Knife Dead
Knife Dead
ادامه پارت ۱۲۰
جین وو شکاک نگاهش کرد
جین وو: تو از کجا میدونی
جوهیوک تنها شانه ای بالا انداخت و سکوت کرد ...
با لرزیدن شلوار پشت اش خوب فهمید که گوشی بود ...
جونکوک: بله سرگروه
سرگروه: خنجر طلا ؟
جونکوک عصبی تر لای دندون هایش غرید ...
جونکوک: زهر مار به گوشم ....
سرگروه : پیداش کردیم ولی..همراه با ما نمیاد
جونکوک عصبی شقیقه هایش را مالید و آروم تر تا اعصاب خودش را آرام کنه گفت ..... جونکوک: هر جور شده بیارش چه با خوشنت چه بی خوشنت
سرگروه: حتما ....
گوشی را به جیب شلوار پیشی فرستاد و از دور به آن دختری که حالا باز هایش را محکم گرفته بود و هر دو آدم های مسلح با غضب بهش نگاه میکردن و تنها دخترک بود که با حس ترس و استرس تقلا میکرد ... با صدا بلند داد زد ....
ات: عوضیاااا ولم کنییییید ... لعنتی هاااا ..
سرگروه : هی خانم بهتره تقلا نکنی تا بدون خشونت ببرمت بیشه ارباب
دخترک کله آب دهنش را جم کرد و توف کرد تو صورت سرگروه و با عصبانیت گفت ..... ات: بازم اون ارباب تو .. بازم او عوضی ... دست از سرم بردارید
سرگروه تنها آب دهن دخترک را از رو صورت اش جن کرد و یا دستش سیلی محکمی بر رو گونه سفیدش زد تا حدی که دخترک بازوش از تو دست هایش مرد ها بیرون کشیده شد و بر رو زمین برخورد زانو های که حالا زخمی شده بودن و شلواری که روی زمین کشیده شد کمی تار هایش بیرون کشیده شد و پاره شد ..
دخترک تند تند نفسی کشید و به آرامی گفت
ات: خدا لعنتش کنه .. اون ارباب شما رو ...
سرگروه با اشاره به آفراد اش گفت تا دخترک را سوار ماشین کنه آن ها هم بودن هیچ گونه رحم ای از روی زمین بلند اش کرد و سمته ماشین برد ...
طعم تلخ شرابرا به ریه هایش وارد کرد و لیوان شراب را روی میز گذاشت و به صندلی پشت اش تیکه داد همان زمان در به آرامی باز و جین وو وارد اتاق شد ...
جین وو: جون ... گروه پوتین پوش ها اومدن ...
جونکوک عصبی تر از روی صندلی اش بلند شد و غرید ... جونکوک: بیارش پیشه من ...
جین وو: الا عصبانی هست...
جونکوک عصبی ترداد زد و گفت
جونکوک: کاری که گفتم رو انجام بده ...
جین وو بودن هیچ گونه حرفی از اتاق خارج شد و در بسته نشده بود جوهیوم همراه با ان دختر ترس و استرس ای وارد اتاق شدن .. جوهیوک با تمام جرعت اش و اخم گفت
جوهیوک: اول به حرفاش گوش کن ...
جونکوک لبخند زوری زد و دستی تو موهایش کشید و گفت
جونکوک: جو توهم برو بیرون ... تا شلیک نکردم تو پیشونیت ...
جو هیوک دیگر در آن حرف جونکوک نه نمیتوانست بگه چون خنجر طلا به شدت عصبی مثل کوه آتشفشان ای که هردیقه در حال سختن بود ولی در درون خودش .....
حمایت یادتون نره خفا و اگه هرکس زیادی بهش وابسته بشه و به من فوش میده که چرا نمیزارم نخونه گفته باشم
ادامه پارت ۱۲۰
جین وو شکاک نگاهش کرد
جین وو: تو از کجا میدونی
جوهیوک تنها شانه ای بالا انداخت و سکوت کرد ...
با لرزیدن شلوار پشت اش خوب فهمید که گوشی بود ...
جونکوک: بله سرگروه
سرگروه: خنجر طلا ؟
جونکوک عصبی تر لای دندون هایش غرید ...
جونکوک: زهر مار به گوشم ....
سرگروه : پیداش کردیم ولی..همراه با ما نمیاد
جونکوک عصبی شقیقه هایش را مالید و آروم تر تا اعصاب خودش را آرام کنه گفت ..... جونکوک: هر جور شده بیارش چه با خوشنت چه بی خوشنت
سرگروه: حتما ....
گوشی را به جیب شلوار پیشی فرستاد و از دور به آن دختری که حالا باز هایش را محکم گرفته بود و هر دو آدم های مسلح با غضب بهش نگاه میکردن و تنها دخترک بود که با حس ترس و استرس تقلا میکرد ... با صدا بلند داد زد ....
ات: عوضیاااا ولم کنییییید ... لعنتی هاااا ..
سرگروه : هی خانم بهتره تقلا نکنی تا بدون خشونت ببرمت بیشه ارباب
دخترک کله آب دهنش را جم کرد و توف کرد تو صورت سرگروه و با عصبانیت گفت ..... ات: بازم اون ارباب تو .. بازم او عوضی ... دست از سرم بردارید
سرگروه تنها آب دهن دخترک را از رو صورت اش جن کرد و یا دستش سیلی محکمی بر رو گونه سفیدش زد تا حدی که دخترک بازوش از تو دست هایش مرد ها بیرون کشیده شد و بر رو زمین برخورد زانو های که حالا زخمی شده بودن و شلواری که روی زمین کشیده شد کمی تار هایش بیرون کشیده شد و پاره شد ..
دخترک تند تند نفسی کشید و به آرامی گفت
ات: خدا لعنتش کنه .. اون ارباب شما رو ...
سرگروه با اشاره به آفراد اش گفت تا دخترک را سوار ماشین کنه آن ها هم بودن هیچ گونه رحم ای از روی زمین بلند اش کرد و سمته ماشین برد ...
طعم تلخ شرابرا به ریه هایش وارد کرد و لیوان شراب را روی میز گذاشت و به صندلی پشت اش تیکه داد همان زمان در به آرامی باز و جین وو وارد اتاق شد ...
جین وو: جون ... گروه پوتین پوش ها اومدن ...
جونکوک عصبی تر از روی صندلی اش بلند شد و غرید ... جونکوک: بیارش پیشه من ...
جین وو: الا عصبانی هست...
جونکوک عصبی ترداد زد و گفت
جونکوک: کاری که گفتم رو انجام بده ...
جین وو بودن هیچ گونه حرفی از اتاق خارج شد و در بسته نشده بود جوهیوم همراه با ان دختر ترس و استرس ای وارد اتاق شدن .. جوهیوک با تمام جرعت اش و اخم گفت
جوهیوک: اول به حرفاش گوش کن ...
جونکوک لبخند زوری زد و دستی تو موهایش کشید و گفت
جونکوک: جو توهم برو بیرون ... تا شلیک نکردم تو پیشونیت ...
جو هیوک دیگر در آن حرف جونکوک نه نمیتوانست بگه چون خنجر طلا به شدت عصبی مثل کوه آتشفشان ای که هردیقه در حال سختن بود ولی در درون خودش .....
حمایت یادتون نره خفا و اگه هرکس زیادی بهش وابسته بشه و به من فوش میده که چرا نمیزارم نخونه گفته باشم
- ۱۷.۴k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط