به روی چشم ملکه
به روی چشم ملکه!"
P¹
آفتاب با آسمانش خداحافظی کرده بود،و حالا هوا به سیاهی کت مشکی رنگ روی صندلیاش نقاشی شده بود. از پنجره قدی سمت راستش که باز بود نسیم مهمون اون اتاق بیسر و صدایی که سکوتش فقط با صدای کاغذ و خودکارش شکسته میشد،شد و راهش را بین آبشاره های مشکی رنگش که روی شانههایش مانند آزادترین بخش وجودش بودند پیدا کرد. نوازش نسیم باعث شد هوس لحظهای استراحت به سرش زند؛پس از پشت میز مشکی رنگش بلند شد و فقط به سمت پنجره های که آسمان و ماه را نمایان میکردند رفت،چشمانش لحظهای برای استراحت تقلا کردند و سپس روی هم افتادند. نفس عمیقی از بینیش کشید و از غنچههای سرخش بیرون داد،سپس باز ذهنش مجبورش کرد که چشمانش از هم جدا شوند و بهآرامی مانند جداییای که ناخواسته بود از هم فاصله گرفتند.
تقه در سکوت آرامشبخشی که در عین حال بوی خستگی میداد را شکست.
بدون اینکه صورتش را برگرداند،همچنان خیره به منظره مقابلش لب باز کرد:
"بیا داخل."
در چوبی رنگ با صدای نسبتا بلند باز و بسته شد،سپس این صدای لرزون و ترسان دخترک گوش هایش که پر بودند از این التماس ها خراش داد:
"ب-بانو؟! بانو التماستون میکنم! قسمتون میدم به حرفم گوش کنید،ب-بخدا مجبور شدمـ,"
بدون اجازه دادن برای کامل کردن حرف اون دختر ترسان و اشک ریزان کنارش که داشت با قدمهای لرزونش سمتش میآمد،بیامان لب باز کرد:
"یوسا موقع استخدام اینجا چجوری اومدی؟چجوری بازرسی شدی؟یادته موقعی که داشتی شرایط استخدام رو میخوندی چی نوشته بود؟"
سپس با صدایی رسا تر با همان حالت صورت از حفظ خواند:
"بند سوم،قانون سوم:«هرگونه خیانت،تبادل اطلاعات در مورد هرچیزی،حس کنجکاوی درمورد زندگی شخصی بقیه افراد«بهخصوص بانو و آقا»و نامه های محرمانه در صورت پیدا شدن شواهدی که بر علیه شما باشد با مجازاتی چشمان شما را از روی جهان میبندد. چنانچه در موقعیت قبل از این موارد گیر افتادید،موظف هستید به بانو یا آقا،اگر خودشان دستور دادند به مدیرهایشان بگویید تا شما را با حفظ امنیت کامل راهنمایی کنند.»
همینو نوشته بود مگه نه؟"
با لرزش سر تکان داد و با گریه گفت:
"ب-بله بانو. اما-اما به جان آقا-"
در لحظهای اسلحهاش از پشت کمرش درآمد و توی دستانش نشست،ثانیهای بعد با لمس انگشت اشاره سفید و لاغرش روی ماشه هفتتیرش خونی جلوی پایش ریخت!
درحالی که دستش اومد پایین و با چهرهای کاملاً معمولی و چشمان مشکی و کشیدهاش خیره،خیره به جنازه افتاده اون دخترک لب باز کرد:
"خودتم میدونستی اینجا قانونهای نا نوشته زیاد داره."
اسلحهاش رو دوباره سرجایش گذاشت و درحالی که با هر قدمش صدای کفش پاشنه بلند مشکی اش توی اتاق میپیچید و به سمت چهره خونی دختر نزدیکتر میشد،لب زد:
"نباید هیچوقت قسم جیسونگم رو به زبونت بیاری،و تو این فراموش کردی نه؟ همش اینجوری میشدی. این چندوقت چیز های کوچیک رو وقتی استرس میگرفتی فراموش میکردی..."
روی زانوهایش نشست و دستی روی موهای خرمایی رنگی که حالا با رنگ قرمز خون ترکیب شده بودند کشید و ادامه داد:
"نمیخواستم اینجوری بمیری اما خب...بهرحال شایستهات بود،با هفت تیر کشتمت نه با کلت. پس خوشحال باش!"
با لبخند محوی و مرموزی که تکلیف خودش را هم نشان نمیداد،دستشرا روی چشمان سبز رنگ دختری که روی زمین افتاد؛و درحالی که از وسط پیشونیش خون روی صورت کک و مکی اش جاری میشد کشید و آنها را به خواب ابدی دعوت کرد...
_Soki.
-این چون درخواستی زیاد از هان بود شرایط نداره،فقط حمایت هاتون زیاد باشه منم یکم استراحت کنم باز مینویسم چشمام دارن خشک میشن حس میکنمـ.😭🤌🏻
#هان #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
P¹
آفتاب با آسمانش خداحافظی کرده بود،و حالا هوا به سیاهی کت مشکی رنگ روی صندلیاش نقاشی شده بود. از پنجره قدی سمت راستش که باز بود نسیم مهمون اون اتاق بیسر و صدایی که سکوتش فقط با صدای کاغذ و خودکارش شکسته میشد،شد و راهش را بین آبشاره های مشکی رنگش که روی شانههایش مانند آزادترین بخش وجودش بودند پیدا کرد. نوازش نسیم باعث شد هوس لحظهای استراحت به سرش زند؛پس از پشت میز مشکی رنگش بلند شد و فقط به سمت پنجره های که آسمان و ماه را نمایان میکردند رفت،چشمانش لحظهای برای استراحت تقلا کردند و سپس روی هم افتادند. نفس عمیقی از بینیش کشید و از غنچههای سرخش بیرون داد،سپس باز ذهنش مجبورش کرد که چشمانش از هم جدا شوند و بهآرامی مانند جداییای که ناخواسته بود از هم فاصله گرفتند.
تقه در سکوت آرامشبخشی که در عین حال بوی خستگی میداد را شکست.
بدون اینکه صورتش را برگرداند،همچنان خیره به منظره مقابلش لب باز کرد:
"بیا داخل."
در چوبی رنگ با صدای نسبتا بلند باز و بسته شد،سپس این صدای لرزون و ترسان دخترک گوش هایش که پر بودند از این التماس ها خراش داد:
"ب-بانو؟! بانو التماستون میکنم! قسمتون میدم به حرفم گوش کنید،ب-بخدا مجبور شدمـ,"
بدون اجازه دادن برای کامل کردن حرف اون دختر ترسان و اشک ریزان کنارش که داشت با قدمهای لرزونش سمتش میآمد،بیامان لب باز کرد:
"یوسا موقع استخدام اینجا چجوری اومدی؟چجوری بازرسی شدی؟یادته موقعی که داشتی شرایط استخدام رو میخوندی چی نوشته بود؟"
سپس با صدایی رسا تر با همان حالت صورت از حفظ خواند:
"بند سوم،قانون سوم:«هرگونه خیانت،تبادل اطلاعات در مورد هرچیزی،حس کنجکاوی درمورد زندگی شخصی بقیه افراد«بهخصوص بانو و آقا»و نامه های محرمانه در صورت پیدا شدن شواهدی که بر علیه شما باشد با مجازاتی چشمان شما را از روی جهان میبندد. چنانچه در موقعیت قبل از این موارد گیر افتادید،موظف هستید به بانو یا آقا،اگر خودشان دستور دادند به مدیرهایشان بگویید تا شما را با حفظ امنیت کامل راهنمایی کنند.»
همینو نوشته بود مگه نه؟"
با لرزش سر تکان داد و با گریه گفت:
"ب-بله بانو. اما-اما به جان آقا-"
در لحظهای اسلحهاش از پشت کمرش درآمد و توی دستانش نشست،ثانیهای بعد با لمس انگشت اشاره سفید و لاغرش روی ماشه هفتتیرش خونی جلوی پایش ریخت!
درحالی که دستش اومد پایین و با چهرهای کاملاً معمولی و چشمان مشکی و کشیدهاش خیره،خیره به جنازه افتاده اون دخترک لب باز کرد:
"خودتم میدونستی اینجا قانونهای نا نوشته زیاد داره."
اسلحهاش رو دوباره سرجایش گذاشت و درحالی که با هر قدمش صدای کفش پاشنه بلند مشکی اش توی اتاق میپیچید و به سمت چهره خونی دختر نزدیکتر میشد،لب زد:
"نباید هیچوقت قسم جیسونگم رو به زبونت بیاری،و تو این فراموش کردی نه؟ همش اینجوری میشدی. این چندوقت چیز های کوچیک رو وقتی استرس میگرفتی فراموش میکردی..."
روی زانوهایش نشست و دستی روی موهای خرمایی رنگی که حالا با رنگ قرمز خون ترکیب شده بودند کشید و ادامه داد:
"نمیخواستم اینجوری بمیری اما خب...بهرحال شایستهات بود،با هفت تیر کشتمت نه با کلت. پس خوشحال باش!"
با لبخند محوی و مرموزی که تکلیف خودش را هم نشان نمیداد،دستشرا روی چشمان سبز رنگ دختری که روی زمین افتاد؛و درحالی که از وسط پیشونیش خون روی صورت کک و مکی اش جاری میشد کشید و آنها را به خواب ابدی دعوت کرد...
_Soki.
-این چون درخواستی زیاد از هان بود شرایط نداره،فقط حمایت هاتون زیاد باشه منم یکم استراحت کنم باز مینویسم چشمام دارن خشک میشن حس میکنمـ.😭🤌🏻
#هان #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
- ۱.۸k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط