پارت پانزدهم
"پارت پانزدهم"
P¹⁵
همونجوری که روی تخت دراز کشیده بود و یه بالشت زیر پاش بود،داشت گوشیشو چک میکرد.
فعلا چون دوباره ضربهای به پاش وارد نشده بود،پس دردی نداشت و با خیال راحت داشت استراحت میکرد؛که نوتیفیکیشنی بالای گوشیش ظاهر شد،باعث شد چشماش از صفحه اکسپلور اینستاگرامش به نوتیف هدایت بشه.
معمولا پیام های زیادی به پیوی اینستاگرامش میومد. به همین دلیل خواست با فکر اینکه بازم فنهاش بهش پیام دادن نگاهشو ازش بگیره که چشمش خورد به تیم آبی کنار اسمی،که حاکی از این بود که متوجه شد فلیکس بهش پیام داده و همین باعث شد چشماش کمی بیشتر باز بشه و با خودش بگه:فلیکس دیگه چرا پیام داده؟ یکمی از پیام معلوم بود اما اولش فقط کلمات کوتاه:«سلام ا.تشی امیدوارم حالت بهتر باشه...» رو نشون میداد،پس با لمس اون پیام رفت داخل پیوی و شروع کرد به خوندن پیام.
لبخندی روی لبش شکل گرفت و با خودش گفت:نه بابا،چهمهربون!
با لبخندی شروع کرد به تایپ کردن تا جواب پسر رو بده:
سلام فلیکسشی مرسی الان یکم بهترم شما الان چطورید؟
ممنون از توجهتون اما مشکلی نیست بهرحال تقصیر شما که نیست بعضی از جیای ها هم دیگه زیادهروی کردن در این مورد پس فکر کنم تقصیر هیچکدوممون نیست🫠🤌🏼 ولی بهرحال ممنون بابت عذرخواهیتون منم از طرف جیای ها عذر میخوام که بعضیهاشون یکم مسخره بازی کردن و متوجه نشدن که این تصادف دوطرفه بوده😁❤️ براتون آرزو میکنم شما هم زودتر به سلامتی کامل برسید🤍🫂
در آخر وقتی تایپ کردن رو تموم کرد،نکاهی به متنش انداخت. دوباره از اول خوند.
«یکم بیش از حد...صمیمانه نیست؟نهبابا کجاش صمیمانه هست وقتی خود فلیکس اینطوری نوشته..اشکالی نداره پس اینطوری جوابشو بدم. بیادبانه هم نیست پس اوکیه دیگه.»
این فکری بود که پس از اتمام دو دور خوندن پیامش توی سرش نشست،اما با نتیجه فکر کردنش تصمیم گرفت پیام رو بفرسته.
وقتی پیام رو فرستاد،یهبار دیگه از اول پیام خودش و فلیکس رو از اول خوند. خودشم نمیدونست چرا اما با این دیدم نوتیف پیام فلیکس و خواندن متنش که بهنظر میومد انقدر با احساسات واقعی و مودبانه نوشته شده بود،کمی از عصبانیتش نسبت به فلیکس و اون تصادف کم شد. بهرحال وضعیت پاش همش هم تقصیر فلیکس نبود...خودشم نباید اونقدر تند میرفت،حالا که اینجوری افکارش رو دسته بندی و مرتب سازی میکرد،یکمم به فلیکس حق میداد؛خب اونم دستش شکسته بود و بازم با این حال همچین پیام محبت آمیزی بهش داده بود،این نشون از مهربون و با ادب بودن اون پسر کک و مکی بود.
:اون پسر کک و مکی...
فکرشو یه بار تکرار کرد. حالا بهوضوح به یاد میآورد که اون موقع که با فلیکس چشم تو چشم شده بود،از زیر چشماش گرفته تا دنباله گوشه چشمش و کمی هم پایینتر روی گونههاش کک و مک های خاکی رنگی وجود داشت. ب
بهیاد آوردن چهره اون پسر دقت کرد که چقدر هم موهاش بلوند بود،زیاد نمیخورد رنگ باشه برای همین یه لحظه فکر کرد...«یه پسر با موی بلوند،صدای بم،چهرهای کیوت و در عین حال جذاب و با اون صدای بم... !» یکم زیادی از حد کامل به نظر میرسید!
یه لحظه بعد یاد صحنه چشم تو چشم شدن خودش و فلیکس افتاد که اون لحظه،چقدر انگار چشمای فلیکس معصوم و شرمنده بهنظر میرسید.
وای! وقتی به خودش اومد فهمید این افکارش باعث شده بود کم کم لباش از حالت عادی به لبخندی شکل بگیره! قرار نبود با یادآوری یه صحنه از یه مکالمه کوتاه و یه پیام کوچیک لبخند بزنه و دیدگاهش نسبت به فلیکس عوض بشه،از طرفی هم چون هنوز فلیکس رو کامل نمیشناخت پس به خودش حق قضاوت بیدلیل نمیداد وقتی رفتار اون فرد باهاش انقدر مودب و مهربانامه بود.
بقیه فنهاش هم که صددرصد عاشقشن،پس به جز اون تصادف دلیلی نداشت که ازش بدش بیاد.
بهرحال سعی کرد از فکر اون پسر بیاد بیرون،تا بیشتر از این تو خیالاتش غرق نشه.
***
با صدای نوتیف گوشیش درحالی که داشت نودلشو بیمیلی هم میزد،چشماش برق زدن و سرش بلند شد..
_Soki.
-حمایتهای پارت قبل خوب بود ولی کامنت های سناریو رو نرسوندید...
شرایط این پارت:
-۴۴تا لایک.
-۴۲تا کامنت.
#فلیکس #سناریو #چندپارتی #استریکیدز #فیک #کیپاپ
P¹⁵
همونجوری که روی تخت دراز کشیده بود و یه بالشت زیر پاش بود،داشت گوشیشو چک میکرد.
فعلا چون دوباره ضربهای به پاش وارد نشده بود،پس دردی نداشت و با خیال راحت داشت استراحت میکرد؛که نوتیفیکیشنی بالای گوشیش ظاهر شد،باعث شد چشماش از صفحه اکسپلور اینستاگرامش به نوتیف هدایت بشه.
معمولا پیام های زیادی به پیوی اینستاگرامش میومد. به همین دلیل خواست با فکر اینکه بازم فنهاش بهش پیام دادن نگاهشو ازش بگیره که چشمش خورد به تیم آبی کنار اسمی،که حاکی از این بود که متوجه شد فلیکس بهش پیام داده و همین باعث شد چشماش کمی بیشتر باز بشه و با خودش بگه:فلیکس دیگه چرا پیام داده؟ یکمی از پیام معلوم بود اما اولش فقط کلمات کوتاه:«سلام ا.تشی امیدوارم حالت بهتر باشه...» رو نشون میداد،پس با لمس اون پیام رفت داخل پیوی و شروع کرد به خوندن پیام.
لبخندی روی لبش شکل گرفت و با خودش گفت:نه بابا،چهمهربون!
با لبخندی شروع کرد به تایپ کردن تا جواب پسر رو بده:
سلام فلیکسشی مرسی الان یکم بهترم شما الان چطورید؟
ممنون از توجهتون اما مشکلی نیست بهرحال تقصیر شما که نیست بعضی از جیای ها هم دیگه زیادهروی کردن در این مورد پس فکر کنم تقصیر هیچکدوممون نیست🫠🤌🏼 ولی بهرحال ممنون بابت عذرخواهیتون منم از طرف جیای ها عذر میخوام که بعضیهاشون یکم مسخره بازی کردن و متوجه نشدن که این تصادف دوطرفه بوده😁❤️ براتون آرزو میکنم شما هم زودتر به سلامتی کامل برسید🤍🫂
در آخر وقتی تایپ کردن رو تموم کرد،نکاهی به متنش انداخت. دوباره از اول خوند.
«یکم بیش از حد...صمیمانه نیست؟نهبابا کجاش صمیمانه هست وقتی خود فلیکس اینطوری نوشته..اشکالی نداره پس اینطوری جوابشو بدم. بیادبانه هم نیست پس اوکیه دیگه.»
این فکری بود که پس از اتمام دو دور خوندن پیامش توی سرش نشست،اما با نتیجه فکر کردنش تصمیم گرفت پیام رو بفرسته.
وقتی پیام رو فرستاد،یهبار دیگه از اول پیام خودش و فلیکس رو از اول خوند. خودشم نمیدونست چرا اما با این دیدم نوتیف پیام فلیکس و خواندن متنش که بهنظر میومد انقدر با احساسات واقعی و مودبانه نوشته شده بود،کمی از عصبانیتش نسبت به فلیکس و اون تصادف کم شد. بهرحال وضعیت پاش همش هم تقصیر فلیکس نبود...خودشم نباید اونقدر تند میرفت،حالا که اینجوری افکارش رو دسته بندی و مرتب سازی میکرد،یکمم به فلیکس حق میداد؛خب اونم دستش شکسته بود و بازم با این حال همچین پیام محبت آمیزی بهش داده بود،این نشون از مهربون و با ادب بودن اون پسر کک و مکی بود.
:اون پسر کک و مکی...
فکرشو یه بار تکرار کرد. حالا بهوضوح به یاد میآورد که اون موقع که با فلیکس چشم تو چشم شده بود،از زیر چشماش گرفته تا دنباله گوشه چشمش و کمی هم پایینتر روی گونههاش کک و مک های خاکی رنگی وجود داشت. ب
بهیاد آوردن چهره اون پسر دقت کرد که چقدر هم موهاش بلوند بود،زیاد نمیخورد رنگ باشه برای همین یه لحظه فکر کرد...«یه پسر با موی بلوند،صدای بم،چهرهای کیوت و در عین حال جذاب و با اون صدای بم... !» یکم زیادی از حد کامل به نظر میرسید!
یه لحظه بعد یاد صحنه چشم تو چشم شدن خودش و فلیکس افتاد که اون لحظه،چقدر انگار چشمای فلیکس معصوم و شرمنده بهنظر میرسید.
وای! وقتی به خودش اومد فهمید این افکارش باعث شده بود کم کم لباش از حالت عادی به لبخندی شکل بگیره! قرار نبود با یادآوری یه صحنه از یه مکالمه کوتاه و یه پیام کوچیک لبخند بزنه و دیدگاهش نسبت به فلیکس عوض بشه،از طرفی هم چون هنوز فلیکس رو کامل نمیشناخت پس به خودش حق قضاوت بیدلیل نمیداد وقتی رفتار اون فرد باهاش انقدر مودب و مهربانامه بود.
بقیه فنهاش هم که صددرصد عاشقشن،پس به جز اون تصادف دلیلی نداشت که ازش بدش بیاد.
بهرحال سعی کرد از فکر اون پسر بیاد بیرون،تا بیشتر از این تو خیالاتش غرق نشه.
***
با صدای نوتیف گوشیش درحالی که داشت نودلشو بیمیلی هم میزد،چشماش برق زدن و سرش بلند شد..
_Soki.
-حمایتهای پارت قبل خوب بود ولی کامنت های سناریو رو نرسوندید...
شرایط این پارت:
-۴۴تا لایک.
-۴۲تا کامنت.
#فلیکس #سناریو #چندپارتی #استریکیدز #فیک #کیپاپ
- ۲.۲k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط