشده بودم، اگه رین نمرده بود. اگه دنیا ما را از هم جدا نمیکرد.»
او سرفهی ضعیفی کرد. «فکر میکنی میتونستیم خوشحال باشیم؟»
کاکاشی بالاخره صحبت کرد. صدایش لرزید. «آره.»
اوبیتو سرش را به سمت او چرخاند و آن پوزخند محو دوباره به لبش آمد. «شاید در زندگی دیگه ای، ها؟»
کاکاشی زمزمه کرد: «در زندگی دیگه ای» و دست اوبیتو را که شروع به محو شدن کرده بود، گرفت - خاکستر و نور و خاطره.
اوبیتو آخرین لبخندش را زد. «پس دوباره منو پیدا کن.»
کاکاشی با دندانهای قفلشده و صدایی لرزان گفت: «حتماً.» «قول میدم.»
و سپس جنگ دوباره آرام شد.
- ۶۳۸
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط