{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Knife Dead

Knife Dead
…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۲۰…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ

جونکوک از اتاق کارش خارج شد و با اخم غلیض ای از عمارت خارج شد ... بودن درنگ سوار ماشین شد و پا گذاشت رو ترمز صدا وحشتناک ماشین به گوش خورد ... زود زود نگاهش را به کنار جاده های می‌انداخت و خدا خدا میکرد که با پاهای خودش نرفته باشه وگرنه این بار جونکوک عصبی بودن را کنار نمیزارع برعکس کله آن عمارت رو آتیش میزنه ...

نگاهی به گوشیش انداخت و با حرکت سریع جواب داد
جونکوک: بگو ....
جین وو : جون گروه پوتین پوش ها اومدن ...
جونکوک: دارم میام ...
با غضب حرفش را نجوا کرد و نگذاشت حتی جین وو جواب سوالش را بده تماس رو قطع کرد و با پرت کردن سمته صندلی شاگرد ... کلافه دستی به پیشانی اش کشید و زمزمه کنان گفت .. ( میکشمت ... این بار با دست های خودم ترو می‌کشم .)

وقتی وارد آن حیاط با دید کله گروه که آمده بودن عصبی از ماشین پیاده شد و سمته سرگروه قدم برداشت (‌ اسلاید ۲ )
جونکوک با لحن عصبی و غضب ناک میان دندون هایش غرید ...
جونکوک: وجوب به وجوب کله سئول رو میکردین ... زیر سوراخ میشی رو تخلیه میکنید و میفهمید که اون دختر کجاست .. ..
سرگروه: خنجر طلا.. عکسی ازش داری بدون عکس که نمیشه
جونکوک به یاد آخرین عکسی که با هم گرفته بودم افتاد آن روز یکی از بهترین روز های جونکوک و فراریش بود آب دهنش را قورت داد و با عصباینیت غرید...
جونکوک: جو ... جوهیوک .. !
جوهیوک: بله خنجر طلا
جونکوک: عکسی از اون نداری بده به سرگروه
جوهیوک: چشم ..
جونکوک با قدم های سریع به سرگروه جوهیوک و جین وو پشت کرد و وارد عمارت شد ( لعنتی ) راه حیاط خلوت را در طی گرفت تنها چیزی که الان اعصاب اش آروم میشد شلیک کردن با اسلحه خودش بود ... اسلحه ای که همیشه آپ را به مرز آرامش میرساند ..

آن زن های که از شدت ترس تو وجود خودشان می‌لرزید و هر دقیقه بیشتر از دقیقه پیش اشک میریختن با دست و پای لرزاند... حتی فکر میکرد که اکسیژن ای هم در آن مکان نیست به یاد نبودن که آن ها در حیاط خلوت عمارت خاکستری ایستاده بود و هر یکیشون سیب قرمز رنگ رو سرشان نگهداشته بودن ... آن خدمتکار ها که گناه ای نداشتن فقد گناه آن ها پول درآوردن بود .. آن ها حدود ۲۰ نفر بودن .. که با شنیدن شلیک گلوله میفهمید که سمته آن یکی که کنارش ایستاده نشانه می‌گرفت .. جونکوک یکی از سرگرمی هایش همین بود
باز هم اسلحه طلای ای رنگ را خشاب کرد و سمته آن خدمتکار های ای که وجود در از ترس ایستاده بودن ..
رفیق های بچگی جونکوک جرعت نزدیک شدن را نداشتن تنها از بالکن داشتن آن خنجر طلا عصبی نگاه میکردن ..
جین وو: خیلی عصبانیه
جوهیوک: میترسم که سر ما خراب بشه ولی میدونم .. که ات میاد کم مونده ...

های
دیدگاه ها (۸)

Knife Deadادامه پارت ۱۲۰جین وو شکاک نگاهش کرد جین وو: تو از ...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۲۱ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷبا دستی که حدود سه پس...

Knife Deadادامه پارت ۱۱۹ نیم تنه کوتاه تک آستین با شلوار لی ...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۱۹ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷجونکوک بی‌توجه به حرف...

باران شدیدی روی شیشه‌های عمارت می‌کوبید.ا.ت با اخم جلوی پنجر...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁷ | مراسم ازدواجامشب، آسمانِ بال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط