خانزاده

🍁🍁🍁🍁

#خان_زاده
#پارت242
#جلد_دوم





شاهینی میگفت باید سرپا بشم و به زندگیم برسم می گفت اینطور خونه نشین شدن و دوری کردن از کار و شرکت و آدمایی که قبلاً باهاشون در ارتباط بودم برای من اصلا خوب نیست
می‌گفت باید تحمل کنم تا بالاخره صبر آیلین تموم بشه و خودش بیاد سراغم.
تا به حال انقدر درمونده نشده بودم باورش برام سخت بود که من نمیتونم همسر خودمو پیدا کنم

توی این مدت یکبار هم از کارت اعتباری استفاده نکرده بود هیچ جایی ثبت نام نکرده بود و اسمش هیچ کجایی ثبت نشده بود اینا یعنی اینکه از عزمش و جمع کرده بود تا از من بگذره...
چقدر دردناک به نظر می‌رسید منی که بی گناه داشتم تاوان می دادم تاوان چیزی که واقعا لایقش نبودم تا صبح توی اتاق کار تشستم.
خواب دیگه با من غریبه شده بود نگرانیم به خاطر دخترمو آیلین حتی نمی ذاشت غذا بخورم چه برسه به اینکه بخوام بخوابم.

برگشتن به این خونه حالمو بدتر کرده بود اینجا پر از خاطراتی بود که برام زنده میشد و آیلین و جلوی روم می آورد
سخت بود تلخ بود اما این زندگی من شده بود دلتنگی روی دلتنگی نگرانی و ترس روی نگرانی و ترس...

اما تصمیم خودمو گرفته بودم باید به خودم میومدم و خودمو جمع و جور می کردم این طور خونه موندنم واقعاً با حضور کیمیا عذابی بیش نبود
پس باید از اینجا بیرون میرفتم خودمو با کار سرگرم می کردم تا بالاخره یه روزی یه راهی برای پیدا کردن آیین پیدا کنم....


🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۱)

🍁🍁🍁🍁#خان_زاده #پارت243#جلد_دوم توی این مدت با شاهین دوستای...

🍁🍁🍁🍁#خان_زاده #پارت244#جلد_دوم #آیلینموهای مونس و شونه کرد...

🍁🍁🍁🍁#خان_زاده #پارت241#جلد_دوم سرش را به دیوار تکیه داد و ...

🍁🍁🍁🍁#خان_زاده #پارت240#جلد_دوم تازه نگاهی به خودم انداختم ...

امروز توی پارک نشسته بودم تا طراحی جدیدم رو کامل کنم، فکر کن...

~حقیقت پنهان~

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط