𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART³⁵
(نایون+)(جونگکوک–)(کلینیک©)(دکتر®)
با این حرف جونگکوک گونه های نایون سرخ شدن و نگاهش رو از جونگکوک دزدید...
–نگاهت رو ازم ندزد!
+خیلی لوسی!
–امروز میخوای همه صفت های دنیا رو بچسبونی بهم؟
+بس کن!
گوشی نایون زنگ خورد از کلینیکی بود که نایون میرفت
©با خانم جئون نایون تماس گرفتم؟
+بله خودمم،بفرمایید
©از کلینیک باهاتون تماس گرفتم...امروز نوبت سونوگرافی داشتید اما هنوز تشریف نیاوردید میخواستم بدونم که اگر میخواید نوبت رو به یه زمان دیگه موکول کنیم یا میاید؟
نایون یه دستش رو زد توی سرش...انقدر درگیر کارهاش شده بود که فراموش کرده بود...
+معذرت میخوام فراموش کرده بودم تا چند مین دیگه میام!
© منتظرتونم!
نایون گوشی رو قطع کرد و رو کرد به جونگکوک
+خب فراموش کرده بودم نوبت سونوگرافی داشتم
–وای منم یادم رفت بهت یادآوری کنم...دوست دارم ببینم کوچولومون چقدر بزرگتر شده!
+خب پس بیا بریم!
جونگکوک دست نایون رو گرفت و کمکش کرد سوار ماشین بشه و راه افتادن به سمت کلینیک...وقتی رسیدن جونگکوک دوباره به نایون کمک کرد تا پیاده بشه از ماشین و رفتن داخل...بعد از کمی انتظار نوبتشون شد و رفتن داخل...نایون روی تخت دراز کشید و دکتر اومد نزدیک و ژل رو ریخت روی شکم نایون و دستگاه رو برداشت تا سونوگرافی رو انجام بده و جونگکوک با انتظار به صفحه رو به روش خیره شده بود و با دقت میدید
®خب بچه ها کاملا سالمن و رشد خوبی داشتن...
+بچه ها؟
® آره عزیزم...دوقلو بارداری!
+اما هفته پیش که یکی بود...
®هفته پیش خیلی ریز بودن و قابل تشخیص نبودن برای همین یکیشون رو دیدیم اما الان که بزرگتر شدن دوتان...
جونگکوک خوشحال شد و به نایون نگاه کرد
–باورم نمیشه...قراره پدر دوتا بچه بشم...باید اسماشون رو انتخاب کنیم!جنسیتشون کی مشخص میشه؟
® حدوداً 11 هفته دیگه...
–وای باید خیلی صبر کنیم ولی حتما ارزشش رو داره...
نایون هنوز توی شوک بود...
®فکر کنم همسرتون خیلی خوشحال نشدن از دوقلو بودن...
+چی...نه واقعا خوشحالم فقط گیج شدم و حس میکنم آمادگیش رو ندارم...
®همه مادر ها همین رو میگن ولی به محض اینکه بچشون رو بغل میکنن یه جوری همه کارها رو انجام میدم انگار که صدتا بچه بزرگ کردن...نگران نباش!
+جدی؟
®آره درضمن میتونم ببینم شوهرت خیلی حواسش بهت هست قطعا که قرار نیست سخت باشه
نایون با لبخند به جونگکوک و نگاه کرد و جونگکوک هم متقابلاً لبخند زد...
®خب حتما یه سری مکمل هایی که میگمت رو روزی یه دونه بخور و چیز های سنگین بلند نکن و اگر خواستی ورزش کنی سراغ ورزش های سنگین نرو!
+باشه...ممنون،نوبت بعدی کی باید بیام؟
®هفته دیگه شنبه!
+ممنون
دکتر لبخندی زد و یه دستمال داد به نایون تا شکمش رو تمیز کنه و بعد رفت سمت میزش تا یه سری دارو برای نایون بنویسه!وقتی نایون شکمش رو تمیز کرد جونگکوک دستش رو گرفت تا کمکش کنه بشینه...
+هی هنوز اونقدرا برام سخت نیست...
–اما باید حواسم بهت باشه!تو داری دوتا چیز ارزشمند بهم میدی
+من چی؟من ارزشمند نیستم؟
نایون با حسادت گفت و جونگکوک خندید
–تو خیلی باارزش تری!
نایون چشم غره ای رفت و سمت میز دکتر رفت و جونگکوک پشت سرش،به حسادت نایون خندید و رفت پیش نایون...دکتر درمورد نسخه و مصرف قرص ها توضیح داد و اون ها از دکتر تشکر کردن و رفتن...وقتی سوار ماشین شدن نایون با کنجکاوی به جونگکوک که نیشش تا گوشش باز بود کرد و گفت
+الان کجا میریم؟
–خب داریم میریم تا یه خونه با سه تا اتاق پیدا کنیم!
+سه تا اتاق؟
–اوهوم!یکی برای ما و هر کدوم از بچه ها یه اتاق جدا دارن...
+اما به نظرم بهتره توی دوران کودکیشون اتاقشون مشترک باشه اینطوری رابطه شون خیلی صمیمی تر میشه!
–اوه حق با توعه اما برای وقتی که بزرگ شدن باید بهشون فضای شخصی خودشون رو بدیم پس بهتره از همین الان آینده نگری کنیم و یه خونه با سه تا اتاق بگیریم!
+اوکی...من هیچوقت حریف تو نمیشم!
جونگکوک خندید و دستش رو دراز کرد و دست نایون رو گرفت و آورد سمت لـب هاش و بـوسه ای به دستش زد...
–از همین الان دارم تصور میکنم که چقدر میتونم کارهای هیجان انگیزی با بچه هامون انجام بدم...و دارم فکر میکنم اگر شبیه تو بشن چقدر خوشگل میشن...
+اما اگر ویژگی های تو رو داشته باشن جذاب تر میشن...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART³⁵
(نایون+)(جونگکوک–)(کلینیک©)(دکتر®)
با این حرف جونگکوک گونه های نایون سرخ شدن و نگاهش رو از جونگکوک دزدید...
–نگاهت رو ازم ندزد!
+خیلی لوسی!
–امروز میخوای همه صفت های دنیا رو بچسبونی بهم؟
+بس کن!
گوشی نایون زنگ خورد از کلینیکی بود که نایون میرفت
©با خانم جئون نایون تماس گرفتم؟
+بله خودمم،بفرمایید
©از کلینیک باهاتون تماس گرفتم...امروز نوبت سونوگرافی داشتید اما هنوز تشریف نیاوردید میخواستم بدونم که اگر میخواید نوبت رو به یه زمان دیگه موکول کنیم یا میاید؟
نایون یه دستش رو زد توی سرش...انقدر درگیر کارهاش شده بود که فراموش کرده بود...
+معذرت میخوام فراموش کرده بودم تا چند مین دیگه میام!
© منتظرتونم!
نایون گوشی رو قطع کرد و رو کرد به جونگکوک
+خب فراموش کرده بودم نوبت سونوگرافی داشتم
–وای منم یادم رفت بهت یادآوری کنم...دوست دارم ببینم کوچولومون چقدر بزرگتر شده!
+خب پس بیا بریم!
جونگکوک دست نایون رو گرفت و کمکش کرد سوار ماشین بشه و راه افتادن به سمت کلینیک...وقتی رسیدن جونگکوک دوباره به نایون کمک کرد تا پیاده بشه از ماشین و رفتن داخل...بعد از کمی انتظار نوبتشون شد و رفتن داخل...نایون روی تخت دراز کشید و دکتر اومد نزدیک و ژل رو ریخت روی شکم نایون و دستگاه رو برداشت تا سونوگرافی رو انجام بده و جونگکوک با انتظار به صفحه رو به روش خیره شده بود و با دقت میدید
®خب بچه ها کاملا سالمن و رشد خوبی داشتن...
+بچه ها؟
® آره عزیزم...دوقلو بارداری!
+اما هفته پیش که یکی بود...
®هفته پیش خیلی ریز بودن و قابل تشخیص نبودن برای همین یکیشون رو دیدیم اما الان که بزرگتر شدن دوتان...
جونگکوک خوشحال شد و به نایون نگاه کرد
–باورم نمیشه...قراره پدر دوتا بچه بشم...باید اسماشون رو انتخاب کنیم!جنسیتشون کی مشخص میشه؟
® حدوداً 11 هفته دیگه...
–وای باید خیلی صبر کنیم ولی حتما ارزشش رو داره...
نایون هنوز توی شوک بود...
®فکر کنم همسرتون خیلی خوشحال نشدن از دوقلو بودن...
+چی...نه واقعا خوشحالم فقط گیج شدم و حس میکنم آمادگیش رو ندارم...
®همه مادر ها همین رو میگن ولی به محض اینکه بچشون رو بغل میکنن یه جوری همه کارها رو انجام میدم انگار که صدتا بچه بزرگ کردن...نگران نباش!
+جدی؟
®آره درضمن میتونم ببینم شوهرت خیلی حواسش بهت هست قطعا که قرار نیست سخت باشه
نایون با لبخند به جونگکوک و نگاه کرد و جونگکوک هم متقابلاً لبخند زد...
®خب حتما یه سری مکمل هایی که میگمت رو روزی یه دونه بخور و چیز های سنگین بلند نکن و اگر خواستی ورزش کنی سراغ ورزش های سنگین نرو!
+باشه...ممنون،نوبت بعدی کی باید بیام؟
®هفته دیگه شنبه!
+ممنون
دکتر لبخندی زد و یه دستمال داد به نایون تا شکمش رو تمیز کنه و بعد رفت سمت میزش تا یه سری دارو برای نایون بنویسه!وقتی نایون شکمش رو تمیز کرد جونگکوک دستش رو گرفت تا کمکش کنه بشینه...
+هی هنوز اونقدرا برام سخت نیست...
–اما باید حواسم بهت باشه!تو داری دوتا چیز ارزشمند بهم میدی
+من چی؟من ارزشمند نیستم؟
نایون با حسادت گفت و جونگکوک خندید
–تو خیلی باارزش تری!
نایون چشم غره ای رفت و سمت میز دکتر رفت و جونگکوک پشت سرش،به حسادت نایون خندید و رفت پیش نایون...دکتر درمورد نسخه و مصرف قرص ها توضیح داد و اون ها از دکتر تشکر کردن و رفتن...وقتی سوار ماشین شدن نایون با کنجکاوی به جونگکوک که نیشش تا گوشش باز بود کرد و گفت
+الان کجا میریم؟
–خب داریم میریم تا یه خونه با سه تا اتاق پیدا کنیم!
+سه تا اتاق؟
–اوهوم!یکی برای ما و هر کدوم از بچه ها یه اتاق جدا دارن...
+اما به نظرم بهتره توی دوران کودکیشون اتاقشون مشترک باشه اینطوری رابطه شون خیلی صمیمی تر میشه!
–اوه حق با توعه اما برای وقتی که بزرگ شدن باید بهشون فضای شخصی خودشون رو بدیم پس بهتره از همین الان آینده نگری کنیم و یه خونه با سه تا اتاق بگیریم!
+اوکی...من هیچوقت حریف تو نمیشم!
جونگکوک خندید و دستش رو دراز کرد و دست نایون رو گرفت و آورد سمت لـب هاش و بـوسه ای به دستش زد...
–از همین الان دارم تصور میکنم که چقدر میتونم کارهای هیجان انگیزی با بچه هامون انجام بدم...و دارم فکر میکنم اگر شبیه تو بشن چقدر خوشگل میشن...
+اما اگر ویژگی های تو رو داشته باشن جذاب تر میشن...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱۷۲
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط