پارت

#پارت۲

اونشب تا صبح گریه کردم خیلی ناراحت بودم ...کاش همه اینها خواب بود ...
.
.
.
باچشم های پف کرده از خواب بیدار شدم...چشمهام سوزش داشتن..رفتم سمت حموم..یه دوش گرفتم ورفتم سمت اشپز خونه .
-سلام مامان
-صبح بخیر دخترم..بیا صبحونه بخور..
نشستم سر میز و چای ریختم..نون پنیرو گذاشتم تو دهنم که گوشیم زنگ خورد..
-الو
-سلام عسل امشب یه مهمونی داریم میای؟
-ساعت چند؟
-۱۰ولی تو زودتر بیا..
-چجور مهمونی
-خودمونی..راحت باش
-باش میام
-منتظرم بای
-بای
گوشی رو گذاشتم و رفتم اماده شم واسه دانشگاه..
-تو که صبحونتو نخوردی
-مامان دیرم میشه باید اماده شم
رفتم تو اتاق و یه شلوار جین مشکی ومانتو جلوباز مشکی پوشیدم و زیرش بلوز مشکی و مقنعه(مغنعه؟)مشکیمو پوشیدم وساعت مچی مشکی..کلا تیپ مشکی..رفتم جلو اینه یه سایه سورتی کم رنگ گوشه چشمم زدم و یه خط چشم باریک کشیدم و رژ صورتی ملایم..کیفمو ورداشتم وقبل رفتنم یه نگاه به اینه انداختم و خودمو دید زدم..اومای گاد عجب چیزی..خندم گرفت و از پله های اتاق اومدم پایین رفتم دم در کفشامو پوشیدم و سوار ولسترم شدم ..زدم بیرونو شیشه ماشینو پایین کشیدمو هوای خنک رو تویه ریه هام احساس کردم ..دینگ..گوشیم صدا داد ..نگاه کردم دیدم اسما نوشته(عسل گایی..شدیم) جواب دادم(چرا)-(سرراحت ده دقیقه ب شیمی نگاه بنداز امتحان داریم)..وااای نگفته بود ..سریع ماشینو زدم کنار ومشغول خوندن کتاب شدم...
.
.
.
واسه مهمونی اماده میشدم..یه لباس بلند انتخاب کردم که چین داشت یقه هشتی خیلی خوشکل بود سبزابی و بالاش نگین داشت از کمر به پایین همه چین داشت تقریبا مدل سیندرالا ..خییلی دوسش داشتم و تاحالا نشده بود که بپوشمش ارایشمو باهاش ست کردم و یه سایه سبزابی زدم و چشمای عسلیم ،سبز شد..نمیدونم چرا هر لباسی که میپوشم چشمام همون رنگ میشه..مانتو ابی سبز راستمو که جلو باز بود پوشیدم و شال ابیمو سرم کردم و کیفم سفیدمو برداشتم و کفشای پاشنه۱۰سانتیمو پوشیدم ..سوار ماشینم شدم و به سمت مهمونی رفتم..جلوی تالار ایستادم..واو..خیلی تالار قشنگی بود شبیه قصر..
-سلام عسل خانوم
به سمت صدا چرخیدم و دیدم اروینه..-سلام
-خوبین
-مرسی ..اسمارو ندیدی..؟
-چرا..بیاین تا نشونتون بدم
دنبالش رفتم و اسمارو دیدم
-سلام اسما
-سلام عسل..وای چقد خوشکل شدی..
-مرسی همچنین
-با اروین اومدی؟
-نه..فقط ازش پرسیدم شما کجایید
-اینجا همه دونفرن شمادوتاهم باهم وقت بگذرونید

برای ادامه رمان پیج مارو فالو کنید..
دیدگاه ها (۱۱)

#پارت۳حس کردم خجالت میکشه بامن بیاد..دستشو گرفتم که نگام کرد...

#پارت۴رفتم تو اتاقش و لباسمو در اوردم و وارد حموم شدم..دوش گ...

#پارت۱تو خیابونا قدم میزدم و فکر میکردم چطور میتونست اینکار ...

#مقدمه..بیدار شدم..چشمام درد میکرد واسه گریه های دیشب..این ح...

#دوپارتی#هیونجین#درخواستیوقتی شب عروسی... ویو ات وای امروز خ...

نفرین شیرین. پارت 1

#𝓖𝓲𝓻𝓵_𝓶𝓸𝓯𝓲𝓪𝓟15ویو ا.ت سریع خودمو شستم و همونجا لباسامو پوشید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط