{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه ها اینم از پارت

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
بچه ها اینم از پارت۶❤️✨
حمایت فراموش نشههه💕✨
راستی سیزده بدرتونم مبارک🛐
𝙋𝙖𝙧𝙩6
لویا
عصر بود که با صدای دعوا و جر و بحث بیدار شدم. اولش فکر کردم صدا از بیرون میاد اما بعد که دقت کردم دیدم عمو پاسکال داشت با صدای نسبتا بلند مشاجره میکرد.
نمی‌خواستم فضولی کنم فقط نگران شده بودم و کنجکاو بودم که چه اتفاقی می تونه افتاده باشه. برا همون رفتم و از پشت در به حرف هاشون گوش کردم.
عمو پاسکال: خودت میدونی چه غلطی کردی؟ همه ی مارو گرفتار خودت کردی.
اگه بلایی سر اون بنده خدا بیاد چی؟
یک لحظه صدای مرد جوونی رو شنیدم انگار همون پسره ی سرد بود.
داشت با صدای بلند میگفت: من خودم اون رو سالم دیدممم لازم نیست که شلوغش کنی.
عمو پاسکال با همون تن صدا گفت: شلوغش نکنم؟ میدونی الان که فرار کردی هیچ جوره نمیشه از خلافت گذشت کرد؟ اگه طرف می‌ مرد میخواستی چیکار بکنی هااا؟؟
یکهو سکوتی توی خونه فرا گرفت و دیگه هیچکس یک کلمه هم حرف نزد.
خیلی ترسیده بودم که نکنه دارم با یک مجرم تو یه خونه زندگی میکنم؟
ولی نمیشد زود قضاوت کرد.
پس پاشدم و دست صورتم رو شستم و لباس های بیرونم رو در آوردم و از اتاق بیرون اومدم . وقتی رفتم طبقه ی پایین اون پسره رو دیدم که توی کاناپه نشسته بود و با اضطراب تمام به فکر فرو رفته بود.
عمو پاسکال: عه بیدار شدی؟ باید خیلی خسته بوده باشی. خاله فلا بهم زنگ زد گفت الاناست که برسه. وقتی رسید شام رو میخوریم.
منم بدون اینکه درباره ی قضیه سوالی بپرسم،سری به نشانه ی تأیید تکون دادم و یه گوشه نشستم.
گوشیم رو باز کردم و با چندتا میسکال مواجه شدم. مامان بود حتما میخواست بدونه من سلامت رسیدم یا نه.
رفتم طرف آشپزخونه و بهش زنگ زدم و گفتم که حالم خوبه و رسیدم.
بعد مکالمم با مامانم برگشتم و دیدم که پسره نیست.
با تعجب نشستم یه گوشه حتی خبری از عمو پاسکال هم نبود.
بعد از چند دقیقه انتظار، عمو پاسکال رو دیدم که با چندتا خوراکی و کروسان برگشت.
با لبخند گفت: حتما باید گشنه باشی بیا یه چیزی بخور تا خاله فلا برنگشته.
با لحنی آرام گفتم: ممنونم.
و بعد به من یکی از کروسان ها رو داد گفت: خب اینم از نون ملی فرانسه مطمئن باش که هیچ جا به جز فرانسه اصلی ترین کروسان هارو نداره.
اینا کاملا تازه از تنور در اومدن اگه دوست داشتی بهت شکلات هم بدم که باهاش بخوری.
گفتم: ممنون سادش رو بیشتر دوست دارم.
و شروع به خوردن کردم. نون خیلی خوشمزه و تردی بود کاملا روغنی و لذیذ.
من کروسان های زیادی رو امتحان کرده بودم ولی به قول عمو پاسکال هیچ جا کروسان هاش مثل خود فرانسه نمیشه.
گفتم: واقعا خوشمزس دستتون درد نکنه
عمو پاسکال: نوش جونت.
از وقتی اومده بودم تو این خونه، سؤال های زیادی ذهنم رو درگیر کرده بودم مثل اینکه اون پسره کی بود؟ یا چه اتفاقی باعث شده بود که انقد توی هچل بیفتن؟
ولی هنوز برای این حرف ها زود بود.
.....
لحظاتی بعد قفل در باز شد و زنی داخل خونه شد.
خودش بود خاله فلای مهربون.
همون‌طور که تو کاناپه نشسته بودم بلند شدم و به سمتش رفتم.
با نگاهی محبت آمیز به من نزدیک شد و گفت: او لویای عزیزم خوش اومدی
و من رو محکم بغل کرد.
گفتم: سلام خاله فلا از دیدنت خوشحالم
خاله فلا لبخند زد و گفت: چقدر بزرگ شدی اصلا اون لویایی نیستی که میشناختم. زیباتر و خانوم تر شدی. چقد خوشحالمون کردی که به پاریس اومدی.
الانم هم منتظر باش که قراره یه غذای خوشمزه برات درست کنم.
همون‌طور که یادم میاد، خاله فلا آشپزی معرکه ای داشت و حتی منی که تو بچگی آدم بد غذایی بودم رو به غذا خوردن معتاد کرده بود. خیلی وقت بود که دسپختش رو نچشیده بودم و خیلی خوشحال بودم که بعد سال ها باز قراره دسپختش رو بخورم.
غذا سوپ پیاز بود. از غذاهای معروف فرانسه که دوست داشتم حتما یبار امتحانش کنم.
حلقه یی پیاز ها پخته شده بود و کاملا توی کارامل غوطه ور شده بود و آب گوشت گاو خیلی لذیذ بود.
خاله فلا: خب چطور شده؟
با حالتی هیجانی و ذوق زده گفتم: عالیه!
خاله فلا: خوشحالم که این رو می‌شنوم. راستش میخواستم بیشتر از این تدارک ببینم اما یه مشکلی پیش اومد و نتونستم واقعا متأسفم که اینجوری بهت خوش آمد گفتیم.
با لبخندی گفتم: خیلی هم خوش آمد گرمی بود همین که دوباره شما رو دیدم خیلی خوشحالم کرد.
هر دو لبخند گرمی زدن و شروع به خوردن کردن.
خاله فلا که انگار لحنش از مهربون به جدی تغییر پیدا کرد، رو به عمو پاسکال گفت: نمی‌خواد بیاد و غذا بخوره؟
عمو هم با همان لحن گفت: خودش رو تو اتاق حبس کرده. بعد اون افتضاحیم که به بار آورده همون بهتر که نیاد.
خاله فلا چشم غره ای به عمو پاسکال کرد و به او گفت که این بحث رو ادامه نده.
#fic
#Recovery_tears
دیدگاه ها (۸)

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها این ادامه ی پارت شیش...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها خواستم به مناسبت سی...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها سر پارت ۵ یه سوتی گن...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨پارت جدیدددد خدمت بانوها🛐حم...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨سلام بچه هااا پارت جدید خدم...

*فن کوچولوی تهیونگ و مامانش🥹✨کپشن پست:«رفتم فروشگاه بزرگ و ا...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها پارت جدید خدمتتون 💕✨...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط