Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۲۱ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
با دستی که حدود سه پسوند خفن و آرتیستی به دست داشت بدتری بزرگ شراب رو سکته لیوان کج کرد و کمی را درونش ریخت .
جونکوک : بازم .. کاری کردی که ... دلم میخواد بکشمت
دخترک با قدم های آهسته سمته جونکوک رفت و کنارش ایستاده با صدا لرزاند و ترس گفت .... ات: جون....
حتی کلمه ای نشد که بگه محکم گلوشرا گرفت و حولش داد سکته دیوار پشتی و میان تن گرم خودش او را اسیر گرفت دخترک با حس تنگی نفس دستش را روی دست جونکوک گذاشت و با تنگی نفس گفت
ات : ... م..ن ببهت خیانت .... ن.کردم .. .
جونکوک: تو بازم .. میخواستی چیکار کنی ....
ات: اگ...ه را...ضی ..نشدی .... م..ی تو..نی من..و بک..شی
جونکوک دستش را از روی گردن دخترش شل کرد و عصبی غرید ..
جونکوک: لعنتی ...
ولی باید خودش را آرام میکرد تنها نفسی کشید و روی صندلی مخصوص خودش نشست و پیشانی اش را نوازی کرد با چشم های خسته گفت
جونکوک: خودت رفتی ... یا کسی مجبورت کرد
دخترک که تا این لحظه سرفه میزد و هوا را تنفس میکرد آهسته آهسته نفس میکشید تا لحظه ای که قفسه سینه اش بالا و پایین میرفت گفت .
ات: ر..فته بودم .. قبرستان
جونکوک مشکوک بهش چشم دوخت و گفت
جونکوک: تو .. رفته بودی قبرستان
ات: باور کن .. بخاطر اینکه دیشب این .... همه ناراحت شدم .. و نگرانت شدم ... سکوت کرد و روی زمین نشست به دیوار پشت اش تیکه داد و زانو هایش رو از روی زمین بلند کرد و دست هایش رو رویش گذاشت لبخند غمگینی زد و گفت
ات: دیشب یاد پدر و مادرم افتادم ... اونا زندگی سختی داشتن مادرم مینی دختر قوی بود ولی از این همه کار پاره وقت خسته شده بود یه روز از سر ناچاری مجبور که کار اشتباه ای میشه عاشق پدر من میشه بزرگ ترین مافیا جهان .. عاشقهم میشن و پدرم باهاش ازدواج .. میکنه
بغض اش تو صدا خوب معلوم بود ... باز هم ادامه داد
ات: مادرم خیلی خسته شده بود از رفتار های مادربزرگ بجنس من ..
با چشم های اسکی به جونکوک چشم دوخت و روی زمین خیره شد و گفت .... ات: حتی یه بار هم ندیدمشوم نه عمو نه زن عمو نه مادربزرگ بجنسم ... ولی مادرم خیلی سختی کشید خیلی.. مادر از عمارتش فرار کرد ... چون دیگه پدر باحاله من .. به حرف های ماردش گوش میداد .. خیلی سخت بود خیلی... مادر فقد و فقد بخاطر بچه ای که تو شکمش بود برگشت اون عمارت لعنتی ...
به حق حقهای بلند دست هایش رو روی چشم هایش گذاشت و جونکوک کسی بود که تنها با سکوت کردن به آن صحنه چشم دوخته بود
دخترک نفسی کشید و گفت
ممنون ممنون دوستون دارم خیلی آخه خفنی دارید
لاشی نیستم ولی به فالوورام حس دارم 😅
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۲۱ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
با دستی که حدود سه پسوند خفن و آرتیستی به دست داشت بدتری بزرگ شراب رو سکته لیوان کج کرد و کمی را درونش ریخت .
جونکوک : بازم .. کاری کردی که ... دلم میخواد بکشمت
دخترک با قدم های آهسته سمته جونکوک رفت و کنارش ایستاده با صدا لرزاند و ترس گفت .... ات: جون....
حتی کلمه ای نشد که بگه محکم گلوشرا گرفت و حولش داد سکته دیوار پشتی و میان تن گرم خودش او را اسیر گرفت دخترک با حس تنگی نفس دستش را روی دست جونکوک گذاشت و با تنگی نفس گفت
ات : ... م..ن ببهت خیانت .... ن.کردم .. .
جونکوک: تو بازم .. میخواستی چیکار کنی ....
ات: اگ...ه را...ضی ..نشدی .... م..ی تو..نی من..و بک..شی
جونکوک دستش را از روی گردن دخترش شل کرد و عصبی غرید ..
جونکوک: لعنتی ...
ولی باید خودش را آرام میکرد تنها نفسی کشید و روی صندلی مخصوص خودش نشست و پیشانی اش را نوازی کرد با چشم های خسته گفت
جونکوک: خودت رفتی ... یا کسی مجبورت کرد
دخترک که تا این لحظه سرفه میزد و هوا را تنفس میکرد آهسته آهسته نفس میکشید تا لحظه ای که قفسه سینه اش بالا و پایین میرفت گفت .
ات: ر..فته بودم .. قبرستان
جونکوک مشکوک بهش چشم دوخت و گفت
جونکوک: تو .. رفته بودی قبرستان
ات: باور کن .. بخاطر اینکه دیشب این .... همه ناراحت شدم .. و نگرانت شدم ... سکوت کرد و روی زمین نشست به دیوار پشت اش تیکه داد و زانو هایش رو از روی زمین بلند کرد و دست هایش رو رویش گذاشت لبخند غمگینی زد و گفت
ات: دیشب یاد پدر و مادرم افتادم ... اونا زندگی سختی داشتن مادرم مینی دختر قوی بود ولی از این همه کار پاره وقت خسته شده بود یه روز از سر ناچاری مجبور که کار اشتباه ای میشه عاشق پدر من میشه بزرگ ترین مافیا جهان .. عاشقهم میشن و پدرم باهاش ازدواج .. میکنه
بغض اش تو صدا خوب معلوم بود ... باز هم ادامه داد
ات: مادرم خیلی خسته شده بود از رفتار های مادربزرگ بجنس من ..
با چشم های اسکی به جونکوک چشم دوخت و روی زمین خیره شد و گفت .... ات: حتی یه بار هم ندیدمشوم نه عمو نه زن عمو نه مادربزرگ بجنسم ... ولی مادرم خیلی سختی کشید خیلی.. مادر از عمارتش فرار کرد ... چون دیگه پدر باحاله من .. به حرف های ماردش گوش میداد .. خیلی سخت بود خیلی... مادر فقد و فقد بخاطر بچه ای که تو شکمش بود برگشت اون عمارت لعنتی ...
به حق حقهای بلند دست هایش رو روی چشم هایش گذاشت و جونکوک کسی بود که تنها با سکوت کردن به آن صحنه چشم دوخته بود
دخترک نفسی کشید و گفت
ممنون ممنون دوستون دارم خیلی آخه خفنی دارید
لاشی نیستم ولی به فالوورام حس دارم 😅
- ۲۰.۱k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط