درخواستی
#درخواستی
#تکپارتی
وقتی ساعت ۲ شب از بار برگشتی.....
بعد از اینکه درست مست شده بودی برگشتی خونه که دیدی لامپ های خونه خاموشه و فقط نور کمی از طرف آباژور گوشه ی خونه میاد الان دیگه مطمئن شدی که هیونجین هنوز خونه نیومده این روزا به خاطر کارایی که تو شرکتش براش پیش اومده بود دیر میومد خونه
رفتی بالا تا لباساتو عوض کنی که دیدی لامپ اتاق مشترک تو و هیون روشنه آروم رفتی و در اتاق رو باز کردی که با یک هیونجین کلافه و همینطور عصبی که نمیدونست تا اینموقع شب کجایی رو به رو شدی
×ه..هی..هیونجین
_ا/ت تا الان کجا بودی اصن میدونی که چقدر نگرانت شدم دختره ی احمق؟(کمی با داد)
الان دیگه کاملا مستی از سرت پریده بود و استرس گرفته بودی و از استرس زیاد دستات میلرزید
چون میدونستی پشت این هیونجینِ نگران یه هیونجین دیگه ست که برات کلی نقشه کشیده
_جواب بده گفتم کجا بودی؟
×ب..بار
_تا این موقع؟ اونم بدون اینکه چیزی به من بگی؟
×ببخشید دیگه تکرار نمیشه
هیون چند قدم نزدیکت شد و یقه ی لباست رو یکم داد پایین و به قسمتی از گردنت زل زد
×چیزی شده هیون؟
_این کبودی روی گردنت چیه؟
×چ...چی؟کبو.....کبودی؟
_تو توی اون جهنم دره چه غلطی کردی ا/ت؟(خونسرد و با لحنی عصبی)
×بخدا کاری نکردم فکر کنم وقتی مست بودم یه پسره بهم نزدیک شده ببین هیونج.......
_پس که با پسرای دیگه میگردی؟
×نه اونطور که تو فکر میکنی نیست
_هیسس بیبی خودم بهت نشون میدم که عاقبت دخترای بدی مثل تو چیه
هیون هولت داد روی تخت و روت خیمه زد و سرشو تو گردنت فرو کرد توی همون حالت زمزمه کرد:
_امشب با در اوردن صدای ناله هات بهت یادآوری میکنم که صاحبت کیه پارک ا/ت....
#تکپارتی
وقتی ساعت ۲ شب از بار برگشتی.....
بعد از اینکه درست مست شده بودی برگشتی خونه که دیدی لامپ های خونه خاموشه و فقط نور کمی از طرف آباژور گوشه ی خونه میاد الان دیگه مطمئن شدی که هیونجین هنوز خونه نیومده این روزا به خاطر کارایی که تو شرکتش براش پیش اومده بود دیر میومد خونه
رفتی بالا تا لباساتو عوض کنی که دیدی لامپ اتاق مشترک تو و هیون روشنه آروم رفتی و در اتاق رو باز کردی که با یک هیونجین کلافه و همینطور عصبی که نمیدونست تا اینموقع شب کجایی رو به رو شدی
×ه..هی..هیونجین
_ا/ت تا الان کجا بودی اصن میدونی که چقدر نگرانت شدم دختره ی احمق؟(کمی با داد)
الان دیگه کاملا مستی از سرت پریده بود و استرس گرفته بودی و از استرس زیاد دستات میلرزید
چون میدونستی پشت این هیونجینِ نگران یه هیونجین دیگه ست که برات کلی نقشه کشیده
_جواب بده گفتم کجا بودی؟
×ب..بار
_تا این موقع؟ اونم بدون اینکه چیزی به من بگی؟
×ببخشید دیگه تکرار نمیشه
هیون چند قدم نزدیکت شد و یقه ی لباست رو یکم داد پایین و به قسمتی از گردنت زل زد
×چیزی شده هیون؟
_این کبودی روی گردنت چیه؟
×چ...چی؟کبو.....کبودی؟
_تو توی اون جهنم دره چه غلطی کردی ا/ت؟(خونسرد و با لحنی عصبی)
×بخدا کاری نکردم فکر کنم وقتی مست بودم یه پسره بهم نزدیک شده ببین هیونج.......
_پس که با پسرای دیگه میگردی؟
×نه اونطور که تو فکر میکنی نیست
_هیسس بیبی خودم بهت نشون میدم که عاقبت دخترای بدی مثل تو چیه
هیون هولت داد روی تخت و روت خیمه زد و سرشو تو گردنت فرو کرد توی همون حالت زمزمه کرد:
_امشب با در اوردن صدای ناله هات بهت یادآوری میکنم که صاحبت کیه پارک ا/ت....
- ۸.۰k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط