به روی چشم ملکه
"به روی چشم ملکه!"
P²
چشمانش بسته شد و به آغوش خواب ابدی کشیده شد.
شاید حالا دیگر بی استرسی که در زندگی این دنیایش تجربه کرده بود،در بهشت برای پاداش کار های نیکش درحال قدم زدن میان چمنزاری همراه با کل بود؛شابدم خلافش؟! برعکسش! بخاطر گناهانش درحالی که توی جهنم برای قطرهای آب خنک التماس میکرد به گریه روی دو زانویش افتاده بود! کسی چهمیدونست؟ هیچکس نرفته آن دنیا که باز برگردد و بگوید آن چهان چهخبر است!
از جایش برخاست و و همین که ایستاد،دوباره صدای تقهای آشنا_متفاوتتر اما آشناتر_به گوشش نشست. مدل در زدن رو میشناخت.
بی اهمیت به قتل چند لحظه پیشش،با لبخندی نرمتر و کمی واقعا شبیه به یک لبخند لب زد:"بیا تو."
در که باز شد اول جیسونگش با لبخندی واقعی بر لب سرش را داخل آورد و سپس تن ورزیده و عضلانیاش که زیر پارچه پیرهن مردونه سفیدش پنهان شده بود،به داخل قدم گذاشت.
با لبخندی دندان نما لب باز کرد:
"ملکه من چطوره؟"
دختری که 'ملکه'خطاب شده بود،با چشمانی براق و صورتی منعکس کننده احساسات مرد مقابلش سمتش رفت. دستانش را با اشتیاق دور کردن مردش حلقه کرد و درحالی که با ظرافتی خاص و منحصر به فردش گردنش را کج میکرد،چشمانش را به دو ستاره سیاه درخشان مقابلش دوخت.
آن چشمها...بیش از حد براق بودند! آنقدر زیاد که برای چند لحظهای به کل فراموش کرد،باید جواب سوال عشقش را بدهد؛غرق دیدنش شده بود و به حق فهمیده بود سیاهی چشمانش جادویی در وجودش گره زده،که با اطمینان میتوانست بگوید همانند پیوند ازدواجشان تا ابد دلبسته آن مرد شده بود!
دستان رگدار آن مرد با نشستن نسیمی بین موهای دخترکش وسوسهآمیز بین آنها فرو رفت،و درحالی که موهایش رقصی پر آوازه در آسمان به اجرا میگذاشتند از حس لطیف لمس گلبرگ های سیاه بانویش لبخندی عمیق و پر لذت بر لبانش جای خشک کرد.
"مگه میشه تو کنارم باشی و بد باشم جیسونگم؟"
"آخ که چقدر عاشق این جیسونگم گفتنتم عروسکم!"
پسر خم شد و توی همون حالت،لبانش را روی پوست سفید و شفاف استخون ترقوه دختر که با باز بودن یقه پیراهنش معلوم بود گذاشت. لبانش رقص جدیدی را روی پوست دخترک شروع میکرد.
دلش خواست کمی شیطنت کند. هوس نقاشی کردن پوست تنها زن زندگیش با رنگ های قرمز و شاید کمی بنفش کبود به سرش زده بود! پس بیمعطلی چشمانش را روی هم گذاشت،بیتوجه به دستان دخترک که بین موهایش رفته بود عمیقتر بوسید.
دیگر قلق همسرش را خوب میدانست،همان قلقی که باعث میشد لرزهای که واکنش مورد علاقهاش بود به بدن دخترک دعوت شود!
زبانش در بین لبهایش سرکی کشید و روی جای قرمز بوسهای که اثر مالکیتش روی پوست ملکهاش بود قلقلک داد،لحظهای بعد با لبانش پوستش را بین دهانش کمی بالا کشید و مکی زد؛نفسش را عمیق و صدا دار به بیرون در روی بدن زن بیرون فرستاد که روی پوستش پروژه زد. صدایی که لحظهای بعد گوشهایش را نوازش داد هاکی از موفقیت در نقشهاش بود.
"آه...جِی!"
صدایی کمی لرزون و شاید اعتراض آمیز از میان سرخی لبانش به بیرون فرار کرد.
هردویشان هم خوب میدانستند که اعتراضش بیشتر نمادین بود تا واقعی. اما دیگر به هدفش رسیده بود و لرزش بدن دختر را به خوبی زیر دستانش لمس کرده بود،پس با لبخندی شیطنت آمیز و پر از رضایت از کارش سرش را بیمیل بیرون کشید.
به چشمان عزیزکردهاش نگاهی کرد. نگاهش قرار بود ثانیهای باشد تا بتواند جواب درستی را بدهد که همسرش را آگاه از شیطنتش کند؛البته که همسرش خود به خوبی مردش را میشناخت،اما نگاهش روی برق چشمان سیاهتر از شب کشیده نازنینش خیره ماند.
"جی دوباره کبودم کردی؟! "
در همان حالت خیره جواب داد:
"شرمنده بیب اما نتونستم جلوی خودمو بگیرم!"
نفسی صدادار از بینیش داد بیرون،مثلا کلافه اما خوشحال از مهر مالکیت همسرش روی بدنش نگاهش را از چشمان مردش گرف و بیاهمیت لبخندی زیرزیرکی روی لبانش نشست.
"بگو این جنازه رو از اینجا ببرند...دوست ندارم چهرهاش،مخصوصا امشب جلوی چشمام باشه."
لبخند نافذ و شیطانی همسرش پررنگتر شد.
سرش را کنار گوش بانویش کرد. درحالی که لبانش با هر کلمه با لمسی به لاله گوش همسرش نوازش میداد،با صدای بم و آرامـش که فقط برای همچین شبهایی که با همسرش میگذراند بود جواب داد:
"به روی چشم ملکه من!"
_Soki.
-اینو که صددرصد باید زیاد حمایت کنید چون واقعا سر این دو پارت خیلی زحمت کشیدم،البته سناریو قبلی و شب خاص هم هنوز کامل نشده:)😭✨💔
#هان #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
P²
چشمانش بسته شد و به آغوش خواب ابدی کشیده شد.
شاید حالا دیگر بی استرسی که در زندگی این دنیایش تجربه کرده بود،در بهشت برای پاداش کار های نیکش درحال قدم زدن میان چمنزاری همراه با کل بود؛شابدم خلافش؟! برعکسش! بخاطر گناهانش درحالی که توی جهنم برای قطرهای آب خنک التماس میکرد به گریه روی دو زانویش افتاده بود! کسی چهمیدونست؟ هیچکس نرفته آن دنیا که باز برگردد و بگوید آن چهان چهخبر است!
از جایش برخاست و و همین که ایستاد،دوباره صدای تقهای آشنا_متفاوتتر اما آشناتر_به گوشش نشست. مدل در زدن رو میشناخت.
بی اهمیت به قتل چند لحظه پیشش،با لبخندی نرمتر و کمی واقعا شبیه به یک لبخند لب زد:"بیا تو."
در که باز شد اول جیسونگش با لبخندی واقعی بر لب سرش را داخل آورد و سپس تن ورزیده و عضلانیاش که زیر پارچه پیرهن مردونه سفیدش پنهان شده بود،به داخل قدم گذاشت.
با لبخندی دندان نما لب باز کرد:
"ملکه من چطوره؟"
دختری که 'ملکه'خطاب شده بود،با چشمانی براق و صورتی منعکس کننده احساسات مرد مقابلش سمتش رفت. دستانش را با اشتیاق دور کردن مردش حلقه کرد و درحالی که با ظرافتی خاص و منحصر به فردش گردنش را کج میکرد،چشمانش را به دو ستاره سیاه درخشان مقابلش دوخت.
آن چشمها...بیش از حد براق بودند! آنقدر زیاد که برای چند لحظهای به کل فراموش کرد،باید جواب سوال عشقش را بدهد؛غرق دیدنش شده بود و به حق فهمیده بود سیاهی چشمانش جادویی در وجودش گره زده،که با اطمینان میتوانست بگوید همانند پیوند ازدواجشان تا ابد دلبسته آن مرد شده بود!
دستان رگدار آن مرد با نشستن نسیمی بین موهای دخترکش وسوسهآمیز بین آنها فرو رفت،و درحالی که موهایش رقصی پر آوازه در آسمان به اجرا میگذاشتند از حس لطیف لمس گلبرگ های سیاه بانویش لبخندی عمیق و پر لذت بر لبانش جای خشک کرد.
"مگه میشه تو کنارم باشی و بد باشم جیسونگم؟"
"آخ که چقدر عاشق این جیسونگم گفتنتم عروسکم!"
پسر خم شد و توی همون حالت،لبانش را روی پوست سفید و شفاف استخون ترقوه دختر که با باز بودن یقه پیراهنش معلوم بود گذاشت. لبانش رقص جدیدی را روی پوست دخترک شروع میکرد.
دلش خواست کمی شیطنت کند. هوس نقاشی کردن پوست تنها زن زندگیش با رنگ های قرمز و شاید کمی بنفش کبود به سرش زده بود! پس بیمعطلی چشمانش را روی هم گذاشت،بیتوجه به دستان دخترک که بین موهایش رفته بود عمیقتر بوسید.
دیگر قلق همسرش را خوب میدانست،همان قلقی که باعث میشد لرزهای که واکنش مورد علاقهاش بود به بدن دخترک دعوت شود!
زبانش در بین لبهایش سرکی کشید و روی جای قرمز بوسهای که اثر مالکیتش روی پوست ملکهاش بود قلقلک داد،لحظهای بعد با لبانش پوستش را بین دهانش کمی بالا کشید و مکی زد؛نفسش را عمیق و صدا دار به بیرون در روی بدن زن بیرون فرستاد که روی پوستش پروژه زد. صدایی که لحظهای بعد گوشهایش را نوازش داد هاکی از موفقیت در نقشهاش بود.
"آه...جِی!"
صدایی کمی لرزون و شاید اعتراض آمیز از میان سرخی لبانش به بیرون فرار کرد.
هردویشان هم خوب میدانستند که اعتراضش بیشتر نمادین بود تا واقعی. اما دیگر به هدفش رسیده بود و لرزش بدن دختر را به خوبی زیر دستانش لمس کرده بود،پس با لبخندی شیطنت آمیز و پر از رضایت از کارش سرش را بیمیل بیرون کشید.
به چشمان عزیزکردهاش نگاهی کرد. نگاهش قرار بود ثانیهای باشد تا بتواند جواب درستی را بدهد که همسرش را آگاه از شیطنتش کند؛البته که همسرش خود به خوبی مردش را میشناخت،اما نگاهش روی برق چشمان سیاهتر از شب کشیده نازنینش خیره ماند.
"جی دوباره کبودم کردی؟! "
در همان حالت خیره جواب داد:
"شرمنده بیب اما نتونستم جلوی خودمو بگیرم!"
نفسی صدادار از بینیش داد بیرون،مثلا کلافه اما خوشحال از مهر مالکیت همسرش روی بدنش نگاهش را از چشمان مردش گرف و بیاهمیت لبخندی زیرزیرکی روی لبانش نشست.
"بگو این جنازه رو از اینجا ببرند...دوست ندارم چهرهاش،مخصوصا امشب جلوی چشمام باشه."
لبخند نافذ و شیطانی همسرش پررنگتر شد.
سرش را کنار گوش بانویش کرد. درحالی که لبانش با هر کلمه با لمسی به لاله گوش همسرش نوازش میداد،با صدای بم و آرامـش که فقط برای همچین شبهایی که با همسرش میگذراند بود جواب داد:
"به روی چشم ملکه من!"
_Soki.
-اینو که صددرصد باید زیاد حمایت کنید چون واقعا سر این دو پارت خیلی زحمت کشیدم،البته سناریو قبلی و شب خاص هم هنوز کامل نشده:)😭✨💔
#هان #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
- ۳۰۸
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط