★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p³
★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p³
(*یک هفته بعد*)
جیمین:
حدودا یک هفته از مرگ هیونسو میگذشت...
بورام خودش رو مقصر میدونست برای همین رفته بود هتل و خودش رو اونجا حبس کرده بود!
به کارکنان هتل گفته بود هرگز نمیخواد کسی رو ببینه...
داخل ادارهی پلیس یک کاغذ پیدا شد که وصیعت نامهی هیونسو بود!!
یکجا از اون نامه نوشته بود:"من نمیتونم تحمل کنم... بورام من خودمو گم کردم نمیدونم این احساسی که بهت دارم عشق واقعیه یا دوست داشتن... سردرگم شدم بورام! خودکشی من فقط به خاطر احساس مزاحمت برای تو نیست، خانوادهی خودم اذیتم کردن... اصلا اونا مجبورم کردن تو سئول زندگی کنم... اما من نمیتونم بورام، نمیتونم! منو ببخش... خدانگهدار"
این نامه یا به نوعی وصیتنامه مادرش، پدرش و برادرش رو دیوونه کرد!
چون هیونسو از طرف اعضای خانوادهاش اذیت شده بود...
و دست به همچین کاری زده بود!
اما عذاب وجدان بوراک رو نمیتونم درک کنم...
آخه چرا؟؟
از اینکه اون فکر میکرد اعترافش اشتباه بوده؟؟
از اینکه شکایتش رو ثبت کرده؟؟؟
از چی؟؟؟
داشتم برای خودم غذا درست میکردم که بورام بهم زنگ زد!
شگفت زده جواب دادم و گفتم:"الو؟؟ بورام؟؟؟ عزیزم؟؟"
یهو به یاد آوردم ما طلاق گرفتیم!
_"عزیزم؟ هه فکر کنم یادت رفته داستان چیه"
از صداش مشخص بود گریه کرده...
_"عذر میخوام از سر عادته!"
بعد مکث کوتاهی گفت:"جیمین... هنوز دوسم داری؟؟"
خودمم نمیدونستم اما قاطعانه گفتم:"به عنوان دوست بله"
_"به عنوان نیمهی گمشدت چی؟؟"
برام سخت بود اما گفتم:"نه... بالاخره ما از هم جدا شدیم!"
_"اوهوم... باشه... شب خوش"
_"عع بورام صب... ععععع قطع کردی؟؟"
تماسو قطع کرد!
واقعا نگرانش بودم اما...
به عنوان یک دوست!
یک متنی به ذهنم رسید...
داخل یک کاغذ نوشتم:"بورام... نمیدونم چه احساسی بعد دارم! حسودی کردنات به آدمای بیارزش، بزرگ کردن همه چیز، دعوا های بدون دلیل و رفتارات وقتی میدونستی از چیزی بدم میاد باعث شد فقط بخوام از هم جدا شیم! اما الان که در این وضعیت هستیم مرگ هیونسو باعث شده بفهمم واقعا میتونم نگرانت باشم حتی وقتی نباید با هم ارتباطی داشته باشیم طبق جدا شدنمون! نمیدونم باید چیکار کنم... امشب با ذهنم درگیرم پس مشخص میشه هنوز عاشقتم یا نه!"
به کاناپه تکیه دادم و سعی کردم جواب تمام سوالاتم رو پیدا کنم... و سوال اساسی این بود که اونم هنوز دوسم داره؟
بورام:
وقتی به جیمین زنگ زدم انتظار داشتم که بگه هنوزم عاشقمه اما همه چیز برعکس انتظارم شد!
صدای خودم رو ضبط کردم و گفتم:"من... سردرگم شدم! از اینکه واقعا با طلاقمون کنار اومدم یا نه! من خواستار جدا شدن نبودم اما نمیتونستم با کسی زندگی کنم که هر شب حرف از طلاق میزنه! پس جدا شدیم و تنها عاشق این زندگی مشترک ، من بودم.... مرگ هیونسو باعث شد فقط یه چیزی برای آروم کردن خودم بخوام... جیمین! اره تنها راه نجات من برای این وضعیت پارک جیمین بود! اما نه به عنوان دوست... به عنوان عشق حقیقی خودم! اما حالا وضعیت جوریه که نمیتونم به کسی تکیه کنم... مرگ هیونسو رو تقصیر خودم که نه اما یکی از عوامل مرگ اون، من بودم... کسی که ازش شکایت کرده بود من بودم؛ شاید اگه هیچ وقت برای مزاحم شدنش شکایت نمیکردم هیچ وقت این خودکشی اتفاق نمیافتاد و همچین نامهای نوشته نمیشد! حالا که اینجوری فکر میکنم دوست داشتم کسی که واقعا عاشقشم بغلم کنه و باهام صحبت کنه آروم بگه تقصیر من نبوده اما الان خودم باید راه نجات خودم باشم!! دارم صدام رو ضبط میکنم که اون روزی که حالم بهتر شد و هر شب گریه نمیکردم با خودم بگم از چه حالی نجات پیدا کردم و اون موقع چه انتظارهایی در من سرکوب شدن!!!"
سعی کردم جلوی اشکام رو بگیرم...
صدای در زدن اومد از اونجایی که به تمام کارکنان هتل گفته بودم نمیخوام کسی رو ببینم کاملا با اطمینان در رو باز کردم!
اما...
پارک جیمین؟؟
کسی که همین ۴۰ دقیقه پیش بهم گفته بود دوستمه!!
_"چجوری اومدی اینجا؟؟ من گفته بودم نمیخوام کسی رو ببینم دوست عزیز!"
_"بورام... اگه میخوای بدونی چه جوری اومدم باید بگم یکی از مهمان دارهای هتل آرمی بود و بهم اجازه داد بیام پیش تو! میدونی چرا اومدم اینجا؟؟؟ میدونی چرا انقدر با عجله اومدم؟؟؟ من تمام سوالات ذهنمو جواب دادم به جز یه سوال! سوال من اینه... بورام... ت...تو... تو هنوزم عاشقمی؟؟؟"
من باید چی میگفتم؟؟؟
واقعیتو؟؟؟ اینکه واقعا دوسش دارم رو؟؟؟
یا یک دروغ؟؟؟
باید مثل خودش میگفتم من تو رو فقط مثل یک دوست میبینم؟؟؟ یا باید بگم از اینجا بره؟؟؟
فقط سکوت کرده بودم....
آخه من چی باید به پارک جیمین میگفتم؟
اصلاً چرا این سوالو پرسیده بود؟؟
پارت بعدی پارت آخره...
_ آگاتا★
(*یک هفته بعد*)
جیمین:
حدودا یک هفته از مرگ هیونسو میگذشت...
بورام خودش رو مقصر میدونست برای همین رفته بود هتل و خودش رو اونجا حبس کرده بود!
به کارکنان هتل گفته بود هرگز نمیخواد کسی رو ببینه...
داخل ادارهی پلیس یک کاغذ پیدا شد که وصیعت نامهی هیونسو بود!!
یکجا از اون نامه نوشته بود:"من نمیتونم تحمل کنم... بورام من خودمو گم کردم نمیدونم این احساسی که بهت دارم عشق واقعیه یا دوست داشتن... سردرگم شدم بورام! خودکشی من فقط به خاطر احساس مزاحمت برای تو نیست، خانوادهی خودم اذیتم کردن... اصلا اونا مجبورم کردن تو سئول زندگی کنم... اما من نمیتونم بورام، نمیتونم! منو ببخش... خدانگهدار"
این نامه یا به نوعی وصیتنامه مادرش، پدرش و برادرش رو دیوونه کرد!
چون هیونسو از طرف اعضای خانوادهاش اذیت شده بود...
و دست به همچین کاری زده بود!
اما عذاب وجدان بوراک رو نمیتونم درک کنم...
آخه چرا؟؟
از اینکه اون فکر میکرد اعترافش اشتباه بوده؟؟
از اینکه شکایتش رو ثبت کرده؟؟؟
از چی؟؟؟
داشتم برای خودم غذا درست میکردم که بورام بهم زنگ زد!
شگفت زده جواب دادم و گفتم:"الو؟؟ بورام؟؟؟ عزیزم؟؟"
یهو به یاد آوردم ما طلاق گرفتیم!
_"عزیزم؟ هه فکر کنم یادت رفته داستان چیه"
از صداش مشخص بود گریه کرده...
_"عذر میخوام از سر عادته!"
بعد مکث کوتاهی گفت:"جیمین... هنوز دوسم داری؟؟"
خودمم نمیدونستم اما قاطعانه گفتم:"به عنوان دوست بله"
_"به عنوان نیمهی گمشدت چی؟؟"
برام سخت بود اما گفتم:"نه... بالاخره ما از هم جدا شدیم!"
_"اوهوم... باشه... شب خوش"
_"عع بورام صب... ععععع قطع کردی؟؟"
تماسو قطع کرد!
واقعا نگرانش بودم اما...
به عنوان یک دوست!
یک متنی به ذهنم رسید...
داخل یک کاغذ نوشتم:"بورام... نمیدونم چه احساسی بعد دارم! حسودی کردنات به آدمای بیارزش، بزرگ کردن همه چیز، دعوا های بدون دلیل و رفتارات وقتی میدونستی از چیزی بدم میاد باعث شد فقط بخوام از هم جدا شیم! اما الان که در این وضعیت هستیم مرگ هیونسو باعث شده بفهمم واقعا میتونم نگرانت باشم حتی وقتی نباید با هم ارتباطی داشته باشیم طبق جدا شدنمون! نمیدونم باید چیکار کنم... امشب با ذهنم درگیرم پس مشخص میشه هنوز عاشقتم یا نه!"
به کاناپه تکیه دادم و سعی کردم جواب تمام سوالاتم رو پیدا کنم... و سوال اساسی این بود که اونم هنوز دوسم داره؟
بورام:
وقتی به جیمین زنگ زدم انتظار داشتم که بگه هنوزم عاشقمه اما همه چیز برعکس انتظارم شد!
صدای خودم رو ضبط کردم و گفتم:"من... سردرگم شدم! از اینکه واقعا با طلاقمون کنار اومدم یا نه! من خواستار جدا شدن نبودم اما نمیتونستم با کسی زندگی کنم که هر شب حرف از طلاق میزنه! پس جدا شدیم و تنها عاشق این زندگی مشترک ، من بودم.... مرگ هیونسو باعث شد فقط یه چیزی برای آروم کردن خودم بخوام... جیمین! اره تنها راه نجات من برای این وضعیت پارک جیمین بود! اما نه به عنوان دوست... به عنوان عشق حقیقی خودم! اما حالا وضعیت جوریه که نمیتونم به کسی تکیه کنم... مرگ هیونسو رو تقصیر خودم که نه اما یکی از عوامل مرگ اون، من بودم... کسی که ازش شکایت کرده بود من بودم؛ شاید اگه هیچ وقت برای مزاحم شدنش شکایت نمیکردم هیچ وقت این خودکشی اتفاق نمیافتاد و همچین نامهای نوشته نمیشد! حالا که اینجوری فکر میکنم دوست داشتم کسی که واقعا عاشقشم بغلم کنه و باهام صحبت کنه آروم بگه تقصیر من نبوده اما الان خودم باید راه نجات خودم باشم!! دارم صدام رو ضبط میکنم که اون روزی که حالم بهتر شد و هر شب گریه نمیکردم با خودم بگم از چه حالی نجات پیدا کردم و اون موقع چه انتظارهایی در من سرکوب شدن!!!"
سعی کردم جلوی اشکام رو بگیرم...
صدای در زدن اومد از اونجایی که به تمام کارکنان هتل گفته بودم نمیخوام کسی رو ببینم کاملا با اطمینان در رو باز کردم!
اما...
پارک جیمین؟؟
کسی که همین ۴۰ دقیقه پیش بهم گفته بود دوستمه!!
_"چجوری اومدی اینجا؟؟ من گفته بودم نمیخوام کسی رو ببینم دوست عزیز!"
_"بورام... اگه میخوای بدونی چه جوری اومدم باید بگم یکی از مهمان دارهای هتل آرمی بود و بهم اجازه داد بیام پیش تو! میدونی چرا اومدم اینجا؟؟؟ میدونی چرا انقدر با عجله اومدم؟؟؟ من تمام سوالات ذهنمو جواب دادم به جز یه سوال! سوال من اینه... بورام... ت...تو... تو هنوزم عاشقمی؟؟؟"
من باید چی میگفتم؟؟؟
واقعیتو؟؟؟ اینکه واقعا دوسش دارم رو؟؟؟
یا یک دروغ؟؟؟
باید مثل خودش میگفتم من تو رو فقط مثل یک دوست میبینم؟؟؟ یا باید بگم از اینجا بره؟؟؟
فقط سکوت کرده بودم....
آخه من چی باید به پارک جیمین میگفتم؟
اصلاً چرا این سوالو پرسیده بود؟؟
پارت بعدی پارت آخره...
_ آگاتا★
- ۵۴۸
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط