{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سیزده

پارت سیزده
که اینطور خیلی خب باشه
وقتی رسیدیم امیر دستم رو گرفت و گفت:الان دستت رو گرفتم هوابرت نداره ها میخوام نیلوفر شک نکنه
وای چقد دست هاش گرم بود بهم ارامش میداد یه حس خیلی عجیب بود
وار شدیم و نشستیم امیر:معرفی میکنم ناگزدم الیناخانوم
نیلوفر انگار بهش شک وارد کرده بودن تعجب کرده بود ولی به خودش مسلط شد و گفت:به سلامتی خبر از ایـ..ن خ..وب تر این حرف هارو با لکنت بیان میکرد کسی میخواست اورا به طرف خودش بکشد نامزد کرده بود
امیر:خواستم بگم دیگه پاتو از زندگیم بکشی بیرون
الینا:درسته
نیلوفر:هه امیر من تورو دوست داشتم توهم منو دوس داشتی پس چیشد قول هامون واسه زندگی و اینده
امیر:اون مال وقتی بود که عاشقت بودم و تورو نمیشناختم ولی الان به باتن کثیفت پی بردم
نیلوفر:حق نداری اینجوری باهام صحبت کنی
الینا:امیر اروم تر صدات رو بیار پایین
امیر:ببین به حرمت خواهرم ، حرمت هیچ دختری رو زیر سوال نبردم نکنه یادت رفته که تو دخترونگیت رو از دست دادی تو دیگه دختر نیستی
نیلوفر از شنیدن این حرف ناراحت نشد بلکه این قدر ذهنش خراب بود که واسش اهمیت نداشت
بعداز سه ساعت طاقت فرسا ، امیر خان قصد رفتن کرد
بلند شدیم و از رستوران اومدیم بیرون راه افتادیم به سمت خونه که من باهیجان گفتم:حالا که واست این کار رو انجام دادم باید .....
امیر:میدونم باید جبران کنم
من:برو یه فروشگاه میخوام لواشک و خوراکی بخرم
امیر:باشه
جلوی یک فروشگاه مواد غذایی وایسادیم و رفتیم داخل
رفتیم سمت طبقه خوراکی ها که یه خانوم گفت:ببخشید اقا نمیخواین واسه بچتون پوشاک بخرین
روبه من گفت:شما که همسر این اقا هستین نمیخواین واسش کادو بخربن
امیر گفت: اخه....
من:چرا یه پسر شش ماهه دارم خیلی جیش میکنه میخوام واسش پوشاک بخرم
خانوم:پس بیاین اینجا
رفتم سمت پرشاک ها و دوتا بسته برداشتم خانومه رفت پیش مشتری ها
امیر:اره پس تو یه پسر شش ماهه داری که جیش میکنه هوم؟؟
من:ارههههه
امیر:الینا واست دارم
من:داشته باش
هردومون زدیم زدیم زیر خنده پوشاک هارو گذاشتم سر جاش و یه عالمه خوراکی گرفتمه جمعا پولش شد۳۰۰تومن
امیر بدون کمی مکث حساب کرد و رفتیم بیرون
سوار ماشین شدیم و خرکت کردیم سمت خونه که بادیدن مغازه بستی فروشی دلم اب شد با حسرت نگا میکردم
امیر:خانوم کوچولو بستی میخوای
قیافم رو مثل بچه ها کردم
امیر:خیلی خب قیافتو اونجوری نکن و ریز خندید
توی دلم کلی قربون صدقش رفتم
ادامه دارد .......
دیدگاه ها (۱۴)

پارت چهارده:وای امیر از ماشین پیاده شد چقد جذابه این بشر ای ...

پارت پانزده: وارد شدیم وقتی رفتیم تو خونه مادر امیر شیطون نگ...

پارت دوازدهای خدا بازم سوتی اخ تواین شانسای بابا چرا مریم در...

پارت یازده: همونطور که توی تخت دراز کشیده بودمو سعی میکردم ب...

my favorite enemy p2الینا: هلنا! زودباش باید کم کم حاضر بشیم...

my favorite enemy p4جیهیون: همش راسته(پوزخند زد) تو خیلی خوش...

[♡part¹⁶♡]ویوی نیکولاس.صبح با سردرد و تخت خالی رو به رو شدم،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط