{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۹

پارت ۳۹
پدرم مرده بود.
برای اولین بار بعد از سال‌ها توانستم او را در آغوش بگیرم.
گریه کردم.
جونگکوک کنارم زانو زد.
هیچ چیزی نگفت.
فقط دستم را گرفت.
پدرم قبل از مرگش یک جمله گفت:
_زندگی‌ات را انتخاب کن، نه سرنوشتت را.
آن شب فهمیدم انتخاب من چیست.
من نمی‌خواستم قربانی دنیای خون‌آشام‌ها باشم.
می‌خواستم خودم زندگی‌ام را بسازم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۸درگیری شروع شد.تهیونگ از جونگکوک قوی‌تر شده بود.اما م...

پارت ۳۷در وسط جنگ، تهیونگ من را ربود.چشم‌هایم را باز کردم و ...

پارت ۳۳تهیونگ فرار کرد.اما قبل از رفتن گفت:_این هنوز تموم نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط