پارت یازده
پارت یازده:
همونطور که توی تخت دراز کشیده بودمو سعی میکردم بخوابم حس کردم نوری به پنجره خورد فوضولیم گل کرد و رفتم آروم پشت پنجره یه مرد مسن رو دیدم که با بیژامه و زیر پوش تو حیاط وایستاده.بعله درست حدس زدم امیر بود که اومد ماشینشو پارک کرد و از ماشین پیاده شد
همونطور که داشت یه چیزایی به اون پیر مرده میگفت دستشو روی شونه پیرمرده گذاشت و باهم خندیدن...
باخندیدنش دلم یه جوری شد یه حس عجیب بود که تا به حال تجربش نکرده بودم...برای قانع کردن خودم زودی اداشو گرفتم و رفتم دراز کشیدم توی تخت هرکاری میکردم خوابم نمیبرد داشتم به این فکر میکردم که چکار کنم که پیش این آقای استاد امیر آریامنش کم نیارم...
یکم با خودم فکر کردم بنظرم بهترین راه این بود که برای کلاساش حسابی بخونم که مبادا بخواد توبیخم کنه توی دانشگاه یا توی خونه...
تویی همین فکرا بودم نمیدونم چجوری خوابم رفت...
صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم زودی حاضر شدم و رفتم دم اتاق مریم همینطور که در میزدم متوجه شدم که امیر از اتاقش بیرون اومد انگار از اینکه منو دید تعجب کرد
نمیدونم چرا خب مگه نمیدونسته من میام خونشون؟یا اینکه میدونسته و یادش رفته؟ مگه میشه مگه داریممممم
داشتم فکر میکردم که یهو از افکار مزخرف خودم خندم گرفت...
صدای امیر منو به خودم اورد الینا خانوم صبح بخیر
منم هول شدم بجای اینکه بگم صبح شماهم بخیر گفتم ممنون و باعث شد امیر تک خنده ای بهم بزنه و بره پایین....
همونطور که توی تخت دراز کشیده بودمو سعی میکردم بخوابم حس کردم نوری به پنجره خورد فوضولیم گل کرد و رفتم آروم پشت پنجره یه مرد مسن رو دیدم که با بیژامه و زیر پوش تو حیاط وایستاده.بعله درست حدس زدم امیر بود که اومد ماشینشو پارک کرد و از ماشین پیاده شد
همونطور که داشت یه چیزایی به اون پیر مرده میگفت دستشو روی شونه پیرمرده گذاشت و باهم خندیدن...
باخندیدنش دلم یه جوری شد یه حس عجیب بود که تا به حال تجربش نکرده بودم...برای قانع کردن خودم زودی اداشو گرفتم و رفتم دراز کشیدم توی تخت هرکاری میکردم خوابم نمیبرد داشتم به این فکر میکردم که چکار کنم که پیش این آقای استاد امیر آریامنش کم نیارم...
یکم با خودم فکر کردم بنظرم بهترین راه این بود که برای کلاساش حسابی بخونم که مبادا بخواد توبیخم کنه توی دانشگاه یا توی خونه...
تویی همین فکرا بودم نمیدونم چجوری خوابم رفت...
صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم زودی حاضر شدم و رفتم دم اتاق مریم همینطور که در میزدم متوجه شدم که امیر از اتاقش بیرون اومد انگار از اینکه منو دید تعجب کرد
نمیدونم چرا خب مگه نمیدونسته من میام خونشون؟یا اینکه میدونسته و یادش رفته؟ مگه میشه مگه داریممممم
داشتم فکر میکردم که یهو از افکار مزخرف خودم خندم گرفت...
صدای امیر منو به خودم اورد الینا خانوم صبح بخیر
منم هول شدم بجای اینکه بگم صبح شماهم بخیر گفتم ممنون و باعث شد امیر تک خنده ای بهم بزنه و بره پایین....
- ۱۴.۴k
- ۲۰ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط